اتلاف وقت جایز نیست

هر وقت میشینم فکر می کنم راجع به جملات اثر گذار در زندگیم ، یاد دو تا حرف می افتم . دو تا حرفی که من رو به شدت تحت تاثیر قرار داد . نمی خوام اونا را به بیک باره ابنجا بگم . یکی ش رو چون بارها بهش بر حوردم و برام جلب توجه کرده می گم و پیرامون اون میخوام بنویسم . یکی دیگه رو هم نگه می دارم بعدا سر فرصت مناسب . احساس شخصی من اینه که هر زمان از این حرف ها میشه گفت و نوشت . اما خب مهم اون ارزشی هست که دارند . ممکن این حرف که به ضعم من زندگی من رو تحت تاثیر خودش قرار داده برای شما نه جذاب باشه و نه گیرا . به هر حال سلیقه ها در اثر گذاری صحبت ها نقش به سزایی دارند .

سالها پیش . فقط یادم هست که زمستان بود . و اینم یادم هست که اسفند نبود . درگیر مدرسه و امتحانات . از بچگی ازمدرسه گریزون بودم . چندین بار هم مدرسه رو دور زده بودم . اما هیچ وقت نگفته بودم .

بگذریم.

تو شلوغی امتحانات بودم که یک بار پدرم من را کنار کشید . با من صحبت کرد . با چهره ای غضب ناک . صورتی با چروک های تازه پدیدار شده از گذر ایام . در اوایل دهه پنجم زندگی . سالهایی که بازنشستگی را انتظار می کشید . در همین حال من را فرا خواند . مورد عتابم قرار داد و گفت که چرا قدر فرصت هایت را نمی دانی . تا آن لحظه هیچ کس با من اینگونه صحبت نکرده بود . هیچ کس به من یادآوری نکرده بود که این عمر که من در حال حاضر در حال سپری کردنش هستم در برابر تاریخ هیچ نیست . هیچ کس من را اینگونه مورد خطاب قرار نداده بود تا با لهجه ای نا میمون از واقعیت ها روشن زندگی برایم نطق کند . راستی زندگی چند روز ست .

آن روز تمام حرف پدرم در گوشم می پیچید . انگار آن روز خودش هم فرصت هایی را از دست داده بود و با یاد دادن مغتنم شمردن فرصت ها به من می خواست خودش را آرام کند . در رویای آینده بودم که چه تصویری از خودم می خواهم بسازم که مرا هوشیار کرد . یاد آوری کرد که امروز ( فرضا ) هشتم دی ماه ۸۴ است . دیگر تکرار نمی شود . قدر این لحظه را بدان . قدر امروز را بدان که امروز یعنی این تاریخ دیگر تا وقتی زنده ای در زندگی ات تکرار نخواهد شد . هرگز .

این حرفها به پایان رسید . شاید همین حالا اگر این متن را بخواند یا برایش روایت کنم هرگز یادش نیاید ، اما احتمالا از آن رضایت دارد که توانسته من را متاثر کند . این حرفها از همان روز مدام در ذهنم می چرخد . آن قدر که گویی غلظت فراوان آن را ته نشین کرده ست . حالا دیگر جایگاه ثابتی را در ذهن من دارد . هرگز این جمله ها را فراموش نمی کنم . حداقل تا وقتی حافظه دارم .

می توانم ادعا کنم چند وقتی ست این حرف در زندگیم پر رنگ تر شده . نقشش بیش از قبل در زندگیم نمابان شده ست . احساس خوبی دارم . اما از همین احساس خوب هم می ترسم . آدم ها وقتی راضی هستن به نظر می رسه یه جای کارشون لنگ می زنه .

حرفهام اونجوری که دوس داشتم نه شروع شد نه به پایان رسید … .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *