پیرمردِ خفتهِ خسته

روایت یک نگاه . پیش از شروع آزمون ارشد . به هنگام عبور از پارک در نزدیکی محل آزمون .

ما بین شروع آزمون تا زمان نشستن ما سر صندلی هامون سی دقیقه ای فاصله بود . این روایت آغشته به تنه رو تو سکوت پر از فریاد قبل آزمون نوشتم .

اینجا هم می نویسمش :

روایت یک تصویر – نمایی از یک پارک – پیرمرد گرسنه و گربه بد شانس .

امروز هم مثل دیگر روزها دوست نداشت آفتاب را ببیند . که از پس کوه های شرق تهران بالا می آید و قرار است تا غروب بتابد . می دانست طلوع آفتاب به منزله شروع هر آن چیزیست که اصلا دوست مداست تحملش کند . نمی خواست نظاره گر آفتابی باشد که حالا برایش تبدیل به نماد آوارگی شده . دیگر برایش یادآور روزهایی که با ذوق و شوق بر می خاست و زندگی می کرد ، نبود .

یادش می آمد روزهایی که بد بختی در زندگی اش هنوز به طور کامل سایه گستر نشده بود . احتمالا اواخر دهه شصت . درست همان زمانی که جنگ هشت ساله ایرانی رو به اتمام رفته بود . روززهایی که رونق اقتصادی ورد زبان کاندیداهای ریاست جمهوری شده بود تا رأی جمع کنند . در همان سنوات بود که تصمیم گرفت با همسایه اش که مهندس هم بود شریک شود . سالهایی که به تازگی به تهران عزیمت کرده بود . همان موقع که تازه در تهران سکنی گزیده بود . هیچکس در گوشش نخوانده بود که در تهران به کسی اعتماد می کنی . یا اگر اعتماد می خواهی بکنی ، کمی عجله نکن .

تمامی اموالی را که پس از سالها کارگری به چنگ آورده بود و در چنته داشت در میدان گذاشت تا حسن نیتش را نشان دهد . با این خیال فانتزی که سرمایه اش به پیشنهاد همسایه اش سه برابر خواهد شد . همه باور کرده بودند . حتی همسرش . حتی فرزندانش . جملگی به او پول به عاریه داده بودند تا سهمی در بلند پروازی های بزرگ خانواده داشته باشند . پسر خانواده از تفریحات دوران جوانی اش زده بود . مادر خانواده که با ساخت صنایع دستی پولی برای خودش جمع کرده و طلا خریده بود ، آن را فروخت و در اختیار همسرش قرار داد .

این ها همه نشانه این بودند که زیاده گویی های آقای همسایه به ثمر نشسته بود . توانسته بود پیرمرد قصه ما را مجاب کند تا دارایی اش را به او ببخشد . حالا تمام دار وندار آقای پیرمرد نگون بخت در دستان آقای مهندس بود . یا به عبارت بهتر ، شرایط برای گریختن فراهم شده بود . مهندس رفت . بدون عمل به وعده های اش . بدون هیچگونه تعهدی . حتی سندی هم نبود برای شکایت به دادگاه . مهندس رفت . بی خیال و آسوده . بی پروا و سبک بال . بی هیاهو . بدون توجه به پیرمرد بخت برگشته . عاری از هرگونه توجه به دارایی های پیرمرد که برای به دست آوردنش ، به آنها چنگ زده بود و توانسته بود حقوق اش را دریافت کند . حالا نه جراتی مانده بود نه اراده ای . نه بیمی نه رشادتی . فارغ از هرگونه تلاش پیرمرد در یک عمر با آبرو که همه آنها را تبدیل کرده بود و حالا در حساب مهندس بود … .

مهندس رفت تا پیرمرد بماند با تتمه خرده حساب همسرش . خرده حسابی که در روزهای صعب و نا هموار زندگی برای خودش پس انداز کرده بود و یارای مقابله با خرج سه نفر از یک خانواده را نداشت .

اما حالا . سالها از آن زمان می گذرد . پیرمرد داستان ما تنهاست . جدا و دور افتاده از همسر و فرزندش . تنها دارایی هایش در تمام طول زندگی . حالا دیگر آنها را هم نداشت . پیر مرد از زندگی اش گریخت . این ایام حال و روز مساعدی ندارد . در پارک ها سلامه سلامه پاهایش را به سنگ فرش های پارکها می ساید و در پی کشف غذایی برای سیر کردن دل خودش .

امروز هم اتفاقی اغذیه فروشی سر محل از روی ترحم به او غذایی داد تا ناهارش را سر کند . تا شاید محنت روزگار از او در گذرد . غذا را که گرفت و در بدو کار بود که گربه ای روبرویش ظاهر شد . اصلا حوصله اش را نداشت . بی توجه به گربهِ گشنه شروع کرد به بلعیدن ناهارش . حالا گربه داشت با خودش فکر می کرد که چرا من اینقدر بد بختم . چرا کسی به من غذا نمی دهد . و همچنان پیر مرد با شهوت و ولع فراوان و با دستان پینه بسته اش ، غذا را در دهانش می گذاشت . و گربه تا آخرین لقمه به تماشایش نشست و بعد رفت . شاید می خواست چهره اش را به خاطر بسپارد . تا بداند که از او نگون بخت تر هم هست . یا شاید به این خاطر که سراغ این فرد در این بوستان نیاید . زیرا او اهل فضل و بخشش نیست .

پی نوشت :

متاسفانه امکان تصویر برداری از صحنه وجود نداشت . مجبور شدم به یکی از تصاویری که در کانالم منتشر کرده بودم ، رو بیاورم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *