فوبیای من

هر روز وقتی بیدار می شوم تصور اینکه امروز شاید آخرین ساعات زندگی من باشد شاید یک اعتراف تلخ باشد و تا همین یک سال پیش حتی لحظه ای به آن فکر نکرده بودم . با این وجود در چند سال اخیر که مدعی ام نسبت به سال های قبل خودم کمی متفاوت تر شدم ( هیچ نمی دانم این متفاوت بودن به معنی خوب بودن است با بد بودن ) ، هر از گاهی به این مسئله دقت می کنم و اعتراف می کنم تاثیر مثبتی روی روند تصمیم گیری من داشته و مدل ذهنی شخصی من رو بهبود بخشیده (البته این نظر شخصی من هست و هیچوقت به درست بودنش اطمینان ندارم ) .

امروز بعد از مدت ها با وسیله نقلیه به دانشگاه رفتم . اتفاقی که شاید برای من درگیری ذهنی عجیبی ایجاد کرده بود . اجازه بدید اول کمی راجه به ضمیر نا خود آگاهم و رابطه اش با وسیله نقلیه ام بگم .

من از دورانی که به طور قطع فهمیدم که وسیله نقلیه چیست و من توانایی نشستن پشت فرمانش را دارم ؛ دچار فوبیا شدم . یک ترس ریزی که عاملش را نمی دانستم . اما خب ، به هر روشی دنبالم بود وبا ضمیر نا خودآگاهم ، همیشه و هرجا گلاویز بود . گاهی در خواب . گاهی وقت مطالعه . گاهی سر کلاس . در رویا . زمانی که در حال تصور فردا بودم . و … . ضمنا این فوبیا به وسیله نقلیه خانواده خودمان منتهی نمیشد . گاهی به فراتر از خانوادهقدم می گذاشت . مثلا بارها دیده ام پشت فرمان ماشین دایی ام نشستم . گاهی دیدم ، ماشینی عاریه در اختیار من است و من در حال رانندگی آن .

این بود که امروز برای من روز متفاوت و احتمالا بی تکراری بود . شاید . نمی دانم . روزی که با ماشینی که جدید خریده شده بود به دانشگاه رفتم . اگر این اجازه را داشتم علت مهمش نداشتن پلاک زوج در روز زوج بود که اگر غیر از این بود من صاحب اختیارش نبودم . برای من روز متفاوتی بود ، چون دفعه قبل ، اولین و آخرین باری بود که به دلیل عدم حضور خانواده در ایران توانسته بودم مختار باشم در حمل و نقل آن .

بر خلاف انتظار ، نه شوری داشتم . نه شعف . بلکه سراسر بودم از اضطراب و انتظار . مملو از آشفتگی درونی که کسی از آن خبر نداشت . یک جور نا آگاهی غیر مستقیم . هوشیاری ای که نا خواسته زیر سوال بود .

یک بار یادم هست از دکتر علیرضا شیری شنیده بودم که اکثر انسانها از موضوع خاصی خواب میبینند . بقیه را یادم نیست  . همین برای من کافی بود که بفهمم بقیه هم دچار همچین اغتشاش روانی هستند و می شوند که احتمالا اسمش نوعی فوبیاست .

چند باری سعی کردم با آن مبارزه کنم و ازش بخواهم شمشیرش را زمین بگذارد و کمتر روحیه جنگ طلبی اش را در برابر نا خود آگاه مطیع و مظلوم من به رخ بکشد ؛ اما او سرکش تر از این حرف ها بود . با این وصف انتخابم در حال حاضر پذیرش آن است و گهگاهی هم لذت بردن از آن .

امروز تمام مدت به منشاء آن فکر می کردم اما باید صادقانه بگم به نتیجه ای نرسیدم . یه موضوع کاملا درونیست و مسئله اینکه ، عقل ناقص من استدلالش اینه که شاید زمان بتونه حلش کنه !

باران بهاری در شنبه زمستانی تهران در کتابخانه ملی و تحویل کتابهای امانت از آنجا برای من خاطره داشت . خاطره تهی اما ماندگار . خاطره لحظه آخر به تاکسی رسیدن از روی ناچاری . ناچاری یی که از عدم توانایی در درخواست تپ سی منجر شده بود . آن ۲۰ صفحه مطالعه از کتاب جدید حمیدرضا صدر . و… .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *