الحاق فضا به فضا

By | ۱۷/۰۲/۱۳۹۶

پی نوشت : احتمالا می دونید که من در این وبلاگ به مدت یکصد روز قصد دارم بنویسم و بعد به صورت مرتب تر و با رعایت نکاتی که در طول این یکصد روز یا گرفتم ، سیاهه هایم را در معرض دیدتان قرار دهم . اینها همه بهانه ای بود برای تشکر که همراه من هستید . ممنون .

این روزها تو نوت گوشی ام موضوعاتی را که می خوام اینجا بنویسم رو یادداشت می کنم . یکی از موضوعات “شاهین کلانتری” ست که از دوستان گل متممی ام ست . و از اون افرادی ست که اسمش را شاید شنیده باشید .

پی نوشت : من اینجا هر چی می نویسم دیدگاه شخصی ام ست . این نکته رو هم اضافه کنم که طبق روال ، اول هر هفته در وبلاگم به معرفی دوستان عزیزم می پردازم .

اصل روایت :

شنبه صبح . هوای پاک . نم خیابون . ناشی از غرش آسمان آش و لاش این روزهای بهار . بهاری که جلمگی به آن دل بسته ایم . به زیبایی هایش . به صبح های دل پذیرش . به آفتابی که نمی داند با گرما بتابد یا پشت ابرها برود و باران را پیشکش ما کند . بهار با صدای پرندگان زیباترین دل خوشی ها را به ما می دهد .

در مسیر منزل به مترو . از مترو به تاکسی . از تاکسی به دانشگاه . در مسیر چشم از صفحه گوشی موبایلم بر نمی دارم . بیست و نه تا از وبلاگ های دوستانم را در برنامه ای به نام Feedly ثبت کرده ام ؛ تا در این مواقع یعنی وقتی در تاکسی نشسته ام و کاری از دستم بر نمی آید بخوانم . یا شاید هم وقتی متروام . یا شاید وقتی می خواهم بخوابم . در مسیر وبلاگ دوستانم را زیر و رو کردم . از امین آرامش و پریسا حسینی و سعید فعله گری و محمدرضاشعبانعلی گرفته تا یاور مشیرفر و فوادانصاری و  معصومه شیخ مرادی و شاهین کلانتری و محمدرضا زمانی و … . از خوندنشون سیر نمی شدم . اما امان از این دانشگاه لعنتی . امان . این دانشگاه که من رو از هر چی که عاشقش هستم جدا می کنه ولی به یه کاغذ با مهر یکی از وزارتخونه هاش پیوند می ده تا از روی وهم و خیال آینده ام را تضمین کند .

بگذریم .

لحظه وصال به دانشگاه همزمان بود با استشمام بوی خاک . خاکِ نم داری که در هوا پخش بود و آغشته شده به تلالو اشعه های آفتاب پیش روی چشمانمان . کلاس اول را گذراندم . کلاس دوم هم به پایان رسیده بود . کلاس های تکراریِ یکنواختِ خشک رو به زوال بود . زوالی که فقط یک روز دوام داشت . مجددا فردا باید کلاس های دیگری را شرکت می کردم ؛ مزخرف و به درد نخور . با غلظتی مشابه همین کلاس های امروز . در تمام مدتی که سر کلاس بودم انتظار پایان را می کشیدم . انتظار تاکسی را . انتظار چشم نوازی نگاهم با مطالعه نوشته های دوستان متممی ام را .

صبر حواب داد . سوار تاکسی که شدم فیالفور گوشی م رو درآوردم و شروع کردم به مطالعه نوشته های دوستانم . حظ می بردم . عشق می کردم . دوستانی که شاید حتی خبر ندارند که چقدر از نوشته هایشان لذت می برم . خدا رو شکر می کنم که این نوع کیف کردن هنوز حرام نشده و یا حتی خطر مسدود شدن تهدیدش نمی کنه . شاید چون انتخابات نزدیک ست و آزادی دمادمِ وجود ما را فرا گرفته ست . هنوز کسی از اوضاع احتمالی قمر در عقرب بعد از انتخابات خبر ندارد . البته منظورم از کسی ، مردم عوام هستن نه عزیزان دست اندر کار .

از پرند (دانشگاه م ) تا تهران ( مشخصا ، میدان آزادی ، مترو میدان آزادی ) نظر از صفحه گوشی بر نداشتم . شارژ موبایل م رو به اتمام بود ولی تکاپوی من برای خواندن مطالب دوستانم ادامه داشت . حالا دیگه فاصله ام با خانه زیادی کم بود . سعی می کردم حتی به آمد و شد مترو هم توجه نکنم . تمام تمرکزم روی نوشته شاهین بود . رسیده بودم به وبلاگ شاهین و پستِ “حس شگفت انگیز داشتن یک وبسایت” . ناگهان حضور یک مرد سفید پوش را در جوارم حس کردم . به روی خودم نیاوردم . همزمان با حضور آن مرد جوان مواجه شده بودم با کلماتی که شاهین کلانتری آنها را با وزن خاصی به رقص آورده بود . پنج دقیقه ای شده بود که منتظر آمدن مترو بودم . به یک باره مرد سفید پوش جوان زمزمه ای کرد : سینا . مجدد تکرار کرد : سینا .برای بار دوم سرم را بالا گرفتم . کی باورش می شه . خاص و شگفت انگیز بود اون لحظه . شاهین کلانتری بود . شاهین هم در صفحه گوشی همراهم بود و هم کنارم ایستاده بود . خندم گرفته بود . نمی دونستم چی کار کنم . سلام و احوالپرسی کردیم . مترو آمد . سوار شدیم . شوک از حرکات صورتم رخت نبسته بود . هنوز تعجب را در رفتارم لمس می کردم . که چه قدر جالب ست . این دنیای اطلاعات . این دنیای فیزیکی . یکی برآمده از نیاز ما و ساخته دست خود ما . دیگری بدون دخل و تصرف ما . حالا اینها به هم پیوند خورده اند . الحاق فضایی به فضایی دیگر . فضای دیجیتال به فضای فیزیکی  . ارتباط شان بسیار بسیار نزدیک شده ست . ورای تخیلات ما و احتمالا نسل گذشته ما . با اینکه این اتصال رو به وضوح دیده بودم ، هضم ش برام سخت بود .

 

حالا می توان مدعی شد که مرزها بیش از پیش کمرنگ شدن . حتی می توان با کمی اغراق گفت که خطه خاصی وجود ندارد که منحصر به فرد باشد . حالا راحت تر قابل پیش بینی ست که ، کسانی که هنوز دم از حد و حدود می زنند ، جایی در میان نسل آینده ندارند . افرادی که برای خودشان دشمنانی را تصور می کنند و در برابر عده ای شمشیر تیز می کنند که مبادا این قلمرو را زیر پا بگذارند قطعا عمرشان به سر رسیده ست ولی به زعم خودشان آنقدر زنده می مانند تا جسم شان به تفکر مرده شان ملحق شود . اینها منزوی ترین افراد و افکارشان پوسیده ترین طرز نگرش در دنیاست .

دیدن شاهین عزیز برای من تجریه جالبی بود . اینقدر وهم انگیز که این نوشته مطلوب من نبود و حتما یک بار دیگر به شاهین و عجایب این بشر خواهم پرداخت .

ادامه دارد .

4 thoughts on “الحاق فضا به فضا

  1. پریسا حسینی

    این همزمانی باید تجربه شگفت انگیزی باشد، هنوز برایم اتفاق نیفتاده شخصی هم در دنیای فیزیکی همراهم باشد هم مجازی، اما امیدوارم هرچه زودتر تجربه اش کنم^_^

    Reply
    1. سینا Post author

      حس غیر قابل وصفی ست . درست مثل مصداقی که خود محمدرضا هم یه بار یه جایی اونو گفت :
      در حال دویدن بودم که به خانم مسن ی رسیدم سلام کرد و گفت دارم فایل صوتی شما رو گوش می دم و همزمان شما رو هم دیدم و … .
      این وضعیت کم پیش می آد اما واقعا لذت بخشِ . تجربه خاصی بود .

      Reply
  2. محمدرضا زمانی

    خیلی خوب بود سینا این نوشته‌ات. چقدر حست رو دوست دارم وقتی سرت رو بالا گرفتی و شاهین رو دیدی 🙂
    مرسی بابت نوشتن این خاطره‌ت ؛)

    Reply
    1. سینا Post author

      به نظر من از اون حس هاست که تا آدم تجربه نکنه نمی دونه چیه. یک لحظه. یک آن. انگار همه چی از دنیای خیالی به دنیای واقعی پیوند می خوره.

      Reply

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *