خواب اما هوشیار

می خواهم ذهنم را خلوت کنم . یکی از مسائلی که زیاد بهش فکر می کنم رو امروز می نویسم .

حالت های انسانی و رفتارهایی متقابلانهِ شخصی که خواب هست در برابر کسانی که بیدارند . یه مثالش شاید میتونه مواجهه و روبرویی من با شخصی باشه که به آخرین صندلی اتوبوس اومد و وقتی من خواب بودم بهم گفت کیفتو بردار . ضمن اینکه من کامل خواب بودم . بیدار شدم ، برداشتم و گفتم بفرما . و بعد دوباره خوابیدم ! و موارد مشابهی از این دست .

خواب . یادم هست یه بار از تلویزیون شنیدم ۳۰% از زندگی مان را خواب هستیم . اما دقیقا یادم نیست که ۳۰% بود یا نه . اما فرض می گیریم که ۳۰% بوده . خواب را از کودکی دوست داشتم . اما حالا که کمی از دوران کودکی ام فاصله گرفتم احساس می کنم باید از خواب دور باشم . برای رسیدن به مراتب بالا باید یک سری از اتفاقات را از زندگی حذف کرد . یا در پاره ای از موارد باید آن را کاهش داد تا خود این حرکت نوعی گام به جلو محسوب شود . از کودکی خواب برای من عجیب بود . توانسته بودن با آن ارتباط برقرار کنم اما همیشه سوال های بی پاسخی در ذهنم پیرامون اش داشتم که تقریبا به اکثرشون پاسخ ندادم و یا نتوانستم برای بیشتر سوالهایم پاسخی منطقی صحیح پیدا کنم . درست مانند آن که : چرا از یک موضوع زیاد خواب میبینم ؟ چرا این خواب به فوبیا تبدیل می شود ؟ چرا خواب ارامش بخش ست ؟ و …

به هرحال هر چه زمات جلوتر رفت نگرش من نسبت به خواب تغییر کرد اما سوالاتم همچنان بی پاسخ ماند . نگرش من نسبت به خواب از یک فرآیندی که به آن محتاجم و باید به سراغش بروم به رویدادی که لازم ست هر ۲۴ ساعت یک بار رخ دهد تغییر کرد ( بارها پیش آمده بود که در طول ۲۴ ساعت اصلا نخوابیده بودم ) . یعنی خواب بعد از ظهر را با هر روشی که می شد ترک کردم . و به خودم قبولوندم که انسان لازم دارد که به خواب فرو رود ولی من تصمیم گرفتم که فقط زمانی که واقعا خوابم میاد بخوابم ( منظورم این ست که لازم نیست دیگه به بستر برم تا خوابم بگیره . آنقدر بیرون بستر و رختخوابم به کارهام می رسم تا از فرط خستگی ، چشم و مغزم یارای همکاری با من را نداشته باشد و خواب را در اولویت اول قرار دهد ) .

حالا مشکلی که با خواب دارم این ست که من را با خود به نا کجا آباد می برد اما هوشیار . این برای من خیلی عجیب شده . اگر خواب قرار ست که به من آرامش بدهد ، چرا هوشیاری را از من نمی گیرد تا افکارم را رها کنم و یا چشمم را به روی همه نوع گرفتاری ببندم . این هم نوعی گرفتاری ست که خوابم اما هوشیار .

بارها شده که در خواب با اطرافیانم صحبت کردم اما وقتی زمان که می گذرد فراموش می کنم که من چیزی گفته باشم . این مسئله شاید برای شما هم پیش آمده باشد . برای من که عجیب ست . یا مثلا یک بار به چشم دیدم یکی را که از خواب بلند شد رفت آب برداشت و خورد اومد سر جاش خوابید .

برای من خواب اعتبارش را از دست داده . و سعی می کنم شب دیر و دیرتر به سراغش بروم اما کاش صبح ها راحت تر بتوانم از آن بگریزم . این روزها به این مسئله ، یعنی گریز از خواب در صبحگاه خیلی فکر می کنم . سعی در عملیاتی کردنش دارم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *