وقتی کودک بودم

امروز هوا نیمه ابری ست . خورشید مشغول قایم موشک بازی ست و من عاشق این جور هوا هستم . هوایی که اعتدال و میا نه روی را حفظ کرده است . آرام و امن پیش می رود .

من در منزل در جستجوی ویدئویی در سایت مکتب خونه بودم که پیدا نکردم . یعنی پیدا کردم ولی نتوانستم دانلودش کنم . پس تصمیم گرفتم که به جبران روزهایی که غیبت داشتم ، اینجا مطلبی بنویسم . در واقع امروز می خواهم مطلبی را بنویسم که قبلا قولش را داده بودم .

قبلا در نوشته ای در ابتدای فعالیت این وبلاگ با عنوان “چرا وبسایت” مطلبی را نوشته بودم . و در اواسط آن به این اشاره کرده بودم که هیچگاه حسرت دوران کودکی ام را نخواهم خورد . حالا قصد دارم به این مسئله بپردازم و دیدگاه شخصی خودم را بیان کنم .

من با جرات می توانم اعتراف کنم که هیچ تصویری از زمانی که بچه بودن ندارم . اولین تصاویری که هنوز در ذهنم دارم ( بدون نیاز به عکس ) خاطراتی از دورانی ست که من راهنمایی دانش آموز بودم !

بعد ها برام سوال شد که آیا بقیه هم مثل من از دوران کودکی تصاویر معدودی دارند ؟!  که در گفتگو با دیگر دوستان متوجه شدم به شدت من نبوده ست . به هر حال آدم زمانی که کودک است تازه ذهنش در حال شکل گیری ست و این که خاطرات و یادگاری ها در ذهنش کامل شکل نگیرد ، طبیعی ست . با این وصف احساس می کنم نسبت به دیگر دوستان و هم نسل های خودم کم ترین تصاویر ممکن در ذهنم مانده ست .

یادم هست یکی دو باری دفترچه یادداشتی را به خاطرات روزانه ام اختصاص دادم که بعدها نفهیدم چی شد که اگر بودند باز اوضاع تصاویری که من می توانستم از کودکی ام به یاد بیاورم بهتر بود .

به هر حال آن دوران را وقتی با مشقت زیاد سعی می کنم در ذهنم مرور کنم به افرادی بر می خورم که تقریبا حالا در زندگی ام یا بسیار بسیار کم رنگ هستند یا اصلا حضور ندارند ( من فامیل را در این مرور ذهنی در نظر نگرفتم ) . اسم ها کم و بیش در خاطرم هستند مثل معلم کلاس اول دبستان . بعضی از دوستان کلاس های دبستانم مثل حیدری ، کیارش رجب پور ، نبی خواه ، نوید مهدیان ، مسعود یوسفی ، سنجری ، اشکان میر حسینی و … .

اشکان میر حسینی کسی ست که به همراه من و کیارش رجب پور سالهای تحصیل در این نظام آموزشی را پشت سر گذاشتیم . از آنها خاطرات زیادی دارم . آنها به خصوص اشکان کسی هست که تقریبا هیچگاه فراموشش نمی کنم . هنوز هم کمابیش با هم در ارتباط هستیم . عمیق ترین رابطه انسانی من در طول دوران زندگیم با اشکان هست و احتمالا خواهد بود . دوستی که حالا آن سر دنیاست و به ضعم من هر روز در حال بالا رفتن ست و من به دوستی با او افتخار می کنم .

دوران کودکی من خیلی سریع گذر کرد و من در آن دوران هیچ گاه کتابی نخواندم . و از این لحاظ هیچ گاه دلم برای آن دوران تنگ نمی شود. در آن زمان زندگی خیلی خیلی معمولی را تجربه می کردم و آگاهانه انتخاب هایم در اختیار خودم نبود . و این عذاب آور بود . بالاخره من بچه بودم و عقلم ناقص و احتمالا از دیدگاه بزرگتر ها جاهل ؛ پس حق انتخابی نداشتم . اما همیشه این سوال برام بود که چه کسی می تواند بهتر از من تصمیم بگیرد ؟ …

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *