طعامِ بیچاره

چند روزی هست که یه گوشی تازه خریدم و به شدت دارم خودم رو با شرایط جدید تطبیق می دم . یکی از اتفاقات خوب اینه که تونستم نرم افزاری به نام Feedly رو پیدا کنم و وبلاگ دوستان متممی ام رو بخونم . خیلی خوشحالم از این مسئله . سعی کردم شبکه های مجازی رو هم تا جایی که مقدور هست ، نصب نکنم تا وقتم بیهوده تلف نشه .

امروز داشتم وبلاگ دوستام رو نگاه می کردم و می خوندم . حظ کردم . نوشته ها انقدر جذاب بودن که حدود سه ساعت از وقتم رو اونجا گذروندم . و خیلی خوشحالم که امروزم رو اونجا سپری کردم . مخصوصا این که فیلم سینمایی انتخابات رو با بازی بازیگرانی که هر کدوم لایق اسکار و خرس طلایی و سیمرغ و … هستند ، هم در حال برگزاری بود .

با مطالعه وبلاگ دوستانم هم ناامید شدم هم امیدوار . نا امید از اینکه من خیلی بی سوادم ! و امیدوار از اینکه در جمع دوستانی هستم که بیش از من می فهمند و فضا برای رشد بسیار بیشتر فراهم هست . فضایی که شکل گرفته از سایت استاد و معلم عزیزمان ست و جملگی به حضور و وجودش به خودمان می بالبم .

حین خوندن مطالب وبلاگ هابه نتیجه جالبی رسیدم ، اونم این که همه مطالب جذاب هستند و تمیز و شیک . و این باعث می شد که میخ کوب بشم و تا آخر مطالب رو بخونم . و البته کار من سخت بشه چون من شخصا خیلی مطالبم پاک و گیرا نیست . به خصوص این  مطلب که می خوام بنویسم . پس پیشنهاد می کنم اگر دوست ندارین این مطلب زو بخونین ، نخونین . چیزی رو از دست نمیدین .

امروز مهمانی رفته بودم ، خونه یکی از فامیل . سر ناهار مدام تعارف می کردن . بخورین . ببخشید کمه . چرا نمی خورین . راحت باشین . و … .

هر چی بیشتر به این کلمات نگاه می کنم میبینم با هم در تضادن . یعنی راحتی با ( اینکه من شاید تمایل ندارم امروز ) زیاد بخورم نوعی پارادوکس محسوب میشه . ولی از نظز اونا نهایت اححترام محسوب می شه . یا مثلا زیاد درست می کنن و در چند رنگ مختلف و می گن ببخشید کمه ! آخه چی کمه . چرا این همه تعارف .

هنوز به اصل بحث نپرداختم . ولی اگر بخوام شروع کنم شاید بهتر باشه از خودم یکم بگم . من به شدت کم غذام .از این قضیه خوشحالم . به دلایل مختلف . مثل نداشتن اضافه وزن . تحرک کافی . سرحالی و نشاط در حد معمول . و … . خوشبختانه و خدا رو شکر اینا رو دارم . اگر بخوام خیلی ساده بگم ، باید به عرض تون برسونم که من از غذا خوردن نه تنها هیچ حس خوبی دریافت نمی کنم ، بلکه از فرآیند آمد و شد غذا در چرخه گوارش بدنمان شکایت دارم . اما چه کنم که مجبورم و شاید شما هم مجبور باشین .

بگذریم .

جان مطلب این که چرا برای غذا داریم این همه انرژی صرف می کنیم (منظور از انرژی ،  تعارف و زمان و فسفر هایی ست که برای نوع جدیدی از تعارف ست که از خودمان می سازیم تا هم نمک کافی داشته باشد که دیگران بخندند و هم به اندازه کافی اثر گذار باشد ) . چرا برای یودن دو تا لقمه که میخواد بره پایین و بعد از مدتی هم دفع بشه این همه در تکاپوییم ! واقعا چرا ما اینجوری فکر می کنیم . چرا افق دور تر رو نمی بینیم . چرا به این فکر نمی کنیم که تهیه غذا و خوردن غذا می تونه اولویت اول مون نباشه . برای قرار های کاری ، اداری و یا مهمونی های خانوادگی . در عجبم .

من متاسفانه سعادت سفر های زیادی رو نداشتم . مخصوصا مسافرت خارجی . و همیشه هم گفتم که آرزوی من قبل از مرگ سفر به کشور های مختلف دنیاست . و به همه پیشنهاد می کنم که برای باز شدن دید و نگرششون به بلاد مختلف بروند و مکان های مختلف رو ببینند و با فرهنگ بقیه دنیا آشنا بشن . علی الخصوص بلاد کفر . چند نفر از اقوام درجه یک من به مسافرت رفته بودند ( بیچاره این اقوام ، چون این روایتی که می خوام تعریف کنم مختص اینها نیست ، اما چون دم دست بودن اونا رو به عنوان مثال ذکر کردم ) ، همین نزدیک رفته بودن . ترکیه . مدت کوتاهی هم بودن . کاری به این کارا ندارم . اصل قضیه اینجا بود که وقتی برگشتن ، تعجب خاصی توی چهره شون نمود پیدا کرده بود که تا قبل از این نبود . واقعا مشخص بود . علت رو بعد از چند روز جویا شدم . کاشف به عمل اومد که این عزیزان از وعده های غذایی شون به شدت ناراضی بودن و چون کاری از دستشون بر نمی اومد ( یعنی چون نمی تونستند برن رستورانِ هتل و بگن که یکم بیشتر بریز ) این عدم رضایت به تعجب و آشفتگی تبدیل شده بود . برام با حرص و لحنی آمیخته به شکایت تعریف می کردن که آقا ما اونجا n تومان پول هتل دادیم یا مثلا می گفتن که ما یه وعده  رفتیم بیرون از هتل غذا سفارش دادیم ، قیمت فاکتور سر به فلک کشید ولی غذاشون اندازه کف دست هم نبود . این چه وضعش بود . و مدام با عتاب می گفتن که اگر خواستی بری ، سعی کن ترکیه نری . منم با تلخی گفتم چشم .

نمی دونم . واقعا هنوز نمی دونم . چون به جمع بندی نرسیدم که همه آدم ها اینجورین یا نه . اما لااقل من این سبک زندگی رو بیشتر می پسندم که فقط غذایی باشه که آدم زنده بمونه و تتمه زندگیش رو بگذرونه . نشون به این نشون که به تازگی من چند روزی تنها بودم و ناهار رو از این Chocopic های محصول شرکت Nestle خوردم . اتفاقا خیلی خیلی هم چسبید . و نکته جالب تر اینکه نمردم !

می دونم نوشته من نه دنیا رو قراره تغییر بده و نه فرهنگ کشورم رو عوض کنه ولی حداقل تونستم خودم رو راضی نگه دارم که مسئله ای که تو ذهنم بود رو مطرح کردم . و ضمنا احساس می کنم اگر ملت غیور و شهید پرور ما به اندازه مردم دنیا می خوردن حال و روزمون مثل اونا بود . حالا که نیست … .

سعی کردم این سیاهه رو خیلی کثیف و نجس ننوسم تا خوانا باشه . منظورم اینکه سانسور کردم تا خیلی خیلی از من بیزار نشین .

ممنون وقت گذاشتین .

2 thoughts on “طعامِ بیچاره

  1. علی کریمی

    خیلی عالی بود سینا. چقدر تو روان و شیرین می‌نویسی. آدم غرق نوشته‌هات میشه.
    پی‌نوشت: من به غذا علاقه دارم ولی با حرفات ۱۰۰ درصد موافق‌ام 🙂

    1. سینا Post author

      علی جان خواننده پر و پا قرص وبلاگتم اما اعتراف می کنم جرات نوشتن کامنت برات رو ندارم ؛ هر چند یکی دو باری نوشتم . اما احساس می کنم بی سوادم نسبت به نوشته هات .
      اما بذار اینم بگم که کامنت گذاشتن تو برام بهم انگیزه می ده و کارم رو سخت می کنه ، اما این خبر خوبیه . چون هم مشخص می شه نوشته هام خونده می شه و هم اینکه باید روز به روز ارتقا بدم نوشته هام رو .
      ممنون بابت وقت ارزشمندت که به من اختصاص می دی .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *