از جنس گذر

یه مسافرت عجیب . یه مسافرت خاص . مسافرت یک روزه .

ساعت ۱۱ شب از منزل راه افتادم و با تاخیری که داشتتیم . با مه یی که جاده داشت . با بد قولی ها . رسیدیم . حدود ساعت چهار صبح  . و به محض رسیدن به کله پاچه ای سری زدیم . از بناگوش تا زبون و مغز و … .

به منزل که رسیدیم توان ایستادن نداشتیم . به خواب فرو رفتیم . تا صبحی که دیگر صبح نبود . ساعت ۱۱ از جا برخاستیم . در جستجوی صبحانه به Market نزدیک محل اقامت سر زدیم و خرید کردیم . حالا همه چی آماده صبحانه بود . به جز نان ! دوستان همه ی اطماع خوشمزه رو خریده بودن جز نان ! نوتلا و مربا های متنوع در انتظار هضم بودند اما خبری از نان نبود .

بالاخره گذشت .

ناهار فرا رسید . از نظر ما که نزدیکی یک صبحانه خورده بودیم ، ناهار خودش را زود به ما رسانده بود . جوجه کباب خوشمزه ای بود . بستر آماده سازی اش در پشت بام بر روی آتش منقل فراهم شده بود . ضمیمه اش عکس بود و عکاسی .

همه چیز در حال گذر بود که یک آن تامل به فردا همه کارها رو متوقف کرد . فردا . فردا که روز آزمون کارشناسی ارشدِ . روزی که برای شخص من پشیزی نمی ارزه . اما شاید برای سرنوشت من ، نگاه دیگران به من و یا آینده من موثر باشد . برای من اهمیتی ندارد چون من می دانم و احتمالا شما هم همینطور ، که ره آورد این دو سال ، جز در کلاس های درس خودش را نمایان نمی کند . و این یعنی آموزش تهی از ارزش . اگر بخوام بنویسم احتمالا زمان زیادی طول خواهد کشید ؛ اجازه می خوام تا شارژ لپ تاپم تموم نشده این سیاهه رو تکمیل کنم تا بعد ببینم کار به جا خواهد رسید .

بگذریم .

رسیدیم به اینجا که من داشتم به فردا فکر می کردم اینکه مجبور بودم برای آزمون تهران باشم . برنام سفر به شمال طوری برنامه ریزی شده بود که من و یکی از دوستانم که مهندس ( با چه معیاری آخه ! ) صنایع هست ، به آزمون کارشناسی ارشد برسیم . با این پیش فرض که آزمون هر دوی ما جمعه برگزار می شه  . اما بعد از پیگیری من و تماس دوستم محمد و پیش بردن مراحل جستجو ، به این درجه از کمال رسیدیم که آزمون من که رشته ام را MBA  انتخاب کرده بودم فرداست ، یعنی پنج شنبه .

بعد از یک دقیقه خلوت با خودم تصمیم گرفتم برگردم .

می دونم که رتبه ممتازی نمی آرم . اما به لطف مسئولین ذی صلاح که از برکات انقلاب ماست ، طوری عمل کردند که حضور در جلسه آزمون من و امثال من رو از حضور در کلاس های لیسانس به همراهی دیگر دوستانم در کلاس های کارشناسی ارشد می رساند .

یه گشت و  گذار تو شهر و یه زیارت دریا سفر من رو به اتمام رسوند . هر چند دوستان دیگه ام هنوز در دیار مرطوب و سر سبز بابلسر به سر می برند .

من خودم رو با کمک دوستانم به ترمینال شهرستان بابل رسوندم و سوار اتوبوس شدم .

بیست و پنج هزار تومان برای اتوبوس در حال حرکت و VIP  برای من خیلی بهای کمی بود . پرداخت کردم و از دوستانم خداحافظی کردم و نشستم .

فکر کنم خودشون هم فهمیده بودن این مبلغ برای من که حاضر بودم به تهران برم کم محسوب می شه ؛ بعد از چند دقیقه کمک راننده اومد ، با لهنی سرشار از توقع و انتظار بهم گفت : کرایه . من گفتم : جان ؟ . البته این جان معنای بدی نداشت چون واقعا نشنیدم که چی گفت . تکرار کرد . با همون لهجه . همون لحن . کرایه و منم گفتم که موقع ورود پرداخت کردم .

شاگرد معلوم بود از چیزی عصبانی ست . اما قطعا من توقع نداشتم که بفهمم . چون یک بار دیگه بدون هیچ نوع قریحه ای خودش رو به آخر اتوبوس که جای منم از قضا همون جا رسوند ، فریاد می زد : کمربند . و جملگی شروع کردن به بستن کمربند . بدون راهنما و یا سوالی . که اگر هم بود نباید می بود !

الان هم در میانه راه هستم و هیچ نمی دانم کجاام . اینترنت گوشی وصل نمی شه . اتوبوس با شتاب بالا داره حرکت می کنه و من فقط هر از چند گاهی سایه نور تونل رو می بینم که روی کیبورد لپتاپم می افته .

نمی دونم چرا نسبت به این اتوبوس حس بدی دارم . اما دیگه مهم نیست . چون این یعنی تضاد با حرفی که قبلا بهش اشاره کردم .

پس لذت می برم .

 

ششم اردیبهشت نود و شش / جاده هراز / آخرین ردیف اتوبوس .

2 thoughts on “از جنس گذر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *