روایت یک دیوانه

روایت یک دیوانه در سرزمین حیوانات. دوان دوان از راه رسید. نمیدونست که جایی که در اون قرار داره کجاست. اطراف رو نگاه کرد. پر از وسایلی بودن که گویا به دست او و امثال او ساخته شده بود. نور در آنها روشن بود. به اولین نفر که رسید ازش سوال کرد. اما فقط نگاهش اطلاعت بیشتر دربارهروایت یک دیوانه[…]

پیرمردِ خفتهِ خسته

روایت یک نگاه . پیش از شروع آزمون ارشد . به هنگام عبور از پارک در نزدیکی محل آزمون . ما بین شروع آزمون تا زمان نشستن ما سر صندلی هامون سی دقیقه ای فاصله بود . این روایت آغشته به تنه رو تو سکوت پر از فریاد قبل آزمون نوشتم . اینجا هم می اطلاعت بیشتر دربارهپیرمردِ خفتهِ خسته[…]