طمعِ اولین شدن

ابراز یه حس درونی خیلی آسون نیست . اما می خوام امشب به این موضوع بپردازم و کمی با خودم و شما رو راست تر باشم و از احساس های درونی ام نسبت به اطرافیانم بگم . حتی گاهی اوقات نسبت به خویش . به نظر نوشته جالبی از آب درآد .
تو همین وبلاگ بارها و بارها از این نوشتم که من یه آدم معمولی هستم . خیلی معمولی . بدین معنی که هیچ گاه اهل طمع بسیار زیاد نبودم . رویاپرداز بوده ام اما برای آن رویا با تمام وجود نجنگیده ام . برایش راه و مسیر ترسیم کرده ام اما هیچگاه به هر بهایی حاضر نشدم در آن جان بکنم . هیچگاه حال خوب رو در این ندیدم که برای به دست آوردن یک رویا و خیال با تمام وجود برای آن بجنگم . شاید اینها را از فوتبال یاد گرفته ام . از اینکه گاهی با تمام وجود می جنگی اما برنده نمی شوی . برنده می شوی اما از گردونه رقابت ها حذف می شوی . شاید این آشنایی با فوتبال و حواشی و قوانین آن به من این درس را داده که تلاشم را تقسیم کنم . انگیزه پیروزی ام را در یک بازه زمانی به سر حد جنون نرسانم . تا اگر حذف شدم و یا موفق نشدم ، سرافکنده نشوم . امید را از ابتدای مسیر برای خودم به یک میزان نگه دارم . و در مقطع حساس ناامید کارم را دنبال نکنم که این از همه اتفاق های ممکن خطرناک تر ست .

حالا که دارم در ذهنم مرور می کنم خیلی از دست خودم شاکی نیستم . چون خاطراتی را یادم می آید که با امتحانات مدرسه و دانشگاه همزمان و قرین شده بودند که اگر برای دانشگاه و مدرسه لعنتی وقت می ذاشتم ، هیچ گاه خاطراتی به اون زیبایی در زندگی ام ماندگار نمی شدند . و جز حسرت چیزی برایم باقی نمی ماند . باز اگر به عقب باز گردم عادی بودن را به جان می خرم تا سهم داشتن در اتفاقات زیبا را تجربه کنم .

نمونه آخرش همین چند هفته پیش بود که امتحان میان ترم داشتم و همزمان هم روز قبل دانشگاه قرار بود با دوستان متممی دیدار کنم . هیچ حس خوبی بهتر از دیدار با این دوستان نیست . از کاری که من کردم خوشحالم . برای امتحان پشیزی  ارزش قائل نشدم و به دیدار عزیزانی رفتم که دیدار بعدی ممکن بود وجود نداشته باشد و به بهترین نحو از بودن در جمع شان لذت بردم . اما دانشگاه کوفتی بود . وقتی سر کلاس رفتم ، امتحان به هفته بعد موکول شد و من از این اتفاق مشعوف بودم که توانسته بودم اولویت بندی کنم .

دوستان بسیاری داشته ام که بسیار با آن ها نزدیک بوده ام و دیده ام که چطور در تکاپو هستند تا برای هیچ ( از نظر من ) اول شوند . وقتی اول می شوند در وهم خودشان دنیا را فتح کرده اند اما واقعیت را زیر پا می گذارند و نمی دانند که در پس این تلاش چه موارد دیگری که به مراتب از این دستآوردی که حالا دارند ، مهمتر بوده ست .

همین حالا هم از مقایسه سایر دوستانم با خودم اطلاعات جالبی دستگیرم می شود . البته در نهایت به این نکته می رسم که انسانها بر اساس مدل ذهنی کودکی شان و افرادی که در کودکی پرورششان داده اند بزرگ می شوند و حتی آنقدر سهم به سزایی دارند که در تصمیم گیری ها هم اولویت هایشان را بر اساس همون مدل و سبک ذهنی تغییر می دن . من هم از این قاعده مستثنی نیستم . اما اعتراف می کنم که در مرحله جداسازی از افکار سازمان یافته دیگران در ذهنم هستم . در غیر این صورت باید تا سالهای سال در این شهر با همین زبان و با همین سبک زندگی بمانم و … .

نکته پایانی : تجربه به من ثابت کرده برای اولویت بندی حتی در شرایط سخت یاد بگیریم فکر کنیم با انتخاب حالا مون چه انتخاب های دیگه رو در آینده از دست می دیم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *