دانشگاه

خوانندگان این وبلاگ می دانند که من در ابتدای راه اندازی این وبلاگ قصد کرده ام که به مدت ۱۰۰ روز بدون وقفه بنویسم . خب این یکم سخته . علتش هم سادست . هر کسی دغدغه هایی داره که تو اولویت بندیش به مشکل می خوره . من هم از این قائله مستثنی نیستم . به هر حال امروز دارم با تاخیر می نویسم . پوزش من رو بپذیرید .

می خوام راجع به دانشگاه بنویسم . تمام چیزهایی که راجع به دانشگاه در سرم هست . تمام بودن ها و نبودن ها . تمام اون باید ها و نباید ها .

من بیش از عرف در دانشگاه مانده ام . دلیل زیادی دارم تا بخواهم توجیح کنم که من چرا مانده ام . اما همه از جمله خودم می دانم که جز بهانه نیست . به هر حال این چند سال مثل بقیه سالهای عمر و به مثابه دیگر افراد گذشت . به قول معروف آش کشک خالته . بخوری پاته . نخوری پاته .

دانشگاه رفتن در زمان ما نوعی اجبار همراه با کلاس و پرستیژ خاصی محسوب می شود . اما خب این کلاس و پرستیژ آیا واقعا تو زندگی به درد ما می خوره . یعنی مثلا وقتی پس فردا سر کار رفتیم می گیم من یه زمانی دانشجو بودم ! تا همه بهت احترام بزارن . دوره ای که امثال کردان ها ( وزیر کشور سابق که با مدرک جعلی به این سمت رسید و دیگر دوستان محترم ) دانشجو بودن یه امتیاز محسوب میشه . یعنی معلومه که داری درس می خونی . در حالی که در تمام دنیا دانشجویی کنار شغل هستش . که به مرور زمان امنیت شغلی رو فراهم می کنه .

بگذریم .

اولین بار که فهمیدم دانشجو کیه و جه مفهومی داره ، دقیقا یادم نیست . اما احساس می کنم وقتی فهمیدم احساس خوشایندی نسبت بهش نداشتم . یعنی اون زمان که احتمالا بچه تر بودم ، دید پایین به بالا داشتم ، بنابراین نتوانستم باهاش ارتباط برقرار کنم .

یکم جلوتر خودم دانشجو شدم . انگار همه چیز به مضحکه گرفته شده بود . یه انتخاب رشته الکی . در فاصله میان منزل تا کافی نت . برای ثبت در سیستم آموزش عالی کشور  . کی فکرشو می کرد . اینقدر تهی حال این انتخاب به زندگیم سایه بندازه و ترکش نکنه .

وقتی دانشجو شدم ، انگار همه چی شوخی بود . همه چیز . رفت و آمد ها . کلاس ها . استاد ها . زمان . واحد های پاس شده و پاس نشده . همه و همه . نمی دانم چرا . نمی دانم چرا همچنین نگرشی داشتم . شاید چون هیچکس بهم نمی گفت که بابا جان بشین بخون تمومش کن بره . این شتری که جلو خونه همه می خوابه . پس به بهترین نحو ازش استفاده کن . اما کسی نبود همچین حرفهایی بزنه . یا مثلا بیاد بگه سنوات چیه . خاصیتش چیه . محدودیتش چیه . همه اینها .

از دوران دانشجویی می تونم تنها لحظات و تصمیماتی انگشت شمار رو به یاد بیارم که شاید سالها بعد هم ازشون به نیکی یاد کنم . یکیش استادای خوبم بود . البته استادهایی هم داشتیم که متنفر بودم . اما تعدادشون کم بود . ولی با این وصف به حضور در مکتب خیلی هاشون که دانش آموخته بهترین دانشگاه های ایران بودند ، افتخار می کنم . مزیت دوم ؛ پیدا کردن دوستانی از برگ گل نازک تر بود . حتی دوستانی که بعد از دبیرستان و راهنمایی بدلیل نبود امکانات یا گمشان کرده بودم یا فراموش . و نکته دیگه ای که الان به ذهنم می رسه ؛ رفتن به سر کار و ریختن خجالتم بود  .

بعدا شاید بیشتر نوشتم . چون حرفهان به آخر نرسید . راجع به مدرک تحصیلی و دغدغه دانشجوها و … هنوز نگفتم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *