یکشنبه های نفرین شده

یک بار دیگه جا داره در اول نوشته هام یادآوری کنم که من در این وبلاگ متعهد شدم به مدت یکصد روز بی وقفه بنویسم . و سپس بعد از آن (احتمالا) وبلاگ را منسجم تر پیش خواهم برد . برآورد من از شروع با هدف و با انسجام از تاریخ بیست و ششم خرداد نود و شش ست . این نکته هم یادآوری کنم که من هرروز در دفترچه یادداشت تلفن همراهم، انواع و اقسام تئوری ها برای نوشته هایی که قصد دارم بعد از این یکصد روز اینجا ثبت کنم ، می نویسم و نگه می دارم .

اما اصل مطلب .

بارها و بارها در میان نوشته هایم نظرم را به صورت صریح راجع به دانشگاه و این نوع سیستم آموزشی بیان کردم. احتمالا می تونید حدس بزنید که در چه حدودی هست. درباره دانشگاه هم قبلا نوشتم ؛ می تونید سر فرصت مطالعه کنید . اما در این سیاهه می خوام پیرامون روزهای سخت و عذاب آور دانشگاه ، نگرشم را بیان کنم . نگرشی که شخصی ست و ممکن ست پر از غلط و اشتباه باشه. اما خب من بیان می کنم ، شما کلاه خودتون رو قاضی کنید .

سال اول دانشگاه . روز اول هفته. اولین روز. اولین کلاس. ریاضی ۱ . با یه کوله ای پر از آرزو و امید در مسیر دانشگاه بودم . وقتی رسیدم هیچ آشنایی با محیط دانشگاه نداشتم. تنها تصورم این بود که قشر دانشجو همیشه مورد احترام تمام جامعه هستن . مگر اینکه دولتی  روی کار باشد که با قشر روشنفکر مشکل داشته باشد و دانشجوهایی که خلاف آن دولت و اعضا کابینه و سیاست هایش حرف می زنند را ستاره دار کند. بگذریم . بدون هیچ شناختی وارد ساختمان فنی شدم، آنقدر دنبال کلاس گشتم که دیگه دیر شده بودخیلی دیر، طوری که وقتی دم در کلاس رسیدم استاد اجازه ورود به کلاس را نداد. گشتم و گشتم تا یک نمونه نادر مشابه خودم رو پیدا کردم که خبری از شماره کلاس نداشت. محسن محرابی. خدا رو شکر که هنوز دوستی مان پایدار ست، و خوشحالم از این موضوع . کلا دوستی گزینه بهتری ست . این دقایق که می گذشت با نشانه هایی که از دوستان مشترکمان به یکدیگر می دادیم دوستی مان در حال شکل گیری بود.

این روزها که گذشت . من بیشتر به روزها و شب هایی که در دانشگاه عمرم را تلف می کردم پی می بردم . اما چه فایده . داشتن آگاهی نسبت به اینکه دانشگاه هیچ منفعت و سودی برای من نداشت و ندارد و نخواهد داشت، بی ثمره بود. من هنوزم که هنوزِ به این نوع نگرش اعتقاد دارم و ذره ای از این نوع باورم سست و گسسته نخواهد شد .

اما خبر خوب برای من این ست که این روزهای نفرین شده در حال اتمام ست و تمام آن فصل ها و روزها و عصرها و صبح ها به خاک سپرده خواهند شد و جان دادنشان را خواهم دید . تمام آن یکشنبه های رقت انگیزِ بدون حاصل را بدرود خواهم گفت . روزهایی که بی میل و رغبت به دانشگاه می آمدم و بدون دست آورد به منزل می رفتم .

یادم نخواهد رفت که این سالها چه سخت و صعب به پایان رسید، اما مسئله مهم اینکه نه من، بلکه سایر هم دوره ای هایم هم نتوانستن در طول این سالها هیچ گاه درس زندگی را بیاموزن. در بهترین حالت درس های دانشگاهی را با نمره و امتیاز بالا گذراندند و رفتند بدون اینکه سهم مستقیم آن را در زندگی شان ببینند .

زبان و مغزم مرا دیگه یاری نمی کند … .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *