تا بوده همین بوده

تاریخ وقتی ورق می خورد ، به ما می آموزد که نیاکانمان چه کردند تا ما در زمان حال بتوانیم اینگونه زندگی کنیم . درس از گذشته که بهاء سنگینی داده شده تا به دست آمده به ما آموزد برای بهتر زندگی کردن باید تغییر کرد . باید گذشت . گاهی هم تغییر نکرد . همه این موارد به جای خود کاربرد دارند . به هر حال باید ببینیم در چه مقطعی هستیم تا بتونیم بهترین انتخاب رو کنیم . در مقطع کنونی شاید انتخاب نکردن یک اشتباه تاریخی باشد که درسی برای آیندگان شود که بهایش را ما داریم می پردازیم . نکته جالب توجه اینجاست که ما هنوز این مقطع که به نظر من انتخاب نکردن بهترین گزینه نیست رو هنوز رد نکردیم . به عبارت بهتر هنوز دو چرخ عقب از رویش رد نشده تا بتونیم فراموش کنیم که سالهای سال چه بر سر ما ، حوانان و آیندگانمان آمد .

هر روز که می گذرد از سالهای نزول و افول ایران در مجمع های جهانی می گذرد اما بهای آن سالها را باید بپردازیم . هنوز تمام نشده . شاید هم تمام نشود . کسی چه می داند . شاید با انتخاب نکردن هایمان به بی راهه ای برویم که هیچ گاه به آن تعلق نداشته ایم اما به واسطه قدرت طلبی و پوچ مغزی عوامل دست اندر کار لازم ست به آنجا برویم و سرک بکشیم . و شاید در آنجا باید اتراق کنیم . و شب طولانی یی را آنجا بگذرانیم . شبی که نور در آنجا ممنوع ست و به ما یاد می دهند که مرگ در خاموشی یعنی افتخار . بمیرید و دم نزنید تا ما به شما افتخار کنیم .

انتخاب نکردن من ( که تصمیمم تا به حال همین بوده ) شاید تا حدودی می دانم که اشتباه هست اما دلایلم برای انتخاب نکردن بسیار بسیار بیشتر از انتخاب کردن ست . انتخابی که من را به هیچ می رساند چرا باید باشد . تصمیمی که در زندگی من هیچ نقشی ندارد چرا باید باشد . چرا باید در ذهنیتم تغییر ایجاد کنم تا نتیجه هیچ را ببینم ؟ به محض تغییر موضع از رای ندادن به دادن این سوالات در مغزم رژه می رود . سوالاتی که هیچ گاه نمی توانم به راحتی جوابی برایشان پیدا کنم .

من با رای دادنم چگونه می توانم نقشی در آینده داشته باشم تا زمانی که افراطیون هنوز که هنوزِ در کشورم حرف اول را می زنند . چگونه می توانم نقشی در آینده داشته باشم تا زمانی که حقوق خودم را نمی شناسم . تا زمانی که فرسنگ ها با کشورهای همسایه فاصله دارم اما فاصله ام در سرعت پیشرفت سالهای سال ست . چگونه می توانم خودم را فریب دهم که کشورم پیشرفت می کند در حالی که از سالهای سال پیشرفت قابل توجهی در آن نمی بینم . چرا کشورهای همسایه و کشور های در همین حوالی توانسته اند با سرعت زیاد به پیش بروند اما ما مانده ایم اندر پیچ و خم یک کوچه . کوچه ای مملو از دست انداز و تپه . کوچه ای که بن بست ست .

در این وادی به راحتی می تونم خودم را فریب بدم و بگم با انتخاب من ، سرنوشت فرزندان کشور من به سمت کمال راه کج می کند و از این خیال بافی لذت ببرم . در تخیلاتم به کشورم در میان ابر قدرت های جهان ببالم و به فرزندان عصر بعد از خودم خاطر نشان کنم که این ، من و هم نسل های من بودیم که با ذکاوت و هوش سرشارمان این مسیر را پیش روی شما قرار داده ایم . پس تا می توانید از آن لذت ببرید . چون این شرایط در زمان ما آرزو بود . اما واقعیت این گونه نیست . حقیقت خیلی تلخ تر از توهم ماست . توهم فانتزی ما تمایل ندارد بپذیرد که نسل بعد ما هم گرفتار مشکلاتی خواهد بود که همین حالا ما گرفتارش هستیم . چون سازمان و سیستم را هدف خواسته هایمان قرار نداده ایم . ما رویداد ها را می بینیم ولی ای کاش روند رو به سقوط مان جلوی چشممان بود .

هرگاه به وضعیت موجود فکر می کنم تنها یه راه به نظرم می رسه ، اونم اینکه یه نفر پیدا بشه به  تمام انسان های زنده ایرانی ، زندگی ابدی را وعده بده و همه را بمیراند . ما هم که اینجا زندگی نکردیم ، از خدا خواسته ، میریم اونور ببینیم چی از دستمون بر می آد . دسته جمعی بمیریم و لذت ببریم . و بعد اون فرد تمامی سیاست ها رو از نو بنا کند ، با تفکراتی مشتق گرفته شده از آینده و تجربیاتی از قدیم . شاید اونوقت بشه گفت که می تونیم برای آیندگانمان مسیر همواری پیش پایشان می گذاریم . شاید … .

به هر حال این رویه شدنی نیست . پس باید سوخت و ساخت . باید نمیریم و بسازیم . باید بایستیم و ایستاده مردنمان را به نظاره بشینیم و نگاره های آغشته به خون دیگران را ببینیم و هیچ به سخن نگوییم که غیر از این یعنی خواسته خود را اجرا کردن . که این یعنی مرگ در برهوت . تا بوده همین بوده . پس خیلی سعی نکنیم بتوانیم تغییرش دهیم .

تصمیم گرفتم روز رای گیری به کتابخانه پناه ببرم و آنجا روزم را شب کنم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *