پیوند یک خاطره

هرگز نتوانستم خودم را با عرق وطن و غیرت نسبت به شهر محل تولد و یا  و … راحت تنها بگذارم و بگذرم . همیشه با آدمهای متعصب به مشکل برخوردم . مدام با افرادی که در مسیر زندگی از قطار تعادل در قضیه تعصب خارج شده اند ، به بحث نشسته ام . اما هیچ گاه به جمع بندی منطقی دست نیافته ام .

هر از گاهی وقتی با خودم میشینم فکر می کنم که یک نفر چطور می تواند با این طرز فکر که در تمام دوران زندگی ام به دلیل علاقه ای که به شهرم دارم ، از آنجا خارج نمی شوم و در آنجا می مانم ، می میرم تا بدنم جزیی از خاکروستا و یا شهرم شود .

هر انسان آزاد هست و آزادانه میاندیشد اما من چند تا سوال دارم ! آیا فکر می کنی با دفن نکردن تو در شهر یا روستایت ، اعضای آنجا برای تامین خاک به مشکل بر می خورند ؟ آیا فکر می کنی نسل بعد از تو به این فکر می کنند که با حضور قبرت در این مکان ، آنها را به درجه ای از همراهی رسانده ای که وصفش برایشان غیر قابل بیان ست و به وجودت افتخار می کنند ؟ فکر می کنی با این کار و این نوع از وصیت ، تاریخ انقضای خودت را چند روز به تاخیر انداخته ای ؟ هیچ فکر کرده ای که اگر از شهر و روستا و شهرستان و استانت پا فراتر می گذاشتی و غیرتت ( به زعم من ، غیر متعادلت ) را زیر پا می گذاشتی و بعد ها به پاس قدر دانی اعضا روستا تصمیم به ساخت و احداث بیمارستان و یا مدرسه ای می پرداختی ، جایگاهت کجا بود و حالا کجا ؟

نمی دانم چه شد که اینها را نوشتم . اما به هر حال بعد از تماشای بازی تیم مورد علاقه ام در رقابت های فوتبال اروپا نیاز داشتم ، کمی چشمانم را باز کنم و به اطرافم نگاه کنم که زندگی ورای پیروی و تابع بودن افراد و اشخاص و گروه های بزرگ ، شکل و شمایل دادن به زندگی خود انسانهاست .

من امشب بسیار سست عنصر و شکننده بودم . لحظات را دارم با خودم مرور می کنم . در پی هر کنش در میدان مسابقه ، واکنشی در سیستم عصبی بدنم رخ می داد . گاه ضربان قلبم بیش از معمول تپش میکرد . گاه دمای دستانم به یک باره پایین می آمد . و گاه پرش هایی داشتم از روی ناخودآگاهم . و … .

این ها شاید عواملی بودند که منجر شدند من بنویسم . باعث شدند که این خاطره . این تاریخ . این لحظه در زندگی ام بمانند . و نقطه شروعی برای تحول باشد . شاید سالها بعد از این خاطره به نیکی یاد کنم ، و به کسانی که به حرفهایم گوش می دهند و یا شاید به مثابه همین فضا ، به حرفهایم می نگرند بگویم روزگاری در مواجهه باحقایق ،واقعیات ، احساسات و هیجانات که در برابرم قرار می گرفتند من آدمی کور بودم . شاید هم نه .

به هر حال ، زمان که پیش می رود انسانها دست خوش تغییراتی می شوند که غیر قابل انکار ست . شاید ساده باشد که از عدم اطاعت سخن گفت ، اما عمل به آن چالشی ست که به راحتی نمی توان از آن سربلند بیرون آمد .

یاد حرف یکی از اساتید آموزش زبانم افتادم . حرفی که به مانند حرف پدرم همیشه در ذهنم مانده ست . شاید وقتش رسیده آن را  بنویسم . البته قبلا توضیح داده ام و لازم هست که باز اینجا بگم که هر حرفی که اثر گذار ست ، وابسته به سلیقه شنونده ، حال او و تفسیرش از آن جمله ست . پس ممکن ست شما را آنچنان که من را متاثر کرد ، شما راتحت تاثیر قرار ندهد .

دوستان من یادتان باشد شما در کجا هستید . این لحظه و حضور شما در این لحظه ، انتخاب شماست . با تمام وجود از بودن در این مکان و زمان ، (تلاش کنید) لذت ببرید .

6 thoughts on “پیوند یک خاطره

  1. فواد انصاری

    سلام سینا – یکی از دلایلی که باعث شده توی شهر کوچکم بمونم احساس مسولیت و تلاش برای توسعه اینجاست. به نظرم لازم نیست به فکر توسعه ایران و خاورمیانه باشیم و کار ما هم نیست. ولی اگر هر کسی تلاش کنه و روستا و شهرشو بتونه آباد کنه کل ایران آباد میشه .

    1. سینا Post author

      سلام فواد عزیز .
      پی نوشت : در حین نوشته داشتم بهت فکر می کردم . با شناختی که ازت دارم (خیلی کم ) حدس می زدم برام بنویسی و با خودم فکر می کردم که اگر بنویسی برام ، برات بنویسم . ممنونم که برام کامنت گذاشتی .
      اصل متن :
      فواد با حرفت موافقم . اگر هم از حرفهایم نکته ای غیر از این برداشت کردی ، مقهموش اینکه من در بیان دیدگاهم هنوز آنقدر توانا نشدم که دیدگاهایم را بتوانم بدون نقص به مخاطبم برسونم .
      بحث بعدی که دوست دارم بهش اشاره کنم رو می خوام با یک مثال بهت بگم .
      فرض کنید یه شهر از یکی از ایالتهای آلمان ، فنلاند و یا هر کشور دیگری به علمی که داری احتیاج داره _ با توجه به اینکه شهر تو از علم تو به پاس خدماتی که قبلا ارائه دادی بی نیازه _ آیا حاضر نیستی به اون شهر یا کشور سفر کنی تا انسانهای بیشتری رو از خدماتی که توانایی ارائه شان را داری ، بهره مند کنی ؟
      یک حالت دیگر هم وجود دارد ؛ آن هم اینکه فرض کنیم مشابه بالا دعوت نامه ای رسمی از اون سر دنیا داری ولی همون موضوع ، دغدغه شهر تو هم هست . با این تفاوت که بستر در آنجا فراهم هست و در شهر تو نه . حال چی کار می کنی ؟

  2. فواد انصاری

    حتی اگر با این شرایط کسی خواست توی شهر یا روستاش بمونه اشتباه نیست. وقتی خود شخص به این موضوع رضایت داره و علاقه به موندن داره و حتی شاید حاضر هم نباشه دیگران رو بهره مند کنه! اشتباه از نظر چه کسی ؟

    1. سینا Post author

      من کاملا موضوع صحبتت رو متوجه شدم .
      تو این مورد کلا موندن به صلاح تره .
      اما من احساس می کنم خدمت به مردم ، اسمش متعلق به اقلیم خاصی نیست . یعنی خدمت هیچ گاه تغییر نمی کنه . باطن قضیه منظورم هست .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *