آخه چرا کتاب

همانطور که می دانید (احتمالا ) من بنابر تعهدی که به خودم دادم و اینجا هم ثبتش کردم ، قرار ست که من صد روز به طور مداوم بنویسم . و بعد از این دوره تصمیم به ادامه نوشتن در وبلاگ بگیرم . از صبر شما سپاسگزارم .

در این وبلاگ بارها و بارها راجع به کتاب و کتاب خوانی و حتی به تازگی راجع به نمایشگاه کتاب نوشته ام . اما این بار قصد دارم یک نوع جمع بندی کلی انجام دهم و یه جورایی خیال خودم و شما رو راحت کنم . که حداقل راجع به این مقوله دیگه صحبت نخواهم کرد . شاید تا پایان صد روز . شاید هم صحبت کنم . نمی دونم .

چند روزی هست که نمایشگاه کتاب در شهر آفتاب محل برگزاری جدید این نمایشگاه شروع شده . مکانی که در دو سالی که میزبان این نمایشگاهِ پر از آمد و شد ست به شدت آسیب پذیر نشان داده و هر زمان در تهران باران می بارد یکی از بخش ها را آب می برد . لطفا به اسم این نقطه از جغرافیای تهران که میزبان شده دقت داشته باشین . شهر آفتاب . شهری مملو از باران و آب .

از حاشیه و به بوته نقد کشیدن که بگذریم جا داره به این نکته اشاره کنم که همه ما می دونیم نمایشگاه کتاب پر بازدید ترین نمایشگاه ایران ست . دلیل اصلی اش مشخص نیست . از این لحاظ می گم مشخص نیست که اگر مثلا مشخص بود ما مردم غیور ایران کتاب زیاد می خونم اونوقت هشت سال خودمون رو به عقب نمی روندیم . با انتخابمون . یا اگر مشخص بود که کتاب زیاد می خونیم جایی در فضای علمی دنیا می داشتیم . یا مثلا اگر کتاب زیاد می خوندیم اونوقت شکلی جدید از زندگی یا به عبارت بهتر سبک زندگی نو رو بر می گزیدیم . و … . به هر حال و به هر دلیل که هست و من تمایلی خیلی به دونستنش ندارم این نمایشگاه که به شدت محل درآمد دوستان حاضر در شهرداری ست ، پر بازدید ست . آمار هم بنابر گفته دوستان مسئول سال به سال در حال افزایش ست . از خرید کتاب گرفته تا فروش اغذیه و سیم کارت و … تا بازدید و وصلت و آشنایی جوانان با هم .

این حضور پر شور من رو امروز به نمایشگاه کتاب کشوند . که بفهمم قضیه از چه قراره . البته من بهانه برای رفتن مجدد به این نمایشگاه باز دارم یعنی در چند روز آینده باز به نمایشگاه خواهم رفت . قطعا من خودم رو تافته جدا بافته نمی دونم و اگر نقدی هست ، قطعا اولین نفر خودم رو به بند می کشم . گشت و گذار من در بخش عمومی نمایشگاه جالب بود اما جلوی خودم رو گرفتم . صبر کردم بیام خونه و بعد تصمیم بگیرم .

لیست کتاب های مربوط به غرفه هایی که مقصد دفعه بعد من هستن رو گرفتم . تا سر فرصت یک دو روزه ای که دارم بررسی شون کنم . اصل نوشته من از اینجا تازه شروع شد . اگر حوصله تون سر رفته ، عذر خواهی من رو ببخشید . چند روز با یکی از دوستان گلم به نام امین خان آرامش که بیرون بودم به نتیجه جالبی رسیدم . نتیجه ای خیلی ساده و شاید برای خود امین هم جالب باشه اما همون حرفهای به ظاهر ساده ، مدل ذهنی من رو به راحتی عوض کرد . اجازه بدید براتون کامل تر بگم . من مدت های مدیدی حدود بیست و یک کتاب دم دستم ( تقریبا همیشه روی میزم ) بود و هر روز اونها رو مطالعه می کردم ، مگر اینکه امتحان دانشگاهی یا مسافرتی پیش میومد که از برنامه عقب میوفتادم . اما خلاصه به هر زحمتی بود خودم رو وادار می کردم تا آخر روز این بیست و یک کتاب رو بخونم . بعد از قرارم با امین به یک سوال عجیب بر خوردم .

چرا داری این کتاب ها رو می خونی ؟ اصلا چرا این همه کتاب ؟ چرا این همه عجله ؟

راستش نشستم به همه شون جواب دادم و اعتراف می کنم جز بهونه نکته دیگه ای عایدم نشد . پس تصمیم گرفتم تا زمانی که جواب صحیح و منطقی به سوالاتم پیدا نکردم ، بی خود و بی جهت سمت هر کتابی نرم . یعنی در واقع تصمیم گرفتم فعلا و موقتا دست نگه دارم . و با توجه به صحبت های رد و بدل شده بین من و امین “مسیرم” رو مشخص کنم و بعد به سمت کتاب ها خیز بردارم . حالا از همه اینها گذشته چند وقتی هست که ذهنم به شدت درگیر انتخاب مسیر صحیح هست که می خوام برای زندگیِ آیندم برگزینم .

مسئله دیگه ای که ذهنم رو درگیر کرده و شاید اصلا ربطی به حال و هوای مطلبی که پیشتر مطرح کردم نداشته باشه ، اینِ که چرا ما کتاب نمی خونیم . چون بحث طولانیه به نوشته ای که بعدا می خوام بنویسم موکول می کنم .

تکمیل می شود …. .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *