زندگیِ تلخِ حقیقی

وقتی برنامه ها اونجوری که انتظار داری پیش نمی ره ، یاس و ناامیدی سراسر زندگی انسان رو فرا می گیره . حواس انسان به نا کجا آباد می رود و دست هایش همگام با مغزش نیست و از دستورات قلبش پیروی نمی کند .

این روزها حسم غریب ست و عجیب . کمی دلخوشی دارم با کوهی از غمِ کژفهمی از فلسفه زندگی . نوعی بیگانگی با خود .

همیشه با خودم وقتی میشینم حرف می زنم به جمع بندی می رسم اما موقت . کوتاه و زود گذر . یه وقتا احساس می کنم ممکنه که اون گفتگو خیالی بوده باشه و این همه وعده هم خالی از عمل !

فکر کنم وقتش رسیده اعتراف کنم هنوز درک درستی از فلسفه زندگی پیدا نکردم . حالا این مسئله می تونه هر ادله ای رو داشته باشه . اما مسئله مهم تر از بیان دلیل و برهان برای به وجود آمدن این وضعیت ، طریقه روبرویی با آن ست . به شکل صحیح . به طوری که بعد از این دوره بتوان سر رو بالا گرفت و به این روزها نیشخند زد . و بعد ها ، احتمالا برای نسل بعد تعریف کنیم که از این برهه به سلامت عبور کردیم .

سنوات پیش روی ما به شکلی در حال پیش رفتن ست که اگر شغل داشته باشیم ، اگر بخندیم ، اگر سلامت باشیم و یا … احتمالا فارغ از مسائلی هستیم که جملگی به آن دچار و حتی در وضعیت نا مطلوب تر می توان گفت به آن وابسته هستیم . زمان که جلو می رود باید بایستیم و ببینیم که آیا حال کمکی رفع بلایای حاصل از گذشته می کند یا خیر . حرفی از آینده در میان نیست .

اینجا در جهان سوم و در نسل و عصر ما باید به حال خوش طوری نگاه کرد که اگر فرجام آن نکته ای جز اندوه حاصل شود یعنی پیروزی . به هر حال ما جایگاه مان در تمام دنیا خاص ست . شاید اینکه ما تصور می کنیم گوگل و آمازون و ای بِی و ناسا را در مشتمان داریم یعنی نمک پاشیدن به زخمی که تا عمق استخوانمان راه یافته و مدام می سوزد . اما برایمان تلخ نیست . ما یاد گرفته ایم که هیچگاه از سند و مدرک استفاده نکنیم . همانطور که امروز بسیاری از مردم از جمله سران کشور و مسئولان بالا رتبه به تلگرام و اینستاگرام تکیه می کنند و بدون پشتوانه علمی و یا مستند برای عوام که من و امثال من هستم شعر بافی می کنند . می توان این ها را شنید و ساده گذشت اما آن جا که زندگی بعد از یک عمر تلاش به تباهی می گذرد مفهموش رو به پوچی می گذارد و دیگر قابل اغماض نیست . باید پاسخی داد . باید ایستاد . و باید اقدام کرد .

اما ما نمی توانیم . حتی اگر بخواهیم . حتی اگر علم آن را داشته باشیم . حتی اگر تلاش کنیم . حتی اگر زندگیِ تلخِ حقیقی مان را فراموش کنیم .و حتی حاضر باشیم جان بدهیم ؛ نمی توانیم .

شاید این اما ما را از تمام دنیا . نه ، تمام دنیا که نه .چون می شناسم کشورهایی را که مثابه ما زندگی می کنند در واقع اداره شان می کنند که زندگی کنند . پس طبیعتا مردمشان هم خیلی با ما اختلاف ندارند . پس جمله ام را اصلاح می کنم . شاید این اما ما را از اکثر کشورهای دنیا جدا می کند و ما را با این عقب افتادگی به پیش می راند . به جلو . صادقانه باید بگم . ما را به عقب می راند . یک پارادوکس که شبانه روز درگیرش هستیم و هیچ از دستمان بر نمی آید . زیرا حق مان را نمی توانیم پس بگیریم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *