#با_متمم

به مناسبت سمیناری که محمدرضا شعبانعلی و تیم متمم در نظر گرفته (و البته ایده دوستان متممی ام) تصمیم گرفتم سیاهه ای بنویسم.

اگر یه روز یه از خدا بی خبری از من بپرسه سخت ترین نوعِ نوشتار، نوشتن از چیست؟ خواهم گفت نوشتن از متمم و محمدرضا شعبانعلی و دار و دسته اش. بدون شک. پس اگر حوصله نداشتید این نوشته رو تا آخر بخونید کاملا طبیعی رفتار کردید. اما اگر هم تا آخر خواندید دستتان را به گرمی می فشارم و صمیمانه از شما سپاسگذارم.

بریم سر موضوعی که قرار هست از اون بنویسم. متمم. یا همون محل یادگیری من. به عبارت صحیح تر محل توسعه مهارتهای من.

متمم برای من یه زندگی جدید بوده و هست. زندگی که هر روزش پر از آموزه ست و آموزش. پر از یادگیری. قصد ندارم خیلی تعریفی پیش بیرم این نوشته رو. اما بی اغراق تمامی این تعاریف عین واقعیت ست و بس. هر زمان که متمم را باز کردم، مطلبی به آموخته های قبلی ام اضافه شد.

آشنایی من با متمم و مشخصا شخص محمدرضا شعبانعلی از کسی بود که تقریبا می شه گفت ازش متتنفر بودم. مدیر یکی از شرکت هایی که در آن مشغول بودم. مدیری که نماد یک آدم نا موفق بود. اما به واسطه یک حرکت به اوج رسیده بود. و با فراموش شدن همون حرکت هم از عرش به فرش آمد. بگذریم. اینجا بودیم که گفتم از کسی که بدم میومد با محمدرضا شعبانعلی و متمم آشنا شدم. اولین بار یادم نیست کدوم مطلب شعبانعلی رو خوندم. اما خب یادمه منی که درس  به زور می خوندم نشستم تا جایی که می تونستم و در توان جشمانم بود مطالب وبسایت رو خوندم. طوری که همون روز اول به چهار نفر دیگه معرفی کردمش. چه روزی بود.

یادم هست بعد از چند روز و پیگیری مداوم به سایت متمم رسیدم. سایتی که اعتراف می کنم در ابتدا به خاطر ورودیه داشتن نتوانستم با آن ارتباط برقرار کنم. اما حالا با جرات می تونم بگم که حتی حاضرم هزینه اولیه شخصی رو هم متقبل شم. و از این جهت بسیار خوشحالم.

حالا از اون زمان چند سالی گذشته و من دوستانی را دارم که حاضر نیستم با تمام دارایی هایم عوض کنم. سایتی را در آن حضور دارم که بدون مرور آن، حتی در حد یه بار باز و بسته کردن روزم را نمی توانم به شب برسانم. سایتی که من رو به سمت و سوی کتاب و کتابخونی رسونده. و از این قضیه خیلی خوشحالم. و کلی دستاورد دیگه که شاید ذکر کردن اون از حوصله شما خارج باشه.

در آخر فقط می تونم بگم. پایدار باشی متمم جان، شعبانعلی جان و دار و دسته محترم .

 

پی نوشت:
به دو دلیل این عکس را انتخاب کردم.

یک : این نوع عکس ها را دوس دارم که پس زمینه تصویر شهر ست.

دو: تصویری از دیگر اعضای متمم ندارم (متاسفانه).

بیشتر بخوانید
هدف اول
قوس زندگی

دقیقا وقتی انتظار نداری اتفاقی بیفته، همون چیزی میشه که نباید بشه.

روایت این روزهای زندگی من شبیه این شده که همین بالا گفتم. باورش برام سخته. اگر صادق باشم باید بگم که عملا باور نکردمش هنوز. دروغ چرا. چرا با فریبکاری کار از کار پیش ببرم. شاید بهتر باشه به خودم بقبولونم که نتونستم به واقعیت پوزخند بزنم. حتی تبسم به واقعیت یعنی انتهای شجاعت.

از این زیاده گویی ها که بگذریم بر می گردیم به اصل ماجرا که خواستم اینجا بنویسم که با خودم و شما غریبگی نکنم.

دیروز شروع کردم به وبلاگ خوندن. یکی از کتاب هایی که طلسم شده بود و تموم نمی شد و از بد روزگار زبان اجنبی هم داشت به انتها رسید. امروز دو تا وبلاگ خوندم. یه نگاهی هم به متمم انداختم. ضمنا به مدیر عامل شرکتمون هم متمم رو معرفی کردم و خوشش اومد (باشد که پند گیرد).

در نهایت اومدم این رو بگم که تمام تلاشم بر اینکه بتونم زمانم رو مدیریت کنم تا آموزش هام رو عقب نندازم، در دجه اول و اینکه مطالب دوستان عزیزتر از جان رو می خونم. اما امیدوارم درک کنید که به این زودی ها نمی تونم کامنت بذارم. اما به زودی خودم رو وفق می دم. و نظراتی که از ذهنم بیرون می اد رو خام و نپخته می نویسم.

امیدوارم که قدرت مدیریت زمان داشته باشید.

ممنونم.

بیشتر بخوانید
تغییرات

هر روز صبح. حدود ساعت ۷ . بعد از کش و قوص دادن اعضا و جوارح بدنم. اولین کاری که می کنم این ست که به دنبال عینکم می گردم. عینکی که بتونم دنیایی که در اون زندگی می کنم رو به رسم خودم ببینم. رسمی که از بزرگتر های فامیل به من ارث رسیده. بزرگتر هایی که اگر دختر بودم هرگز ازشون برای بله گفتن در تصمیم اساسی زندگی ام ازشون اجازه نمی گرفتم. همونایی که هیچ گاه با خودشون خلوت نکردن و با خودشون رو راست نبودن. صادق نبودن چون برای بودن در زمان حال جنگ می کردن. و تلفات می دادن. حالا من و امثال من همان نسلی هستن که باید با عینکی به اطراف نگاه کنن که هرگز قبلا کسی جرات همچنین کاری رو نداشته. شاید برای اولین بار در تاریخ. باید به این گونه تغییر نگرش ها مدال شجاعت داد تا پایدار بماند؛ وگرنه مثل هر تصمیم دیگه ای ممکنِ که در نطفه خفه شود. کسی نمی دونه.

اینها درد دل من بود. درد دلی که تو ذهنم آتیش گرفته بود و حالا با بیان خاکسترش فقط کمی خودم را تسکین دادم. یادم هست هر از چند گاهی از این کارا می کردم. شاید مثل شما. شایدم مثل دوست شما؛ با خودم خلوت می کردم و می شستم می نوشتم. از همه چی. از بد و خوب روزگار. از قدیم. از حال. از اتفاقاتی که هر روز درگیرش هستم، تا کار پیش بره.

بگذریم.

من حالا در سن و سالی هستم که همیشه دوست داشتم اونجا باشم. شاید باز هم به عقب برگردم بیست و پنج سالگی رو نقطع عطف زندگی خودم بدونم. نمی دونم چرا این عدد. اگر به خاطر رند بودنش هست که باید بشینم از نو تصمیم بگیرم. اما اگر از روی تامل این عدد رو انتخاب کردم باید افتتخار کنم که به پختگی نسبی رسیدم.

زندگی سرشار از بالا و پایین هاست. و اعتقاد شدیدی دارم که اگر پایین می ری باید بالا هم بری و بالعکس؛

جایگاهی که حالا دارم برای من اصلا دور از دسترس نبود. اما دقیقا تا همین دو ماه پیش رو دارم میگم. اما همین حالا می تونم اعتراف کنم که جایی هستم که برای من پیشتر آرزو بود. جایی که احساس کنم امنِ و نیاز نیست دست و پا بزنم و چشم به ساحل امن بدوزم. الان درست در لحظه ای که باید کاری را انجام دهم، انجام می دهم. احساس می کنم همین احساس خوب رو تونسته به من القا کنه. خیلی ساده بود. خیلی. همین حرفی که تو انواع و اقسام کتاب ها خونده بودم. شاید شبیه مطلبی که تو کتاب غورباغه را قورت بده بارها و بارها گفته شده بود.

باز هم بگذریم.

در نهایت این مدتی که از وبلاگ و متمم و روزنوشته ها و وبلاگ دوستانم مثل علی، فواد، محمدرضا، سمیه، شهرزاد و سجاد و … دور بودم، اعتراف می کنم که به خودم ناسزا می گفتم. که چرا دارم به خودم ظلم می کنم. اما بعد از گذشت یکم سختی حالا می تونم با خیال راحت تری برای خودم و دوستانم وقت بگذارم.

دوست دارم با زیاده گویی به خودم بقبولونم که تونستم این مدتی که نبودم رو جبران کنم اما واقعیت اینکه نمیشه. راهِ جبران این نیست.

دوستان و خوانندگان این وبسایت، ممنونم که وقت تون رو صرف مطالعه این مطالب می کنید. بعد از یکصد روز اول سعی می کنم سطح کلی نوشته هام رو ارتقا بدم.

پی نوشت: قبلا یه بار اشاره کرده بودم که وقت برای چقدر ارزشمند هست. البته این بدیهیِ. اما خب از نظر من خود این که ما می فهمیم دو بعد داره. حس کنیم فهمیدیم و یا اینکه لمس کنیم فهمیدیم.

خلاصه می دونم و لمس کردم که وقت چقدر ارزشمنده، پس سعی می کنم وقتتون رو با نوشته هام تلف نکنم.

ممنون.

بیشتر بخوانید
یکصدمین روز فرا رسید

بالاخره تموم شد. صد شبانه روزی که عهد بسته بودم در وبلاگم بنویسم. تمام شد.

یکصد روز گذشت. یکصد شب هم گذشت. برای من شبانه روز یعنی زندگی. یک زندگی کامل. هر روز یک زندگی کامل. هر روز.

وقتی تصمیم گرفتم یکصد روز بنویسم، اصلا این روز رو تصور نمی کردم. اصلا و ابدا. خیال این که روزی پس از یکصد نوشته بخواهم از نوشته های قبلی ام بنویسم. اینکه بعد از صد روزِ سخت، اما لذت بخش بنویسم. چقدر چالش داشتم برای همین مساله به ظاهر ساده. برای یکصد موضوع مختلف و غیره.

یکم از اصل ماجرا بگم. من این وبلاگ را چند روزی بود که به کمک دوست متممی عزیزم محمدرضا زمانی بالا آورده بودم که تصمیم گرفتم یکصد روز بدون وقفه و با هدف آشنایی با بالا و پایین وبلاگ نویسی و تقویت قلم ام، بنویسم. و همین کار رو هم کردم. اوائل کمی بی نظم. اما در کل به طور مستمر ادامه دادم و بالاخره به اتمام رسید. پروژه ای که سخت اما ممکن بود.

در این صد روز از هر چیزی که می شد نوشتم. از فوبیا و دغدغه ای که در ذهن داشتم تا فوتبال و مسافرت و غیره.

من از ۱۲ سالگی وبلاگ داشتم اما طوری نبود که مرتب پیش ببرمش. وبلاگ اولم در دسترس نیست. اما وبلاگ دوم ام که به اینجا یعنی وبلاگ سوم ام تبدیل شد موجود هست. اینها خیلی اهمیتی نداره. چون اینجا بود که قلم من کمی سر و سامان گرفت. به کمک دوستانم، متمم و کتابهایی که اطرافم جمع کردم.

این صد روز وقتی که پیش می رفت مدام به تقویم نگاه می کردم که ببینم کی به اتمام می رسد. هر بار با یک روز خاص مواجه می شدم _دلیلش هم که واضحِ؛ منظم پیش نمی رفتم_ بعد از چند روز که نظم به سیستم نوشتن من در وبلاگ برگشت، دیگه به تقویم نگاه نکردم. یاد گرفتم در همون لحظه زندگی کنم. می تونم اعتراف کنم از تک تک این روزهایی که می نوشتم، یاد می گرفتم. حتی اگر بخوام اغراق کنم می تونم بگم که از پاراگراف ها، گاهی نکات جدیدی یاد می گرفتم.

من تصمیم گرفته بودم صد روز بنویسم. با خودم حساب کردم نوشتن می تونه پنج کلمه باشه. این که به دردم نمی خوره. پس تصمیم گرفتم هر پستی که تو این یکصد روز منتشر می کنم حداقل پونصد کلمه رو در بر بگیره. البته گاهی کمتر می شد، اما خب خیلی درگیر کمال گرایی نمی شدم. یعنی سعی می کردم که نشم. در واقع به طور متوسط من ۵۰٫۰۰۰  لغت در صد روز نوشتم. خب این برای من که قبلا  مستمر نمی نوشتم، رقم قابل توجهی ست.

با هر بالا و پایینی که بود این یکصد روز گذشت اما حکایت هم چنان باقیست. تو این مدت تصمیم گرفته بودم از همه جا و از همه جور مسائل بنویسم. بدون هیچ محدودیتی. پشت این تصمیم هم دستاوردهایی اعم از روون نوشتن، سریع تر شدن تایپ ام ، فکر کردن و کاووش در اینترنت و دیگر مسائل بود. اما حالا تصور می کنم به جایی رسیدم که نباید بیهوده بنویسم. از هر دری سخنی برای دوره ای بود که دیگه پشت سرش گذاشتم. دیگه وقتش رسیده که نوشته هام منبع داشته باشه. اگر هم منبع نداشته باشه حاصل تامل و تعقل باشه. در بدترین حالت اگر قرار هست درد دل کنم اول نوشته هام بنویسم؛ البته سعی می کنم بخش عمده این وبلاگ به نوشته هایی با مضمون قابل مطالعه اختصاص پیدا کنه. محتوایی که جذاب باشه.

دل کندن از فضایِ از همه چیز نوشتن خیلی سخته. اما این اتفاق باید می افتاد و بالاخره افتاد.

در حال حاضر تصمیم دارم کمی روی قالب وبلاگ و امکانات وردپرس وقت بذارم تا اگر شد به این وبلاگ اضافه کنمش. بعد از اون تصمیم دارم یک سری آموزش ها رو پیش ببرم. آموزش های خیلی ساده. تنها چیزی که می دونم اینکه هیچ هزینه ای قرار نیست بابت هیچ کدوم از این آموزش ها گرفته بشه. تصمیم دیگه ای که دارم اختصاصی بخشی از وبلاگم به عکس و عکاسی ست. ضمنا بخشی از وبلاگ ام را به دوستانم اختصاص می دهم. بخشی دیگر را هم به متمم و احتمالا حل تمرین هاش و غیره.

تا الان این تصمیم ها رو گرقتم. به مرور باز تغییر می کنه، به احتمال زیاد. اما کلیات به احتمال فراوان همین ها خواهد بود و تغییر نخواهد کرد.

از حمایت تک تک دوستانم سپاسگذارم.

ممنونم.

بیشتر بخوانید
محمدرضا شعبانعلی

قول داده بودم شنبه هر هفته وبلاگ یکی از دوستانم را به شما معرفی کنم به همراه نوشته ای از خودم راجع به آن شخص ، آن محیط ، آن نوشته و … . یک هفته گذشت  و مرتب علاوه بر وبگردی های روزمره ام ، به وبسایتش سر زدم و سر زدم

در طول هفته حدود ۵ پست داخل وبسایتش قرار داد و مدام چک می کردم تا مورد تازه ای را از دست ندهم . تمام این ۵ مورد را مطالعه و بررسی کردم . با نگاهی تقریبا واکاوانه . نگاهی آغشته به جستجوی افکار در نوشته ها . نمی دانم چه برداشت کردم . گیج و ویج شدم . او کیست که گاهی غصب آلود می نویسد و گاهی عاشقانه . عاشق کسی ست که ندارتش . گاهی می نویسد برای کسی که هرگز نه حضور دارد و نه به وجود خواهد آمد . گاهی هم می نویسد برای کسانی که برایش دیوانه وار می نویسند . نمی دانم این چه سبکی ست که از هرجا می نویسد و همیشه هم تازگی و طراوتش را دارد . عشق و شور و طنزدر نوشته هایش دیده می شود . گاهی هم موضع می گیرد تا نگویند موضع نمی گیرد و با مسیر جریان یافته از بی خردی ترکیب نشود و حداقل در حلقه دوستان و عاشق پیشگانش به مانند من متمایز دیده شود .

حال اگر بخواهم بیش از این بنویسم در واقع یک بی راهه مطلق است و بس .کسی که در طول روز ساعتهای طولانی به مطالعه کتاب های روز دنیا مشغول است هیچ جوره با متر و معیار ما انسانها قابل سنجش نیست و نخواهد بود . من او را از صمیم قلب دوست دارم . اعتراف می کنم برای من همیشه معلم خواهد ماند ( معلمی را پیشه خودش می داند ) . همیشه . گاهی به دورانی فکر می کنم که شاید زمانی برسد و در میان ما نباشد ، آنگاه اولین موردی که به ذهن من می رسد این است که او قطعا در بی رحم ترین شکل ممکن از یادها خواهد رفت یا به عبارت بهتر از یادها باید برود . شاید به خاطر علم فراوانش که چون اینجا ایران است جایگاهی ندارد و یا شاید به خاطر موضع صریحش که گهگاهی آن را به اطلاع عموم می رساند . و یا شاید به خاطر خیلی از دلایلی که فراتر از دانش من است .

محمد رضا شعبانعلی دوست داشتنی با صراحت بیان منحصر به فردش خوب بلد است که دلی را به موقع بشکند و سریعا زمانی که لازم است به دست بیاورد . این مورد را به راحتی می توان سر کلاس هایی که تا همین چند سال پیش برگزار می کرد ، دید . دید و لذت برد و آموخت .

به تازگی سری کلاس های مذاکره اش در دانشگاه صنعتی شریف ، شروع شده و به همت سایت مکتب خونه در اختیار عموم قرار می گیرد . و من اولین جلسه اش را امروز دیدم و حظ کردم . از حضورش . از کلاامش . از ایده اش . از اینکه هست و تا سالها بعد از ، مثل او را نخواهیم دید .

حتما می دانید که محمدرضا شعیانعلی سایتی دارد تحت عنوان متمم ( محل توسعه مهارتهای من ) که محل آموزش و تدریس اوست و خیلی ها به مثابه من دانشجو این مکتب هستند. برای اکثر افرادی که در این مکان غیر فیزیکی در حال تحصیل هستند ، دنیا معنای دیگری پیدا کرده . ماها هر روز با اتفاقاتی آشنا می شویم ک پیش از این در جایی نمی شد آن موارد را پیدا کرد  . گاهی بعضی از متن ها در این وبسایت حاصل ساعتها مطالعه و بررسی است و این موجب می شود که بودن در آنجا را غنیمت بشماریم و از بودن در جمع متممی ها لذت ببریم .

خیلی حرفها دارم که دوست دارم بنویسم ، اما احساس من اینکه خیلی از مواردی که نوشتم و ننوشتم جای شک و شبهه دارد که تا زمان بر طرف نشدنشان نباید می نوشتم و بنویسم . اما به هر حال این پستی بود که باید منتظر می شد. ( این حساسیت در نوشتار و گفتار نیز یکی از میوه های باغ متمم است که در ذهن من و امثال من نهادینه شده است ) .

معلم دوست داشتنی که من تو رو رفیق خودم می دونم ؛ محمدرضا جان ، استاد مسلم مذاکره ، بودنت را با افتخار ارج می نهیم و از خداوند منان برایت سلامتی و شادابی آرزو می کنم . به راستی که وجود امثال تو یعنی حال خوب برای جامعه علمی کشورمان .

 

بیشتر بخوانید
بی سر و ته

پی نوشت : می دونید و می دونم. اما باز هم می نویسم. به شرط پایبند بودن به قولی که به خودم دادم، یکصد روز مداوم می نویسم. می نویسم به دلایل زیاد. قصد دارم بخشی از دلایل رو دقیقا در صدمین روز بازگو کنم و ثبت کنم. در حال حاضر نود و شش روز نوشتم. با وجود وقت بسیار کمی که دارم با خودم عهد می بندم تا هفته اول تیر ماه این یکصد روز نوشتن رو به اتمام برسونم.

امروز از صبح تلاش کردم که بنویسم. اما تا همین الان که نزدیک به ساعت های پایانیِ شبِ هنوز دست به قلم نشده بودم. وای بر من. امان از این امتحانات لعنتی. بزرگترین اشتباه زندگی ام دانشگاه بود. بدون تردید. من هنوز که هنوزِ از تلف کردن عمر در دانشگاه بیزارم اما از طرفی گزینه پیش روی من سربازی ست که تمایلی به تجربه کردنش ندارم. تنها سعی می کنم درآمدِ قابل توجهی کسب کنم تا بتوانم این کمبود ها رو جبران کنم. به نظر خودم با این مدل ذهنی تنها راه پیش رو این ست، مگر اینکه سبک و سیاق زندگی ام را تغییر دهم، که خودم بعید می دونم همچین اتفاقی بیوفته.

بگذریم.

از صبح دارم تلاش می کنم که چیزی بنویسم که نمی شه. شاید هم اگر بخوام صادقانه تر بگم، از دیروز و پریروز دارم تلاش می کنم چیزی بنویسم ولی نمی تونم. یه جورایی اون نوار پیوستگی در نوشتن پاره شده و حس و حال خوش و سراسر انگیزه مثل قبل رو ندارم. اما خبر خوب اینکه مثل قبل هنوز ایده های جدیدی برای بهتر کردن وبلاگم به ذهنم می آد و ثبت شون می کنم اما مساله خیلی اساسی تر اینکه من بتونم در مواجهه با ووردپرس آدم با سوادی بشم. که این خبر رو هم دارم که دارم مطالعه می کنم، ویدئو می بینم و تمرین می کنم تا یاد بگیرم و مطابق قولی که قبلا داده بودم بتونم وبلاگم رو به شکلی ترتیب بدم که مخاطبی که شما هستین زمان خروج از وبلاگ رضایت نسبی از مطالب منتشر شده داشته باشین. به عبارتی می تونم بگم که این هدف غایی من از راه اندازی این وبلاگ ست.

حرف های زیادی دارم اما متاسفانه انسجامی در حرف هایم نمی بینم اما، این اما مهم ست؛ اما ماموریتی دارم که باید اون رو به پایان برسونم بنابراین، این سه و یا چهار روز پایانی هم حرف های بی سر و ته من که مثل وصله های لباس های قدیمی به هم پیوست خورده، تحمل کنید، تا بعد از این با کمی تامل و تفکر نوشته هایی را که چاشنی اش می کنم را بخوانید.

این روز ها به شدت از فضای اینترنت و وبلاگ دوستانم و متمم و غیره دور شده بودم. شدیدا در تلاش برای تطبیق سازی مجدد با فضای قبل هستم که شبکه های اجتماعی زمان کمتری را به خود اختصاص داده بودن و وبلاگ دوستانم اکثریت زمانم را. و حتی کتابهای ام. کتابهایی که با آنها زندگی می کردم حالا رو به طلاق آورده اند. مدام این دوران امتحانات را با یاد آنها گذراندم. دورانی که به شدت اصرار به پایان اش داشتم. و بالاخره تموم شد. از حالا به بعد تصمیمات تازه ای گرفتم که به مرور اونها رو اینجا ذکر می کنم و بر اساس اون پیش خواهم رفت.

ممنونم.

بیشتر بخوانید
من هستم

خب اگر زمان به عقب بر گرده که هیچوقت بر نمی گرده، نوشتن در اینجا رو به تعویق نمی نداختم. اما حالا که وقت محاکمه ندارم و تنها می تونم به خودم این ایمان رو بدم که این پنج روز باقی مونده رو دیگه به تعویق نندازم، تا این یکصد روز مستمر نوشتن به اتمام برسه.

امتحانات که تموم نشده بود من مشغول کاری شدم که فکرش رو نمی کردم. کاری که سخت ست و آسون. کاری که بالا دارد و پایین. اول راه ست اما افق دور را می بیند. الان قصد ندارم از شغلم و کاری که انجام می دهم بنویسم. اما شاید چند روز آتی کامل و مفصل راجع به اش بنویسم.

اما اصلا چرا این رو گفتم؟ گفتم که توجیحی باشه برای دیر اومدن به اینجا و این که یادم بمونه و سعی کنم دیگه تکرارش نکنم. حداقل تا پایان تعهدی که به خودم دادم؛ یعنی نوشتن به مدت یکصد روز.

اعتراف: حس عجیبیه که چند روز اینجا نبودم. و احساس می کنم یه دنیا حرف دارم که می خوام بنویسم. اما واقعا الان هیچ کدوم شون تو ذهنم نمی چرخه که بخوام مطرحش کنم. اما به هر حال این یه مقدمه ست برای مطالبی که در روزهای آتی قصد دارم بنویسم.

 

پی نوشت:

من این مطلب رو روز سی و یک خرداد منتشر کردم اما به دلیل سرعتِ داغونِ نت، منتشر نشد. با این وصف حالا یکم کامل ترش کردم و امروز که یکم تیرِ منتشرش می کنم.

ممنون.

بیشتر بخوانید
فوریت

خب رسیدم به نود و سومین روز از یکصد روز اول. اعتراف می کنم که هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر سخت و شیرین باشه (دقت کنین دو مقوله جدا از هم هستن و می تونن کنار هم بنشینن). روز اول که انتخاب کردم که به این تصمیم پا بند باشم، خیلی راحت بود (به فرض خودم) بعد ها به دشواری اون پی بردم. در یکصدمین روز حتما یه متن مفصل و بلند بالا خواهم نوشت. امیدوارم لذت ببرید.

اما چرا اسم این پست رو گذاشتم فوریت. فوریت در معنای لغوی، راحت می شه ترجمه کرد. البته اینها بداهه نویسیِ، خیلی جدی نگیرید. در برداشت من از این لغت عجله و وقت تنگ خودنمایی می کنه. من هم این لغت رو برای حال و روزم در نظر گرفتم. در حال حاضر شرایط بغرنج و پیچیده ای رو در حال سپری کردن هستم. در کمتر از چهارده ساعت سه امتحان سه واحدی دارم. و من مانده ام و سیل عظیمی از کارهای نکرده. به هر حال این شرایط کنونی من ست. من عاشق اینم که بعد ها، مثلا یک سال بعد، دو سال بعد و یا حتی سالها بعد به این روز برگردم و به این روزها و ساعت ها لبخند بزنم. من عاشق اینم. این کار منو مست می کنه. منو مدهوش می کنه. خدا قسمت شما هم بکنه.

به هرحال خواستم به اطلاعِ معدود خوانندگان وبلاگم برسونم که من ۲ روز نمی نوبسم و ثبت می کنم که برای اولین بار به شکل خود خواسته و به واسطه این متحانات دانشگاه بی همه چیز، در عزمم برای یکصد روز  وبلاگ نویسی خللی وارد می کنم، امیدوارم که بعد از پایان امتحانات، سر بالا و با عزمی جزم تر از قبل اینجا باشم و بنویسم.

ضمنا عکس مربوط به شرایط فعلی من نیست.

ممنون.

بیشتر بخوانید
دنیای مدرن

در این دنیا هر چه پیش می رویم، گویی در دشت اطلاعات غرق می شویم. هر چه جلو تر می رویم جای پای مان بیش از قبل در پهنه اطلاعات فرو می رود. اگر بخواهیم راجع به خوبی و بدی صحبت کنیم، بحث مان به درازا خواهد کشید. و احتمالا از علم و آگاهی من و حوصله شما خارج می شود. بنابراین قصد دارم فقط و فقط برداشت های خودم رو در قالب یه جمع بندی کلی بنویسم.

نمی دونم سهم ما از سالهای آینده چیست. اما حدسم اینکه در آینده هم به مثابه همین حالا نقش پر رنگی نخواهیم داشت. در واقع این موضوع در وجود و بطن ما نهادینه شده. یاد گرفتیم در زندگی از داشته هایی که داریم استفاده کنیم. یاد گرفتیم تن پرور رشد کنیم. از اطرافیان و محیطی که در آن پرورش یافتیم، فهمیدیم که ما نمی توانیم وسیله ای اختراع کنیم؛ که اگر اختراع کنیم، حمایتی نیست. به هر حال در برداشت آخر یاد گرفتیم که از جیزی که به ما می دهند استفاده کنیم و زمانی که بهره بردیم آن را به ورژن تازه تر بروز رسانی کنیم، و این چرخه را ادامه دهیم. و در آخر هیچی دستگیرمان نمی شود. و این مساله ما را ناراحت نمی کند، زیرا در ناخودآگاه مان موازی و برابر با مردم سایر کشورهای توسعه یافتی در حال پیش روی در زمان هستیم، اما واقعیت این نیست. این یک اشتباه ست که باور آن بسیار تلخ ست و شاید بتوان گفت که اگر بخواهیم بپذیزیم که داریم اشتباه می کنیم و در مسیر بی راهه گام بر می داریم، باید هزینه بپردازیم. هزینه از اون دسته کلماتی ست که انسان را وادار به واکنش می کند. یکی برای حفظ آن و دیگری برای رشد و افزایش آن. با این حساب می توان درک کرد که من و امثال من حفظ داشته ها را ترجیح می دهیم تا اینکه خودمان را به چالش بکشیم، تا آیندگان زندگی آسوده ای داشته باشند. بعید به نظر می رسه که این نوع نگرش در وجود من و نسل من و مردم کشور من جا خوش کنه. زیرا برای این سبک زندگی هزاران سال تداوم داشتیم تا به ثبات رسیدیم.

بگذریم.

ریشه این همه حرف از اونجایی شروع شد که بعد از شنیدنش می خواستم سر به بیابون بذارم. یه روزی با یکی از دوستان بحث می کردم، راجع به اینکه این غربی ها و حتی کشورهای شرق دور از ما جلوترن. همین که الان داریم با تلگرام صحبت می کنیم، مدیون اونهاییم. تلخِ می دونم. اما باید بقبولونیم به خودمون. ما سهمی نداریم از اینکه بعد از تلگرام چه ابزاری به ما بدن و بگن حالا نیازت رو باهاش برطرف کن. حالا خوبه که علم پیشرفت کرده و ما از طریق گوشی و لپ تاپ هامون می تونیم به دانش اونها هم دسترسی داشته باشیم، اما با این حال این تن پروری امان ما را برده و ترجیح می دیم که صبر کنیم، مغز رو آکبند نگه داریم، و جز در مصارف روزانه ازش استفاده نکنیم، تا مدل بعدی گوشی، سبک جدید ارتباطات و یا مدلی نو از اپلیکیشن ها بیان تا ما بتونیم به اونها چنگ بزنیم و کارهای روزمرمون رو راست و ریس کنیم.

در پاسخ به این همه پرت و پلای من یه حرفی زد که هنوز که هنوزِ مخم داره سوت می کشه. گفت: ببین چرا ما رو دست کم می گیری؟ چرا روی کشورت عرق نداری؟ چرا وطن فروش شدی؟ و و و. بذار برات مثال بزنم. ببین الان مثلا یه آمریکایی که مدیر کارخونست و آدم درست و حسابی هم محسوب می شه، گوشیِ آیفون داره (بعد خودش رو مثال زد و گفت) من هم مثال دارم. یه وقت خیال نکن از این دنیای مدرن و پیشرفته عقب هستی. یکم غیرت روی کشورت داشته باش.

بیشتر بخوانید
یک خبر و انواع موضع گیری

امروز نود و دومین روزی ست که به عهدی که با خودم بستم، وفادار ماندم. امیدوارم عمر یاری کند و این تعهد رو به فرجام برسونم. احتمالا می دونید که تصمیم دارم به مدت یکصد روزِ متمادی در این وبلاگ بنویسم و بعد از آن، وبلاگ را به صورتی کمی جذاب تر پیش ببرم.

از زمانی که یادم هست راجع به ترس بد گفته اند. همه کس و همه جا. “ترس برادر مرگ ست”. ترس وقتی به وجود می آید که مسئله ای وجود نداشته باشد. ترس، ریشه اش در نگرش انسانهاست. در نوع نگاه شان به دنیا. در محیطی که در آن بزرگ شده اند. و در خیلی از عواملی که قابل حدس ست و احتمالا از علم من هم همینطور.

وقتی حادثه ای رخ می دهد، وجودِ ارزشیِ انسانها دچار واهمه ای می شود که به این سادگی قابل جبران نیست؛ در واقع ما به دنبال راه گریزی برای برون رفت از فضای حاکم توسط حادثه هستیم. و این مساله منجر به ترس می شود. ترسی که حالا ریشه اش مشخص شده، به دنبال بر طرف شدنش هستیم. در این مورد وقت این رسیده که اخبار و حواشی را دنبال و پیگیری کنیم. تا متوجه عمق قضیه شویم. همه این در حالی ست که در اصل ماجرا، اگر کسی از دور به ماجرا نگاه کند، هرگز دچار ترس نمی شود. یعنی به بیان بهتر هنوز ساختار ترس شکل نگرفته اما انسان تمایل شدیدی به پیگیری اخباری دارد که ترس و واهمه را در وجودش نهادینه کند تا بعد ها به کمک حواشی بر آن قائق آید. بگذریم. احساس می کنم بیش از این ادامه دهم نمی تونم دقیقا اون چیزی که در ذهنم هست رو بیان کنم.

چند وقتی می شه که به اخبار پشت کردم. راستش احساس می کنم جنس کار اصحاب رسانه یکمی کثیف شده. در واقع با رشد تکنولوژی و گسترش اطلاع رسانی در ابعاد مختلف، اصحاب رسانه به هر دری می زنند تا مخاطب را از دست ندهند. حالا در زمانی داریم به حیاتمان ادامه می دهیم که خبر ها به ما چیره شده اند و این موضوع اگر با خودمان صادق باشیم، باید بپذیریم که به نفع ما نیست. نمی دونم که چرا دارم اینها رو اینجا می گم، به هر حال گفتم دیگه.

از بعضی دوستان که در جایگاه بالایی از لحاظ علمی قرار دارند، اصلا انتظار جنین رفتاری را ندارم. نمی دونم که ایراد از مدل ذهنی من ست یا فضای حاکمی که وجود دارد ولی من سعی می کنم از آن دور باشم. نمی دانم.

امروز در فضای حاکم در تهران، اخبار زیادی منتشر شد. اخباری حوالی تحرکات تروریستی در تهران. حادثه ای که متاسفانه با کشته شدن تعدادی از هم وطنان همراه بود. گاهی اخبار این جریان آنقدر مضحک بودند که به این باور رسیدم که دنبال نکردن اخبار را با قوت پیش بگیرم. در این بلبشو، موضع گیری ها و منتشر کردن اخبار ضد و نقیض به شدت آزارم می داد. با این وصف می دونم که به سادگی نمی توان در برابر فضای جاری ایستاد. پس سعی می کنم همچنان برای اخبار ارزشی قائل نباشم. و خیلی با تامل راجع به آنها موضع گیری کنم. حتی ممکن ست با تاخیری چندین روزه و یا جند ماهه باشد.

ممنون.

بیشتر بخوانید
علی کریمی

خب طبق معمول اوایل هر هفته درباره دوستانم خواهم نوشت.

این هفته به دلیل امتحانات کمی تعویق افتاد.

نوشته های قبلی یی رو که درباره دوستان عزیزم نوشتم رو میتونید از طریق لینک های زیر دنبال کنید:

طاهره خباری / رحیمه سودمند / سجاد سلیمانی / سعید فعله گری / شاهین کلانتری  و (+) / محمدرضا زمانی / محمدرضا شعبانعلی / فواد انصاری  / معصومه شیخ مرادی .

من چند روزی هست که کمتر جایی کامنت می ذارم و یا اعلام حضور می کنم اما امتحانات با قدرت منحصر به فردش هم نتونسته من رو از گشت و گذار در وبلاگ دوستانم باز داره. به هر حال دوستان گل من اگر چند روزی حضور کم رنگی دارم، دلیل بر عدم مطالعه مطالب شما نیست، صرفا فرصت آن فراهم نیست.

امروز قصد دارم از وبلاگ علی کریمی براتون بگم و این شخصیت عجیب و خاص. شخصی که همین حالا نوای دل نشین اش را برای چندمین بار ست که دارم گوش می دهم، صدای که اشعار خیام را به هم می تند و در گوش من نوازش می دهد. هم نامی او با فوتبالیست معروف واکنش های جالبی برام به همراه داشت. چون به فوتبال علاقه دارم، چگونگی واکنش های اش را پیگیری می کنم. مثلا یکی از نمونه این واکنش ها، تعیین موضع علی کریمی ها بود. یکی دییگر از اتفاقات جالب، حضور وبلاگ علی کریمی (یعنی دوست خودمون که دارم ازش می نویسم) در صفحه اول گوگل کنار علی کریمیِ مشهور ست. این حضور یعنی رقابت با رسانه ها و سایت های خبری معتبر ایران و دنیا. من رو یاد رقابت ایران با قدرت های اقتصادی دنیا می اندازه. مبارزه با تمام دنیا. مبارزه با ابر قدرت ها. بگذریم.

یکی از عواملی که از کند و کاو تو وبلاگ علی خان کریمی  یعنی Cylog.ir دستگیرم شد، تیتر های مرموزانه و مفهومی یی بود که علی به نوشته هاش اختصاص داده بود. حتما به وبلاگش سر بزنید. مطمئنا دست خالی بر نمی گردید. یکی از دیگر ویژگی های ممتاز وبلاگ علی، تصویر نگاری های دیجیتالی ست که به طور اختصاصیی برای هر نوشته انجام می دهد (تصویر نگاری دیجیتالی؛ اسمی ست که من برای کارهای خلاقانه او انتخاب کردم، شاید خودش خبر نداشته باشد که همچین اسمی به کارهای او می آید و شاید خوشش نیاید). به هر حال این ویژگی منحصر به فردی که او به نوشته هایش داده به نوبه خود خواننده را سر ذوق می آورد. حداقل برای من یکی از انگیزه های دائمی ست که نوشته هایش را بخوانم و در آخر به نگاره هایش که از طراوشات ذهنش ست، چشم بدوزم و لذت ببرم.

به همه موارد بالا خوش تیپ بودن، خوش اخلاق بودن، خضوع داشتن، شاگرد اول بودن در متمم و غیره هم اضافه کنید. نوشتن از او آسون ست به نظر من. چون احساس می کنم اینقدر ویژگی خوب در شخصیت او وجود دارد که می توان به راحتی نوشت و ادامه داد.

بعد از این یکصد روز اول وبلاگ نویسی حتما شرایط رو برای خودم کمی تغییر خواهم داد تا با دوستان متممی ام بیش از پیش ارتباط برقرار کنم و بیشتر بتونم از ایده ها شون استفاده کنم.

ممنون.

بیشتر بخوانید
از هیچ گفتن

هیچِ من مدرک و درسی ست که این روزها اجازه نمی دهد کتابهایی که باید، را مطالعه کنم. هیچ من، من را از زندگی انداخته ست.

فردا امتحان دارم. ومجبورم برای اون بخونم. فعلا.

هرچند خیلی فرقی نمی کنه اما چا داره بگم که، امتحان خوبی بود.

امروز نودمین روز به پایان می رسد. نودمین روزی که متعهد شدم به طور مداوم باید بنویسم. و خوشبختانه تا به حال خوب پیش رقتم. تقریبا بدون بد قولی. هر چند با ترفند. به هر حال فعلا اوضاع داره خوب پیش می ره. خدا رو شکر.

داشتم از هیچ هایم می نوشتم. از هیچ هایی که به مرور زمان به دستم آمده اند. پوچ هایی که امان را بریده اند. همان هایی که آسایش را از من گرفته اند و ره آوردی  جز دغدغه های بی خود برایم نداشته اند. بگذریم از این بحث های بی خود. می خوام یکم راجع به ریشه های این نوع نگرش صحبت کنم. اول اینکه چرا برایم این پوچ ها مهم هستن. و بعد اینکه به نظر خودم باید چه کرد.

من که این روزها در بحبوحه امتحانات هستم به شدت دچار یه یاس فلسفی شدیدی شدم که نمی دونم اون رو با کی بیان کنم. از اون جایی که توصیه بزرگان این بوده بنویسید تا آرام شوید و به عبارت دیگه بنویسید و سبک شوید، می نویسم تا آرام شوم و تسکینی باشد برای این تشویش ذهنی. شاید هم جنبه فانتزی داشته باشد فقط. هیچ نمی دانم. شاید اثر بگذارد و اوضاع و احوالم بهبود یابد، شاید هم برای تغییر این اوضاع باید راه و روش دیگه ای رو پیش بگیرم. به هر حال عقل  من در حال حاضر یاری نمی دهد، بیش از این. همین که اینجا می نویسم، برکت بزرگی ست که قدر دانش هستم.

دارم فکر می کنم انسانها به مرور که در زندگی پیش می روند به شدت درگیر روزمرگی ها می شوند و برای این مسئله گاهی تلاش می کنند که تغییرش دهند، اما جز انسان های با اراده (همان هایی که نامشان را در تاریخ میبینیم). پیچیدگی روز افزون حیات ما آدم ها نگرش و دیدگاه ما را وادار به گسترش ابعادش کرده، به طوری که اگر در سنوات گذشته بودیم به این بلند پروازی ها احتمالا میل نداشتیم. و یحتمل به داشته هایمان بسنده می کردیم.

یکم از شرایط خودم براتون بگم. احساس می کنم به شدت درگیر روزمرگی شدم. این که انسان باید در کارهای روزانه اش بماند و به فردا و فردا ها فکر نکند، یه جای کار می لنگد. البته این نوع نگرش فقط شامل افرادی می شود که کمی نگاه شان با بقیه نسبت به دنیا فرق می کند.  و همیشه تعدادشان بسیار محدود ست. و احتمالا بیش از همه نگران آینده نسل خودشان هستن. نگران پیچیدگی های بیش از حدی که روزی ما را فلج خواهد کرد، مگر اینکه همین ها چاره ای بیاندیشن. درست مثل همین حالا که اگر احساس می کنیم پیشرفته هستیم . با تکنولوژی پیش می رویم. مدیون همان ها هستیم.

این مسائل در مقایسه با سال های آینده پیش پا افتاده به حساب می آیند. اما موضوع این ست که تا آن زمان باید  با آن ها دست و پنجه نرم کرد. باید برای طی بهترین مسیرمناسب، مسیر های ناهموار را طی کرد. باید خورد زمین و زخمی شد و ایستاد و رفت.

من نگرام سهم کشورم و به تبع آن سهم خودم و نسل خودم هستم… .

ممنون.

بیشتر بخوانید
درباره عِرق به دارایی هایمان

این روزها که درگیر امتحانات هستم و هر روز اطلاعاتی بی خود به مغزم میدم تا چند روز بعد روی برگه کاغذ به استادم تحویل بدم، از خودم بدم می آد، چون این کاری که می کنم تنها از سر اجبار ست و بس.

این که من بدونم محل استقرار ماشین آلات صنعتی در منطقه دو قرار می گیرد و یا سه(!) هیچ کمکی به من برای زندگی بهتر نخواهد کرد. اما با این سیستم آموزشی باید پیش رفت؛ تا مبادا عدم رضایت خانواده گریبان مان را بگیرد و یا اسم مان را بدون پس وند صدا بزنند، چون آن وقت جواب مردم را کسی نیست که بدهد! از این بگذریم.

راستش رو اگر بخواین این بازه زمانی که مجبورم کتاب نخونم و تمام وقتم رو صرف امتحانات خزعبل دانشگاه کنم، نوشتن برام سخت شده؛ احساس می کنم هیچ حرف تازه ای برای برون ریزی نیست. اگر هم هست از داشته های بی سر و ته خودمه که وصله می زنم و اینجا می نویسم. هر چند در صدد هستم شرایطی رو فراهم کنم که پس از این یکصد روز فرمت و قالب جدیدی رو برای نوشتن در نظر بگیرم که حداقل در بدبینانه ترین شرایط بعد از مطالعه و بستن این وبلاگ با خودتون نگین که چرا وقتم رو اینجا صرف کردم. به طور معمول سعی کردم زمانی که اینجا پستی منتشر می کنم پس از کند و کاو در اینترنت و کتاب و غیره باشه. اما این اعتراف کمی درد آوره که بگم چند روزی هست که دارم مثل قدیم خودم حرف می زنم (یعنی بدون مطالعه و تحقیق) و این حرف زدن ها رو اینجا ثبت می کنم. بگذریم.

چند روز پیش با شخصی راجع به ایمان و اعتقادات و این جور مسائلِ شخصی داشتیم بحث می کردیم. صحبت مون به اینجا رسید که باید روزه بگیریم (ضمن احترام تمام و کمال به همه کسانی که روزه می گیرن) من با این حرف در مقطع کنونی مخالف بودم؛ هر کدوم هم دلایل خاص خودمون رو داشتیم و به اونها افتخار می کردیم و ذره ای هم انعطاف به خرج نمی دادیم. ولی به محضرتون برسونم که بدون هیچ زد و خوردی بحث فیصله پیدا کرد. اما اصلا چرا اینو گفتم. اینو گفتم که راجع به یکی از دلایل یکم بیشتر گپ بزنیم. تا به حال دقت کردین که ما نسبت به دارایی هایی که داریم عِرق داریم و حاضر نیستیم به راحتی اون رو از دست بدیم؟ (قطعا اگر فردا امتحان نداشتم یکم راجع به این درگیری ذهنی ام اطلاعات جمع می کردم و بعد می نوشتم) اما نکته جالب اینکه یه سری افراد با خط مشی منحصر به فرد هستن که نسبت به دارایی که خودشون کسب نکرده باشن هم غیرت دارن و حاضر نیستن به راحتی از علاقه شون کم کنن، حتی اگر منطق مغز شون فرمان دیگه ای بده. فرضا این که شما ایرانی هستید ابدا در اون دخیل نیستید؛ اما نسبت به این که ایرانی هستید شدیدا غیرت دارید و یه جورایی می شه گفت یاد گرفتیم که ایرانیِ متعصب  باشیم (در حالی که حرف من اینکه ما انسان بودنمون خیلی مهمتر از اینکه نسبت به ملیت مون تعصب داشته باشیم) حداقل تلاش بی وقفه صدا و سیما به این شکل نشون داده می شه. مورد دیگه ای که ما با حضور مون در این دنیا با خود مون داشتیم؛ اسلامِ. ما نمی دونیم چجوری به ما رسیده، اما ازش تبعیت می کنیم. همیشه و هرجا. اصلا قصد نقد یا نفی دین رو نداریم. من بحث ام خیلی کلی تر و جامع تر از اینهاست. من فکر می کنم یه مورد دیگه، تولد ما انسان هاست. چند باری راجع به تولد نوشتم و به نحوی منطق رو به احساس در این نظر غالب کردم. من نگرش ام اینکه ما انسان ها زندگی مون خیلی فراتر از این هست که بخوایم به یک  تاریخی از زندگی مون دل ببندیم که سهمی در اون نداشتیم. بیشتر توضیح نمیدم.

بیشتر از این هم ادامه نمی دم. شاید بعدا.

ممنون.

بیشتر بخوانید
Boca juniors stadium
صنعت ورزش و نگاه انسانی

من به طور معمول تلویزیون رو نگاه نمی کنم. اگر هم برنامه ای باشه به هر طریقی شده باشه از آرشیو اینترنت در می آرم و می بینم. اما کلا می خوام اینو بگم که تلویزیون یا نمی بینم یا اگر ببینم فوتبالِ. اما راستش رو بخواین وقت امتحانات کمی فرق می کنه؛ در این برهه زمانی صحبت های حاج آقا طباطبایی هم برای فرد دانشجو جذاب میشه. شاید این از خاصیت امتحاناتِ که ما هنوز به اون سطح از آگاهی نرسیدیم که درکش کنیم! درست مثل گلهای قالی که در ایام امتحانات نقشی پر رنگ رو برای حواس پرتی بازی می کنند و شمارش اونها یکی از سرگرم کننده ترین تفریحات دنیاس.

حالا در دوران امتحانات تمامی برنامه های تلویزیون برایم جذاب شده و بیشتر ورزش ها را دنبال می کنم. درست زمانی که نمی تونم کتاب بخونم یا کمی مرتب به مثابه قبل در متمم جست و خیز کنم، درس دانشگاه را هم به سختی می توانم بخوانم و مبحثی را به پایان ببرم. به هر حال بعد از این همه تماشای برنامه های متنوع ورزشی که از تلویزیون پخش می شود متوجه شدم که مسابقات تنیس Roland Garros در فرانسه در حال برگزاری ست و همچنین در ایتالیا مسابقات لیگ جهانی والیبال. از سویی دیگر در کاردیف ولز بر سر تعیین بهترین تیم اروپا رقابتی شکل گرفته ست.

 

وقتی به تماشای بعضی از اینها نشستم. یک وجه مشترک میان همه اینها دیدم. در تمام موارد مذکور مردم و تماشاگران نقطه مشترک جذابیت این رقابت ها بود. و نبود اونها به چشم می آمد و تو ذوق می زد. تصور کنید صحنه ای رو که تیمی قهرمان شده و مردمی نیستند تا هورا بکشند و یا تصویری با موبایلشان به یادگار بگیرند و یا دستی بزنند و امضایی بگیرند. تصور کنید صحنه ای را که بازیکنی پس از به ثمر رساندن گلش به خوشحالی می پردازد  ولی در پس زمینه آن صندلی هایِ پر از خالی به چشم می خورد. آیا آن وقت شور و هیجانی برای بروز مانده ست؟ آیا اشتیاقی وجود دارد که بتوان آن را تهییج کرد؟ خیر.

درست در همین شب. در شب فینال لیگ قهرمانان اروپا که منجر به دوازدهمین قهرمانی اروپا شد و میلیون ها نفر در اروپا و آسیا و آمریکا به نظاره اون نشسته بودن، در قلب شهر تورین و در میدان سن کارلو که هزاران هوادار ایتالیایی جمع شده بودن تا اول از همه از تماشای این بازی لذت ببرند، و بعد به تیم شهرشون ببالند و سپس شادی شون رو با اونا تقسیم کنن، به یک باره، انفجاری تروریستی رخ داد و ناراحتی اونها از فوتبال به عزای اونها از زندگی تبدیل شد. انفجاری که هنوز اطلاعات دقیقی در دسترس نیست. و احتمالا تا ساعاتی دیگر جشن قهرمانی رئال را تحت تاثیر قرار خواهد. و اخبار بیشتری را از آن خواهید شنید. با این وصف ما خوب می دونیم که عده محدود و معدودی که تاب ندارن این نوع دورهمی ها را ببینند و لذت ببرند، عمر کوتاهی خواهند داشت، چه روح و جسم آنها و چه تفکر آنها که در قرن حاضر نه جایی داشته و نه جایگاهی پیدا خواهد کرد. به هر حال اعلام انزجار از این افراد شاید اولین گام باشد، اما نباید به همین ختم شود و گامی پیش نبرد. این حوادث تا زمانی ادامه خواهد داشت که ما مردم غالب دنیا با هم متحد نباشیم.

من با تمام توان در برابر یک طرفدار تیم یوونتوس از شهر تورین ایستادم و عقایدم را بیان کردم اما هیچگاه تصور نمی کنم روزی او را به مبارزه بطلبم، زیرا به من ثابت شده که این شخص یا اشخاص تنها و تنها در طرفداری از یک تیم با من هم نظر نیست. شاید مثال غیر فوتبالی اش همین انتخاباتی بود که به تازگی پشت سر گذاشتیمش. تفاوت دیدگاه بوده و هست اما در برابر بی راهه باید دست همدیگر رو بگیریم و به پیش برویم.

نمیدونم چی گفتم. اصلا موضوع بحث در ذهنم این نبود. تصاویر حادثه تروریستی تورین حالم رو بد کرد. و شاید وادارم کرد اینها رو بنویسم. ما کشورهای دور از مرکز حادثه شاید با این خیال که یک ایتالیایی زخمی شده و یا کشته شده، خودمون رو تافته جدا بافته قلمداد کنیم اما باید یادمون باشه، جملگی انسان هستیم و افراطیون در سراسر دنیا در حال خودافشایی هستن. شاید راه بهتر این باشه که در کنار هم بایستیم تا اینکه شروع کنیم به برچسب گذاری روی آسیب دیدگان این فاجعه انسانی. ما ها واقعا قدر دان مردم خودمون نیستیم. ما ها مردم خودمون رو به جرم های من در آوردی به زندان می اندازیم و می کشیم و در بدترین حالت زمانی که به آنها دسترسی نداریم، سانسور می کنیم. حکایت کبکی که سرش رو زیر برف می کنه. چشمش رو به روی تمام دنیا می بنده در حالی که دنیا با چشمانی بهت زده و باز به او نگاه می کند.

این بخش از نوشته بعدا اضافه شده. بعد از خبرهای تکمیلی متوجه شدم که انفجار در شهر تورین تروریستی نبوده و مسئله تقریبا از روی بی احتیاطی تبدیل به فاجعه شده. من خیلی اخبار رو پیگیری نمی کنم اما راجع به نوشته ام لازم بود این رو اصلاح کنم. اما خبر بد اینکه در قلب لندن و بر روی پل لندن ماشینی از روی چندین نفر رد شد و عده ای رو به قتل رسوند و خیلی ها رو هم مجروح کرد. متاسفانه.

آرزو می کنم روزی ریشه تروریسم، خشکیده بشه و کسی به کسی غیر از نگاه انسانی نداشته باشه.

دنبال عکس گشتم که تو نوشته بزارم اما طاقت نیاوردم. اون تصاویر آلوده به خون نه برای من اثرگذارِ نه برای شما که مخاطب هستید. راه رو باید شکل دیگری طی کرد.

ممنون.

بیشتر بخوانید
واقع گرایی

پی نوشت یک: خب باز جا داره به خودم و خوانندگان این وبلاگ یادآوری کنم که، من به خودم قول دادم که یکصد روز و به طور مداوم و بیش از پانصد کلمه بنویسم و بعد از اون این وبلاگ رو با برنامه مشخص تری پیش خواهم برد.

پی نوشت دو: کم کم دارم عاشق فرسایش انگشتام روی کیبورد می شم.

پی نوشت سه: راستش امشب خیلی چیزی برای گفتن ندارم. یعنی دارما اما پیشنهادم اینکه کار مهم تر دارین به اون برسین، با نخوندن این متن نکته و یا مسئله خاصی رو از دست نمی دین.

خودم رو یه واقع گرا می دونم (یا شاید بهتره که بگم یه واقع گرا می دونستم. اما به مرور توضیح می دم که، با نگاه به اطرافم احساس می کنم همچین هم واقع گرا نیستم فقط واقع گرایی رو دوس دارم انگار.

زیاد پیش اومده که داخل یک سری مسائل گرفتار شدم و نتونستم جون سالم به در ببرم و بعدها با تحقیق و تفحص متوجه شدم که این نگاهِ واقع بینانه ام موجب تصمیماتم شده که خیلی به نفعم هم نبوده. شاید بیشتر به نفع کسی بوده که در برابر من قرار داشته و فقط و فقط ثانیه ای با خودش فکر می کرد که چقدر پخته و حقیقی فک کرد؛ و تمام.

حالا باز دارم به گذشته نگاه می اندازم و روزهایی که آمدند و رفتن رو واکاوی می کنم بیشتر از پیش پی می برم که هر انسانی دوس داره واقع بین باشه ولی حاضر نیست بهاء این ویژگیِ رفتاریِ آنی اش رو بده. حداقل به این آسونی حاضر نیست این هزینه رو پرداخت کنه. شاید به این خاطر که به سودش نیست. و ارزش آدمها با همین یک لحظه که حسن نیت اش رو نشون میده، قابل اندازه گیری نیست. و یا شاید هم مسئله ای این وسط هست که با اندیشه های من همپوشانی ندارد و من به آسونی نمی تونم بهش فکر کنم و طبیعتا راجع به اش بنویسم. به هر حال این یک نوع برداشت با توجه به مدل ذهنی ام بود که اینجا نوشتم. به نظر من واقع بین بودن خیلی حسن محسوب نمیشه. در خوش بینانه ترین حالت در جامعه امروز ما جزو ویژگی های مطلوب ما نمی تونه باشه. چون بارها از این مسئله آسیب دیدم با قاطعیت این حرف رو می زنم.

نظر شخصی من همیشه و همه جا همین بوده که در هر زمینه ای باید اطلاعات داشت و یا تجربه کسب کرد. البته این نوع نگرش کلی کژتابی داره و جای نقد بسیار. اما مسئله ای که هست اینکه این شکل از تبیین مدل ذهنی و نگاه به دنیا جامع و جهان شمولِ. پس سعی می کنم با اون پیش برم، شاید موقت. ولی فعلا وقت تغییرش فرا نرسیده. تجربه کردن همه چیز یعنی در هر زمینه ای فکر کردن و این علامت خوبیه برای یک زندگی. برای یک عمری که قرار ست موقت باشد و به پایان رسیدن آن غیر قابل پیش بینی ست.

هر چی بیشتر فکر می کنم، متوجه می شم ما انسان ها هر روز و هر ساعت و هر ثانیه (و حتی می توان از مقیاس های کوچیکتر هم استفاده کرد) بیش از قبل در حال پیچیده شدن هستیم. و این اصلا و ابدا مسئله خوب و قشنگی نیست. شاید چون ابزار مون کامل نیست. و شاید چون دیدمون جامع نیست. و هزاران شاید دیگه.

می خواستم بگم که در طول زندگی و در مقاطع مختلف باید از ویژگی های مختلف استفاده کرد اما جرات نام بردن شون رو ندارم.

این کهه واقع گرا هستیم یا نیستیم فقط یه واکنش ساده ست که جرقه اش از یک یا چند کنش ساده شکل گرفته. خیلی ساده لوح باید باشیم که پیرامون مسائل اینقدر راحت اظهار فضل کنیم. ولی خب می نویسم که بعدا بتونم جایی رو پیدا کنم برای ویرایش افکارم.

ممنون.

بیشتر بخوانید
تعصب پوچ

پی نوشت: امشب که دارم این سیاهه رو می نویسم، تا از قولی که خودم به خویشتنم دادم سرپیچی نکنم؛ خیلی خیلی خستم. اما راهی ندارم. دارم؛ اما مگر عهد شکستن چه سودی حاصل من می کند. پس می نویسم.

پی نوشت: فینال معتبرترین جام فوتبال در رده باشگاهی نزدیکِ و من هم به فوتبال علاقه مندم، قصد دارم این مسئله رو بهونه کنم و شروع کنم به نوشتن.

پی نوشت آخر: تصویر مربوط به استادیومی ست که قرار ست فینال مسابقات لیگ قهرمانان اروپا در آن برگزار شود

چی میشه که ما در مواجهه با یه رویداد ما متعصب می شیم؟ واقعا چه اتفاقی میفته که ما واکنشمون نسبت به یک موضوع این قدر متعصب مابانه نمایش داده می شه. بذارید از خودم شروع کنم و بعد به سراغ مثالی فراگیر تر می پردازم.

در حالا حاضر انرژی زیادی رو صرف یافتن اطلاعات درجه یک برای مسابقع فینال فردا شب صرف کردم. مدام سایت های خبری رو بالا پایین کردم، متن ها خوندم تا بفهمم محتمل ترین ترکیب انتخابی توسط هر دو سرمربی چی می تونه باشه (به یه سری اطلاعات هم رسیدم)؛ اما سوال از اینجا شروع میشه که واقعا چه تاثیری در زندگی مم داره این همه دیتا و اطلاعات. حالا اگر شهروند اسپانیا و یا شهر مادرید بودم باز یه چیزی. حداقل تو جشن که تو میدون اصلی شهر قرار بود برگزار شه شرکت می کردم یا حداقل اگر ساکن شهر تورین بودم تو خوشحالی یوونتوسی ها شاید می تونستم شرکت کنم. و احتمالا یه تاثیری به روح و تن من داشت. اما حالا چی؟ حالا که کیلومتر ها از اون مقر اصلی حادثه دورم، سهمم چیه؟ اینجا نه خوشحالی یی عایدم میشه نه جشنی در کاره نه درآمدی برام داره نه. نه. ونه های فراوان دیگه. اما با عرض تاسف باید گفت که به اندازه همه آنهایی که در همان حوالی (یعنی در شهرهای اروپای مرکزی) هستن حرص و جوش می خورم و تب و تاب دارم.

اینها تلنگری هست به خودم تا با کمی تامل و تفکر به آینده به خودم بیام و متوجه بشم که بابا جان (به قول مادر ها) این همه تو عذاب می دی خودتو چی برای تو داره. شاید این مسئله در لحظه درکش آسون باشه اما وقتی وارد بطن ماجرا می شی دیگه راهی نمی مونه. خیلی سادست به چیزی که به تو ربطی نداره و در زندگیت اثری نمی ذاره واکنش نشون نده. اما مگه میشه.

مگه غیر از اینکه رئیس جمهور آمریکا تا یک سال پیش اوباما بود و حالا ترامپ شده، فرقی در زندگی من ایجاد شده؟ یا مثلا خبر حمله تروربستی که احتمالا همه ما از اون مطلع شدیم و احتمالا بعضی ها هم واکنش نشون دادن، چه اثر سوء و یا مثبتی در زندگی شخصی من داشته؟ واقعا سوال اینه. اما من تنها می تونم به یک مسئله برسم و قضیه رو فیصله بدم، اونم اینکه واقعا انسانها با نگاه آینده نگر می تونن خودشون رو از غرق شدن در زندگی روزمره شون نجات بدن و به عبارتی گرفتار روزمرگی ها نشن.

داشتم تو ذهنم دوره می کرد که خیلی از اتفاقات مربوط به کشور خودمون هم همچین خاصیتی دارن. مثلا اینکه قهرمانی پرسپولیس یا استقلال چه نفعی رو به من می رسونه که من با طرفدار تیم رقیبم کل کل کنم و رجز بخونم. یا فرضا این که به مردم شهر خودم خدمت کنم یا شهری که مجاور شهرِ زادگاهِ منه، چه توفیری می کنه؟ خدمت همون خدمتِ و خدمت کننده هم همون، فقط دریافت کننده ممکنه متفاوت باشه که اصولا روی کیفیت کار نباید تغییری ایجاد بشه. همونطور که بارها دیدیم که امکان دسترسی به کلاس های هاروارد و کمبریج و … برای ما که این سرِ دنیا هستیم فراهم هست و از کیفیتش هم کم نشده.

در آخر نهیب اول رو به خودم می زنم. سعی کن کور کورانه متعصب نباشی.

متعصب باش اما در هر حوزه ای، نه. گاهی باید سر سری گرفت و گذشت.

نکاه آینده نگرت رو تقویت کن.

بیشتر بخوانید
وقتی روح جان می دهد

عرف عام از جمله عبارتهای پرکاربرد نویسنده معروف آلن دوباتن در کتاب تسلی بخشی های فلسفه ست که به نظر من در وصف خیلی از ما ها صادق ست. بهعدا مفصل راجع بهش خواهم نوشتن اما اگر بخوام به طور خلاصه بگم که منظور نویسنده چیست، باید بگم که قصد داره اذعان کنه که همیشه عرف جامعه بهترین گزینه رو جلوی پای یه نفر نمی ذاره. یعنی در واقع وقتی فضای حاکم ایجاب می کنه که جملگی به تحصیل در زمینه مهندسی بپردازند؛ اگر کسی رشته حقوق  یا پزشکی را هدف قرار داد و رفت در آن موفق شد احتمالا خیال ست و وهم. در شکل امروزی تر آن باید به مسئله دانشگاه اشاره کرد. باید در آن درس خواند و آن را به پایان رساند تا رضایت حضار جلب شود و تو را با پسوند دکتری، مهندسی وکیلی صدا بزنن تا آرام بگیرن. اما خودشان در بسیاری از موارد یا هیچ در چنته نداشته اند یا اگر دارند تاریخ انقضایش گذشته است در تصورشان در زمان حال زندگی می کنند؛ به زعم این افراد دانشگاه یک فرشته با دوبال سپید ست که من و امثال من را به موفقیتی که خودشان متصور اند می رساند.

در مواجهه با این موجودات فقط می توان سکوت کرد و پشیزی برای گفته هایشان ارزش قائل نشد. اینها اگر می دونستن که چه کسانی تاریخ را شکل دادن که به این شکل حرف نمی زدن. اینها اگر می دانستن که صاحبان غول های تکنولوژی و کسب و کار در دنیا وقتی فهمیدند علم واقعی در مطالعه تخصصی و آزاد ست و دانشگاه را ترک کردند که همچین خزعبلاتی نمی گفتن. اگر می دونستن همین حالا وقتی کسی زیبا حرف می زند که کتاب بیشتری خوانده ست نه کسی که دیپلم و لیسانس پشت هم ردیف کرده باشد، آنگاه از این مزخرفات تحویل من و امثال من نمی دادن که.

حالم از این روز ها به هم می خورد. روزهایی که بالاجبار و از سر ناچاری وادار شدم به شرکت در امتحانات دانشگاه لعنتی. دورانی که من رو از اصل خودم، از خویشتنم دور کرده. کسی که در جستجو و کاوش و یافتن پاسخ برای سوالات عصر جدید بوده حالا باید اندر پیچ و خم یک سوال نه چندان مربوط به سالهای بعدش باشد.

حالم بد می شود وقتی پسوند مهندس را به نامم سنجاق می کنن، وقتی می دانم که سوادی را با خودم از دانشگاه نیاورده ام و اگر اندک آگاهی و خردی هست مربوط به عمری ست که صرف این کتاب ها و مقالاتی ست که به تازگی می کنم (حدود ۳ یا ۴ سال ست).

بگذریم.

دیر یا زود پی به حماقتمان خواهیم برد (در درجه اول مخاطب حرفم خودم هستم!) و قطعا آن روز دیر ست و به تعبیری می توان مدعی شد که آن روزی که ما با تلنگر به خودمان می آییم احتمالا قطار توسعه پیشرفت از روی ما رد شده و تنها ما مانده ایم و این ریل و هزاران هزار راه بی خود و بی مصرف طی کرده.

پی نوشت: حال من خوب ست اما شما لطفا باور نکن.

هر روز که بیشتر جلو می رم بیشتر به این موضوع پی می برم که انسان ها از زندگی شون یاد می گیرن که چطور باید زندگی کنن نه از مشق و درس دانشگاه. اما این ما نیستیم که برای خودمون تصمیم می گیریم. اگر کشورهای دیگه دنیا پیشرفت می کنن و به ما آسیایی ها و به خصوص خاور میانه ای ها از بالا به پایین نگاه می کنند و صد در صد حق با آنهاست، و هرگز نباید از دستشون ناراحت شد. چون ما یاد گرفتیم که با بیانی لطیف به سرمون بکوبن اما هیچ دم نزنیم و یاد گرفتیم مسیری رو طی کنیم که قبلا بارها و بارها طی شده.

پی نوشت : شاید این نوشته بعدا اصلاح شود.

ممنون.

 

بیشتر بخوانید
حس عالی

پی نوشت: چند روز پیش یکی از دوستانم در اینستاگرام پستی را منتشر کرده بود با تصویری از “کارت اهداء عضو”. و من هم از همون روزز دارم به این کارت فکر می کنم که داشته باشمش تا در صورتی که از این دنیا رفتم، حداقل یه خیری به یک یا چند نفر برسونم. ایده بدی نبود. خدا رو شکر همین امروز انجام دادمش. از وقتی این کارت برام صادر شد احساس می کنم یه گام به درک صحیح تری از مرگ نزدیک تر شدم.

وقتی تاریخ رو ورق می زنیم، متوجه حضور بعضی از بزرگ مردانی می شویم که در طول این سالیان دراز هرگز مشابه نداشتند اما در نهایت تمام آدمها (چه آنها که نام و نشانی ازشون تو تاریخ مونده و چه اونهایی که بدون اثری بودند) روزی از بین خواهند رفت و از آنها یادگار و آثاری باقی می ماند که بعضی نیک هستند و بعضی بد. اما مرگ هیچ گاه و برای هیچ انسانی موضوع جذابی نیست در عین حالی که یکی از مسائلی ست که بالاخره روزی اون رو تجربه خواهد کرد. و چه بهتر که در مواجهه با آن بهترین برخورد رو از خودش نشون بده.

صحبت کردن از فضای دیجیتال در میان انسان های غار نشین بسیار سخت ست. هر چند که شاید باور داشته باشن روزی، نسل ها بعد مردمانی از نژاد خودشان به کمک آن زندگی شان را می گذرانند و طوری به آن وابسته می شوند که روزمرگی شان به غیر از آن غیر ممکن خواهد بود. به نظر من صحبت از نیستی و زوال و یا مرگ در عصر ما هم چنین تعبیری دارد. طوری که تبدیل به یک تابویی شده که به این راحتی نمی توان آن را شکست و یا با آن مقابله کرد. به نظر من در این تقابل انسانهای واقع گرا پیروز مطلق خواهند بود؛ چون تونستن مرگ را به خودشون بقبولانن و با آن ارتباطی از جنس حقیقی برقرار کنن.

مرگ هرکس روزی فرا خواهد رسید و در آن روز قطعا هیچ کسی جلودار این غول بی شاخ و دمِ هولناک (به زعم ما) نخواهد بود؛ این مسئله از سالیان سال دغدغه اصلی خیلی از آدم ها بوده و به احتمال خیلی زیاد این مشغله باقی خواهد ماند. همانطور که بعد ها در گنجینه ارزشمندی که از نیوتن یافت شد متوجه شدند که نیوتن سالهای سال در جستجوی اکسیری برای کشف طول عمر بوده. امثال او بسیار بوده اند، از زمان های دور تا آینده ای که نمی دانیم با چه روشی به عمر موقتمان چنگ می زنیم.

به هرحال وقتی ما به مرگ فکر می کنیم حتی در حد چند لحظه، می تواند حال ما را خوب کند. البته این بستگی به شخص دارد که چگونه می اندیشد. من نمی دونم در این وادی چه سهمی دارم اما امروز تصمیم گرفتم کارت اهدای عضو تهیه کنم تا در صورت امکان، بعد از مرگم مفید واقع شوم. شاید بعد ها کسی باشد که به وجودم افتخار کند. بارها در همین وبلاگ اعلام کزدم که به دنبال بهانه می گردم که حال خوب رو تجربه کنم، اما اعتراف می کنم که امروز یه حس عالی رو تجربه کردم.

یه پیشنهاد دوستانه : به زوال فکر کنید.

پیشنهاد دوستانه دیگر: کارت اهداء عضو تهیه کنیدو حس و حال عالی رو تجربه کنید.

ممنون.

بیشتر بخوانید
زمان و بهاء

پول چه بهایی دارد که ممکن ست در موازنه با زمان سنگینی کند.

امروز تو مسیر بازگشت به منزل (از ونک به سمت ستارخان) داشتم فکر می کردم که با اتوبوس بیام و کرایه حمل و نقل کمتری بدم و یا با تاکسی بیام و از زمانی که دارم بهتر استفاده کنم. البته حالتی هم هست که تاکسی ممکن کمترین زمان رو به من تحویل نده اما خب حمل و نقل داخل شهری اصولا اینجوری پایه ریزی شده.

خیلی از موضوعات و بحث ها در دنیا در، نه تنها الان که ما مشغول زندگی هستیم بلکه از سالها و عصر ها قبل تحت تاثیر زمان بوده اند. از زمان های قدیم که گذشتگان و مردگان رو مومیایی می کردن و به آینده ای سوق می دادن که توقع داشتن در آنجا هم پادشاهی کنن تا همین حالا که وزارت خانه و وزیر و سمت های درجه یک و تحقیقات و مقالات پیرامون آینده و زمان حال چاپ شده و چاپ خواهد شد. نقش زمان غیر قابل انکار ست.

همیین پیش فرض ها پیرامون بها و هزینه هم صادق ست و می توان همین ادعاها را پیرامون این مسئله به موازات زمان داشت. یعنی به زبان دیگر، اگر می دیدیم که مصریان باستان را با جواهرات گرانبها دفن می کردند، ریشه اش در این بوده که یه زمانی این سکه ها و زیورآلات به کمکش خواهند آید و جلوی اتفاقات نا میمون را می گرد.

با این وصف باید اعتراف کرد، جهانِ فردی که بتواند بدون تفکر (و احتمالا) دارایی پیرامون سرمایه و وقت زندگی کند، تقریبا محال ست.

امروز و امروز ها خواهد گذشت اما از ثمره این روزها دو دست آورد اصلی اگر بماند همین دو هستن. و باید به آنها افتخار کرد که جزو اموال و دارایی کنونی ما هستن. هر چند که روش پیشرفت نشون می دهد ممکن ست در سالهای بلند سکه و اسکناس شکل دیگری به خود بگیرند و مجبور شویم با آن نسل جدید (که در حال حاضر غیر قابل پیش بینی ست) اخت پیدا کنیم، اما زمان را نمی توان برایش جاییی متصور شد. هیچ. زمان را فقط ماشین زمان شکست دهد که در طول دویست سال گذشته هرگاه دانشمندان از آن اسم به میان آوردند و خواسته اند کمی حول و حوش آن تحقیق و تفحص کنن به بن بست خوردند و از کشف اطلاعات بیشتر عاجز بودن.

واقعا عجیب هستن این دو مقوله. چگونه می توان آسوده زندگی کرد وقتی این مسائل همراه ما هستند. واقعا در عجبم. فقط در این سطرهای پایانی این پست می توانم آرزو کنم که روزی فرا رسد که انسان و به احتمال زیاد نسل های بعدی ما به زمان و پول تسلط یابند و بتوانند در رویارویی با آن بایستن و قد علم کنن.  واقعا آرزوی دیرینه ام بوده و خواهد بود. شاید رفتار امروز من واکنش جامع و رایجی باشد، اما اگر اینطور نبود و نباشد، به نفع ماست.

با آرزویی بهترین ها برای انسان و به خصوص انسانهای نسل بعد.

پی نوشت: یه اتفاق خیلی جالبی افتاد، همزمان با اینکه داشتم این متن رو می نوشتم. اونم اینکه به صورت نشسته پشت میز خوابم برد. و جالبتر اینکه دقیقا زمانی که دست هام رو کیبورد بود و داشتم می نوشتم؛ لحظاتی خواب مرا ربود.

ممنون.

بیشتر بخوانید
معصومه شیخ مرادی

طبق معمول هر هفته، و مطابق قولی که خودم به خویشتن ام دادم، اوایل هفته یک پست راجع به دوستانم می نویسم و در وبلاگم منتشر می کنم.

نوشته های قبلی یی رو که درباره دوستان عزیزم نوشتم رو میتونید از طریق لینک های زیر دنبال کنید:

طاهره خباری / رحیمه سودمند / سجاد سلیمانی / سعید فعله گری / شاهین کلانتری  و (+) / محمدرضا زمانی / محمدرضا شعبانعلی / فواد انصاری .

خب راستش رو بخواین نوشتن از معصومه خیلی سخت. از کسی اراده براش یه معنی دیگه ای داره و صرف فعل خواستن خیلی سهل تر از چیزی ست که حداقل من فکر می کنم. شخصی که کتاب نوشته و کوهنوردی تفریح و سرگرمی اش ست و در شغلش برگزیده محسوب می شود؛ واقعا از او سیاهه نوشتن سخت ست و صعب. اما به پاس وفاداری به قولم و حداقل گفتاری که می تونم اینجا به نظر شما برسونم، مینویسم.

معصومه رو اولین بار در دورهمی دوستانه ای مورخ سوم اسفند ۹۵ دیدم، این بشر واقعا ورای جنسیتش و ورای عرف عام زندگی می کنه. و واقعا این برای من قابل ستایش و تحسین. معصومه نمی دونم چندتا کتاب شعر داره. اما به من یکی رو داده به اسم “اشک ماهی ها”. هر روز می خونمش. و منی که علاقه و پیوندی به شعر نداشتم، محصور خودش کرده. از قلم معصومه چی می شه گفت. همه نوع صنایع ادبی که به کار می بره، به جا و بی نظیره.

تو قسمت درباره منِ وبسایت اش خیلی جالب از خودش می گه: “تمام هدف من از خواندن ، نوشتن  و هرگونه امور روزمره رسیدن به زندگی آگاهانه است”. زندگی آگاهانه همون مسئله ای ست که شاید در طول تاریخ افراد محدود و معدودی به دنبال آن بوده باشن و یا به آن دست یافته باشن اما معصومه هدفش زندگی آگاهانه ست.

اگر سری به وبلاگ معصومه زدید حتما دسته بندی “زبان زندگی” رو مطالعه کنید. احساس می کنم وقتی این مطالب رو می خونم دقایق عمرم محسوب نمی شن. و این در کمتر نوشته هایی پیش می آد که این از اون دسته نوشته هاست که ارزش داره براش وقت گذاشت و چشم رو روی صفحه مانیتور نوازش داد.

راجع به متمم هم که چیزی نمی شه گفت جز اینکه، معصومه جزو نفرات برتر و اول در خیلی از مباحث و دروس متمم ست. و من از اینکه یکی دو بار دیدمش افتخار می کنم و آرزو می کنم فرصت باشه تا باز هم زیارتش کنم.

برداشتی که من کردم اینکه معصومه به شدت فکر می کنه، درونگراست و از لحظه لحظه زندگی اش داره لذت می بره. اگر دخترای نوجوان از من می پرسیدن که یه الگو می شه به ما معرفی کنی، قطعا اولین نفر اسم معصومه رو می بردم و می گفتم از اون پیروی و اطاعت کنید که برای شما بهترین گزینه ست.

معصومه مرتب وبلاگت رو می خونم و همیشه از مطالبی که می نویسی حظ می کنم، امیدوارم تو خونه جدید (یعنی ووردپرس؛ چون قبلا تو بلاگفا می نوشت) به کمال برسی و دست از نوشتن برنداری.

بیش از این زبونم قاصرِ. برات بهترین ها رو آرزو می کنم.

وبلاگ های معصومه:

وبلاگ جدید معصومه

وبلاگ قدیم معصومه

ممنون.

بیشتر بخوانید