Skip to content

آنچه گذشت …

Posted in زندگی

امروز وقتی از بیرون برگشتم خونه، حال عجیبی داشتم. یه حالت غیر قابل وصفِ مزخرف. نمی دونم منشا اش کجا بود. ولی احساس کردم شاید یه دوش بتونه حالمو عوض کنه. برای اینکه خودم رو بتونم راضی کنم که برم دوش بگیرم حدود دو ساعتی طول کشید. تو تمام این مدت همه فکر و ذهنم این بود که بنویسم. یه نوشته بدون تیتر. یه نوشته حوصله سر بر که شاید بعد از خوندنش، خواننده با خودش بگه این دیگه چی بود. از همه جا و همه چی یه حرفی واسه گفتن داشت. اما من فکر می کنم این نوشته باعث میشه حال من و افرادی که مثل من یکم تو زندگی گیج شدن بهتر بشه.

مقدمه

این سیاهه ممکنِ به مذاق خیلی ها خوش نیاد و شجاعانه اعتراف می کنم که شما دلیل کافی خواهید داشت که این نوشته رو  رها کنید و به سایر کارهای روزمره تان مثل گشت زنی در وب یا اینستا برسید. این نوشته رو از طرف خودم فقط به کسانی توصیه می کنم که این روزها حال یه جوون ایرانی رو می خوان درک کنن. یه جوونی که احتمالا (حداقل زمانی که تصمیم گرفتم بنویسم داشتم به اینا فکر می کردم) از مراحل دریافت پاسپورت، خرید ماشین، خواستگاری، عقد، نامزدی، مسافرت داخل و خارج از ایران، کار، استارتاپ همپا، گرونی و خیلی چیزای دیگه می خواد بنویسه.

پس اگر تا اینجا خوندید تصمیم گرفتید که برای ادامه نوشته وقت نذارید ازتون تشکر می کنم. اما از کسانی که مصمم هستن که به حرفهام گوش بدن تقاضا می کنم تا آخرِ آخر همراه بمونن. چون تصور شخصی من اینکه حرفهایی که می خوام بزنم مثل اخبار از سراسر دنیاس. یعنی وقتی شما کنترل تلویزیون رو دستتون می گیرید و می زنید شبکه یورونیوز و تو اون شبکه از زلزله اندونزی، از مذاکره کره شمالی و آمریکا، از عرضه شبکه اینترنتی ۵G در ژاپن، از قتل عام گروه تروریستی بوکوحرام! و … و از خیلی چیزای دیگه می گه، حداقل من اینطوری فکر میکنم که میشه به اینها به دید یه موضوع جزیی نگاه کرد که در صورت علاقه مندی وقت بیشتری گذاشت تا نقاط ابهام مربوط به این موضوع رو برطرف کرد. این متنی هم که من دارم مینویسم هم، شخصا خیال میکنم به همین موضوع دچارِ. پس ازتون میخوام تا آخر همراه بمونید. مرسی.

اصل مطلب

نمیدونم دقیقا از کی دیگه مرتب نمینویسم، اما یادم هست پارسال همین موقع ها بود که یکصد روز وبلاگ نویسی متمادی رو تموم کردم و از ذوق بی اندازه داشتم میمردم. اون وقت فکر می کردم که هیچ فایده ای نداشت، اما الان که مرور می کنم، میبینم دستاوردهای خیلی خیلی بزرگی برام داشت؛ مثلا ارتباط با دوستانی که وبلاگشون رو می خونم و وبلاگم رو می خونن. مثلا تند نویسی با کیبورد که آرزوی دیرین من بوده. از اون بهتر همیشه تو خیالم به این فکر می کردم که تو تاریکی بتونم با همون سرعتی تایپ کنم که تو روشنایی می تونم؛ و این اتفاق افتاد. مورد بعدی که ازش خوشحالم تقویت قدرت تحلیلم راجع به موضوعاتی که می نوشتم بود؛ وقتی نوشته اولم رو با نوشته صدم ام مقایسه می کنم قشنگ احساس می کنم انگار یه لنگه دمپایی داشته در برابر یه کفش برند Geox خودنمایی می کرده. در کل می خوام بگم خوشحالم که پارسال این موقع ها یکصد روز رو به سرانجام رسوندم و مغموم از اینکه این روزها نمی نویسم که این موضوع منو وادار کرده تا طرحی نو دراندازم و اون رو حتما اینجا اعلام میکنم تا خودم رو هم زیر بار مسئولیت ببرم.

چند وقتی هست درگیر شدم، درگیر یه مسیر جدید که پر هست از چالش، چالش هایی که من شخصا دارم اذیت میشم ولی از وجود تک تک شون دارم لذت می برم.

تقریبا تمام دوستان و فامیل ها از این موضوع خبر دارن که من تو شرکت همپا مشغولم و همیشه سینم رو جلو می دم وقتی می خوام راجع بهش بنویسم یا  صحبت کنم. برای عده ای که راحع به همپا اطلاعتشون کمه توضیح بدم که همپا، سامانه به  اشتراک گذاری صندلی خودرو ست. به بیان واضح تر همپا به شما می گه وقتی می خواید یک مسیر رو با خودروی تک سرنشین خودتون برید، بیاید اون سفر رو تو اپلیکیشن همپا ثبت کنید و منتظر باشید افرادی به شما درخواست همسفری بدن. به همین راحتی.

همین همپا که مدام ازش گفتم و احتمالا بعدها هم خواهم گفت (چون عمرم رو توش گذروندم) این روزها مثل خیلی از ماها حال و احوالش روبراه نیست، شرایط اقتصادیِ بد روی همه کسب و کار ها تاثیر گذاشته و همپا هم از این قائله مستثنی نیست. من به عنوان یکی از کوچیکترین اعضای همپا همچنان تلاشم رو ادامه خواهم داد تا سفرهای اشتراکی و اقتصادی که نتیجش کاهش آلودگی هوا و ماشین تک سرنشینِ در کشورمون نهادینه بشه. هرچند جملگی ما می دونیم که کسب و کارِ همپا یه فرهنگِ و فرهنگ نیاز به زمان دارد که شاید نهادینه کردن در مغز تک تک افراد جامعه ما به عمر من کفاف ندهد؛ بلکه نسل بعدی ما رو طلب کنه.

تو این شرایط که همه ی ما معتقدیم اوضاع اقتصاد خرابِ من تصمیم گرفتم ازدواج کنم!؛ تصمیمی که ۳ سال طول کشید تا به قطعیت برسم و زمانی که احساس کردم می تونم تو مسیری گام بردارم که پر از ابهام و پستی و بلندیِ، تصمیمم رو با اطمینان کامل به پدر و مادرم اعلام کردم. طبیعیِ که هر پدر و مادری اول از همه خوشحال میشه از این موضوع اما به نظر من هیچ وقت یه آموزش کاملی برای پدر و مادرهای نسل ما نبوده که وقتی فرزندی بهشون اعلام کرد من میخوام ازدواج کنن باید چی بهش بگه. این موضوع خداروشکر خیلی من رو اذیت نکرد؛ شایدم غرورم اجازه نمیده که بگم! اما من فکر می کنم این مسئله یک مسئله بسیار حیاتیِ که فرزند باید و باید حتما قبل از شروع زندگی مشترک با شخصی جدید که همسر نامیده میشه با پدر و مادرش به اتفاق نظر تو خیلی از موضوعات برسه. از چالش های پیش رو در یک یا دو سال اخیر تا روبرو شدن با خواسته های همسر در مواقعی که اصلا قابل پیش بینی نیست. اینکه در مقطع های مختلف مشاوره بدن خیلی کار عجیب و غریبی نکردن ولی اگر یه خط مشی در همون ابتدای کار در دست فرزند قرار بدن به نظر من بسیار بسیار تاثیر گذارِ. البته خیلی از پدر مادرها معتقدن جوون ها خودشون انتخاب باید بکنن و این باعث میشه که پای هم بمونن؛ این منطق به نظر من درستِ ولی نیاز به نسخه تصحیح شده هم داره. باید گفت به نظر جوون ها احترام میزاریم اما ما هم توصیه خودمون رو بهشون می کنیم، جون ما این مسیر رو رفتیم و می دونیم چی می گذره و حالا بعد از حرف های ما تصمیم بگیر جوون.

به هر حال از اینکه تصمیم به ازدواج گرفتم خوشحالم و اتفاقا به کسایی که می خوان تو مسیر معین (مسیر معین رو شاید بعدها ازش کامل بنویسم که منظورم چیه؛ اما چیزی که الان می تونم بگم اینکه، مسیر معین می تونه هم حالت مثبت داشته باشه هم منفی، کاملا بستگی به نگرش هر فرد داره) قدم بردارن هم توصیه می کنم.

من برای اینکه خودم احساس کنم که تغییر کردم ، یه ماشین انتخاب کردم و روز اول که خواستم برم ماشین بخرم عهد کردم این ماشین رو بیشتر از سال ۹۸ دست خودم نگه نمی دارم. یه روز که از سر کار بر می گشتم، تصمیم گرفتم برم نمایندگی مدیران خودرو شعبه آزادی؛ دیدم یه ماشین هست که شرایطش با شرایطم سازگارِ. چند روز بعد با یه دست چک و یه وکالت نامه و چنتا برگ کپی از مدارک شخصی رفتم اونجا و ماشین رو ثبت نام کردم. ماشین سه روز بعد از ثبت نام اومد (از مزایای ماشین چینیِ). من از فوبیوی ماشین پیشتر نوشته بودم، اما اینجا فقط به این موضوع بسنده می کنم که من بیش از ۱۰۰ بار تو خواب هام به وسیله ماشین دار فانی رو وداع گفتم و همیشه برام یه سد بزرگی بود ماشین خریدن. تا اینکه خریدم و خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد.

این وسط دانشگاه قبول شدن در مقطع ارشد به من انرژی مضاعفی داد تا از یه حالت نا معلوم دربیام. بارها و بارها گفتم تو کارشناسی به دانشجوها چیزی یاد نمی دن اما میخوام اینجا بگم تو مقطع کارشناسی ارشد هم مطلب خاصی یاد نمیدن، لطفا توجه کنید! یاد نمیدن. دانشجو  اگر دانشجو باشد (مثل همکلاسی من که کارشناسی رو از شریف گرفته، سال ۱۳۷۴ و الان کنار ما در دانشگاه آزاد آمل نشسته و تا استاد میگه ف می ره فرحزاد و برمیگرده؛ به گفته خودش برای ترم پیش حدود ۶ میلیون _البته با شهریه دانشگاه_ در سن ۴۹ سالگی خرج کرده ) :دی می ره دنبال مطلب و موضوعی که ذهنش رو درگیر کرده و تا نفهمه ته موضوع چیه ول نمی کنه، اون موقع میشه گفت یاد گرفته. واین سبک یاد گرفتن نه نیاز به دانشگاه داره نه استاد نه تخته نه پروژکتور. از این موضوع دلم پره و تا دلتون بخواد می تونم بنویسم اما الان اولویت های بیشتری دارم. ولی حتما یادم میمونه که از دانشگاه و تجربه دانشجویی و دوستان همکلاسیم براتون بنویسم؛ مثلا از هم کلاسی یی بنویسم که یک خانم حدودا هفتاد سالس و حدود ۸ سال پیش بازنشست شده! و تصمیم گرفته بعد از اینکه تو سالهای انقلاب فرهنگی لیسانس ادبیاتش رو گرفت بیاد و با  ما سر کلاس MBA کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد آمل بشینه و براتون از کارهای عجیب غریب ایشون بگم که تا الان به گفت خودشون برای جزوه و کتابهاشون بیش از ۲ونیم میلیون خرج کردن! یا مثلا براتون بگم که ایشون رفتن یه لپ تاپ سرفیس خریدن با قیمت حدود ۱۲ میلیون ولی نه کار باهاش رو بلدن و نه تا الان که این متن رو مینویسم و از خریدش حدود ۲ ماه میگذره، روشنش کرده. همین و بس. تا بعدا بیشتر از دانشگاه و دوران دانشجوییم بنویسم.

یکم از حاشیه فاصله بگیرم و به موضوعاتی که می خواستم از دنیای خودم بگم، بپردازم. اگر از من بپرسن الان، همین الان آرزوت چیه؟ قطعا جوابم اینکه بتونم با همسرم یه سفر دور دنیا بریم و برگزدیم. این موضوع تقریبا از زمانی که با کره زمین آشنا شدم اومده بود تو ذهنم، البته اون زمان که با کره زمین آشنا شده بودم، تصوری از همسر نداشتم و فقط سفر به دور دنیا رو تو ذهنم داشتم. من به قدری عاشق کره زمین بودم که به اصرار شدید من به جای کمد دیواری تو اتاقم نقشه ای از کل دنیا تو دیوار اتاق بود، جالبتر اینکه به زبان انگلیسی بود! موضوع مربوط به ۱۵ سال پیشِ.

بعد از مدتی فهمیدم که سفر به دور دنیا کار هرکسی نیست. این کسی که میگم، حداقل من تو اطرافیانم ندیدم. به نظرم این سفر به شخصی رو می طلبه که نگاه ش به دنیا متفاوت باشه. بعد از این تصمیم گرفتم رویام رو تقلیل بدم به سفر به برخی از کشورهای دنیا. مثلا اگر تو رویام تصورم سفر به ۱۹۰ کشور بود، دوست داشتم فقط به ۲۰ تا کشور سفر کنم که تو صدرش هلند قرار داشت. از علاقه شدیدم به هلند بعدا حتما مینویسم.

در حال حاضر که دارم این متن رو مینویسم فقط می خوام کشورهای همسایه ایران (اونم فقط بعضی هاش) رو ببینم. خوشبختانه امسال تونستم یکی از این کشورها رو هدف قرار بدم و برم. ترکیه. بزرگترین مسئله من برای رفتن به کشور دوست و برادر ترکیه، پاسپورت بود. پاسپورتی که مراحلش برای یک فرد مشمول از هفت خوان رستم هم سخت تره. راجع به مراحل پاسپورت گرفتن، کامل می نویسم؛ چون راستش رو بخواین من خودم خیلی گشتم دنبال جایی که کامل و جامع نوشته باشه، ولی متاسفانه حایی رو پیدا نکردم. سفر به ترکیه برای خیلیا یه اتفاق خیلی خیلی معلمولیه. اما این سفر برای کسی که دوست داشته دنیا رو بگرده اونم تو ۸ یا ۹ سالگی و بعد به کشورهای اطراف ایران بسنده کرده اتفاق خارق العاده ای محسوب میشه. پس انتظار یه متن بلند از من راجع به این سفر داشته باشید.

به جرات می تونم بگم که تا الان که حدود ۲۰۰۰ کلمه نوشتم، احساس می کنم فقط ۱۰% حرفام رو ثبت کردم. اما می دونم بیشتر از این نوشتن و دوباره تا چند وقت ننوشتن خیلی حرکت قشنگی نیست، حداقل از نگاه خودم. بنابراین سعی می کنم باز هم بنویسم، بخصوص راجع به مسائلی که تو این متن خودم رو متعهد کردم.

این متن بدون ویرایش پست می شه، اگر ایرادی داشت، ببخشید.

 

۶ Comments

  1. سلام سینا جان
    اولاً ازدواج‌تو تبریک می‌گم.
    دوماً امیدوارم مشکلات استارت آپ تون هم حل بشه. خیلی ایده قشنگی هست.
    من که دستم کوتاه هست ولی کاش می‌تونستم کمک کنم فرهنگ این ایده تو ایران پیاده بشه.

    ۱۷/۰۵/۱۳۹۷
    |Reply
    • سلام. باز هم مثل همیشه علی جان خوشحالم کردی. به خاطر حضورت.
      اینکه کامنت میذاری برام خیلی بیشتر از یه کامنت می ارزه.
      امیدوارم این روند تکرار بشه تا بتونم پذیرای کامنت هات باشم.
      ضمنا ممنون بابت تبریکاتت. لطف داری.
      من هم به نوبه خودم آرزو می کنم فرهنگ سفر اشتراکی تو ایران جا بیفته، به نظر من کسی این وسط ضرر نمیکنه.

      ۱۷/۰۵/۱۳۹۷
      |Reply
  2. سینا جان.
    اول از همه بهت تبریک می‌گم. امیدوارم زندگی دو نفره‌ی خوبی رو با همسر نازنیت تجربه کنی.
    خوشحال شدم از خوندن این متن و گزارش حال و احوالاتت و همچنین برنامه‌‌ها و ایده‌های خوبی که برای آینده داری. امیدوارم توی هم‌شون به موفقیت برسی.
    همچنین منتظر وعده‌های نوشتنی که اینجا دادی هستم 🙂

    ۱۷/۰۵/۱۳۹۷
    |Reply
    • طاهره جان سلام.
      بی نهایت ممنون از لطفت.
      حتما مینویسم. حتما.

      ۱۷/۰۵/۱۳۹۷
      |Reply
  3. سلام رفیق تبریک میگم بهت. امیدوارم اوضاع همپا هم خوب بشه . خوشحالم که دوبار برگشتی

    ۱۷/۰۵/۱۳۹۷
    |Reply
    • سلام فواد عزیز.
      ما هم داریم برای بهبود همپا تلاش می کنیم، امیدوارم به نتیجه برسه.
      برگشتم و ادامه میدم.
      ممنون از تو.

      ۱۸/۰۵/۱۳۹۷
      |Reply

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *