مرزبندیِ فکر!

باران می بارد . موسیقی پخش می شود . صدای مردم در گوشم می پیچد . دغدغه ها از جلوی چشمم رد می شوند . آگاهانه به آنها پشت می کنم تا خودم را آزاد بگذارم . ساختار ها را می شکنم تا نفس می کشم . نفس کشیدن را به خودم هدیه می دهم . نفسی که حسرتِ آمد و شد راحت اش به دلم مانده . جز غصه ی اینکه آزاد نفس بکشم غصه زیاد دارم ، اما لا اقل این هزینه ای ندارد . از این بابت راحتم .

داخل اتاق . روی میز تحریر در حال تایپ هستم اما می خواهم بدانم در سایر شهر ها چه خبر ست . در نمایشگاه کتاب ، چی عرضه می کنند . دلم در کتابخانه ملی قفل شده و هر روز در رویای خودم مسیر منزل تا حقانی رو دوره می کنم . آنقدر در خیالم می روم و می آیم تا در دنیای فیزیکی در آنجا خودم را لمس کنم . یه وقتا حس می کنم لازم هست آزاد نبود . در بند بودن ما را به آسمان ها می برد . جایی که هنجاری وجود ندارد . جایی که افرادی مجهز به قدرت به سراغت نمی آیند تا بگویند : اینجا چه می کنی ؟ چه آورده ای ؟ چه در سر داری ؟ آن زمان ست که به یک تناقض جهان شمول می رسی . اسیری هستی که آزادی را می شناسی . بیش از تمام کسانی که به آزادی می بالند و در آن غرق شدند . و یا تشبیه بهتر این باشد که بگویم در آن دست و پا می زنند .

ما محکومیم به شاکر بودن . به این که از خودمون و افراد و اشخاص بالا دست که هنوز برای ما محدودیت خیالبافی ایجاد نکردند ، تشکر کنیم . هر چند در محدود کردن افکارمان تمام تلاششان رو کردند . ولی به هر حال باید قدر نعمت هامون رو بدونیم .

ما یاد گرفتیم در هنجار های  از پیش تعیین شده زندگی کنیم ، عمر تلف کنیم ، جوانی را به پیری تبدیل کنیم ، زبان در کام بگیریم ، دم نزنیم و در نهایت بمیریم . این یعنی اوج امنیت دوستان و عزیزان دست اندر کار . ساختار شکن بودن و یا هنجار شکن فقط و فقط در کشورهای جهان سوم ست که نمود پیدا می کند ، اینجاست که یاد می گیریم اگر با میل خودمان در جامعه ظاهر شویم به سمتی هدایت می شویم که هرگز تمایل به حضور در آن نداشتیم ، اما باید از بودن در آنجا حظ ببریم .

من می خواهم عکاسی کنم اما این مسیری نیست که خانواده ، جامعه ، فامیل و دوستان و … به من پیشنهاد می کنند .

من دوست دارم منجم بشوم ، در آسمان ها غرق شوم اما این خواسته دیگران نیست .

من می خواهم …. اما این  …. نیست .

این لیست ، آغشته به درد ست و کژفهمی والبته خیال بافی . خیالی که قرار ست در وادی خیال بماند و با سودای آسوده ، بدون پا گذاشتن ورای مرزها بمیرد . اما کژفهمی ، درد ، تالم ، رنج و ناخوشی رنگ واقعیت به خود می گیرند و هیچگاه خود را بازنده نمی پندارند . که این خودش درد ست .

نسل و عصر ما باید بسوزد و خفه شود و بمیرد ( درست مانند معدن کاران محبوس شده در معدن ذغال سنگ که در بحبوحه انتخابات به فراموشی سپرده خواهند شد )  تا عده ای به کرسی های بالا مرتبه و درجه های مطلوب برسند ، تا با توهم خدمت به مردم در سرسرای این کشور و این جهان خودشان را راضی نگه دارند و دیگران را گشنه و زنده در قفس . اعتراض

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *