Skip to content

در دانشگاه ها چه می گذرد؟

Posted in زندگی

پیشنوشت اول :
قصد دارم تا یک سال آینده بدون هیچ قید و بندی بنویسم. یعنی می نویسم، اما معلوم نیست چجوری.
پیشنوشت دومی که می خوام بگم در واقع یه جور بدقولیه.
من به زینب عزیز قول داده بودم که درباره دانشگاه بنویسم؛ و الان حدود ۳ ماه از اون قولی که داده بودم گذشته. (لینک مطلب زینب)
پیشنوشت سوم هم اینکه من این متن رو می خوام در چند مقطع بنویسم.
و در نهایت تو پیشنوشت آخر باید اعتراف کنم که هنوز تصمیم نگرفتم که این متن رو بلند بنویسم و یا تو چند بخش منتشر کنم، ولی در هر صورت امید وارم از متنی که می نویسم خسته نشید و تا آخر مطالعه کنید.
در واقع آخر این متنی که مینویسم و یا شاید سلسله مطالبی که می نویسم، اوضاعِ فعلی منِ.

حدود یک ساعتی دنبال متنی گشتم که زینب نوشته و کامنتی که گذاشته بودم رو پیدا کردم و حالا قصد دارم بیشتر بنویسم.
زینب رمضانی از دانشگاه نوشته بود. از خوبی ها و بدی هاش. من هم یه کامنتی گذاشتم؛ با این مضمون که فضل مشترک زیادی داریم. اما می خوام تو این پست بیشتر از اینا بنویسم.

اولین روز دانشگاه:

پرسون پرسون از مترو صادقیه وقتی بیرون اومدم، ایستگاه اتوبوس های پرند رو پیدا کردم. صفِ طویلی بود. عده ای دانشجو برای رفتن به دانشگاه صف کشیده بودن. البته میان آنها کارگر و زنان خانه دار هم بودن. همان هایی که حسرت از عنبیه چشماشون نمایان و هویدا بود. انگار که داشتن با خودشون می گفتن، ما هم اگر پول داشتیم می رفتیم دانشگاه.

صف خیلی آروم جلو می رفت، یه نگاهی به اتوبوس انداختم که بین رفت و امد نامنظم دانشجو ها درش معلوم نبود؛ دیدم آخرین نفر سرپا وایساده! همون لحظه با خودم گفتم اگر قرارِ وایسم تا پرند، ترجیح می دم که نرم. یا اگر می رم حداقل سرپا نرم. نوبت که رسید به من؛ سوار شدم و کسی که پیشم نشست یه سرباز بود. یه سرباز که معلوم بود خوایش میاد. از ظاهرش پیدا بود که ماه های آحر خدمت رو داره پشت سر می گذاره، اما دلش می خواد زن بگیره. زن بگیره و خوشبخت شه. اما اگر خستگی بهش امان می داد. اگر. خستگی اما بهش فرصت نداد. تا خود دانشگاه آزاد پرند خوابید.

بار دوم بود که میومدم دانشگاه؛ بار اول با سه یا چهار نفر از دوستام اومده بودیم ثبت نام. اون وقت رو یادمه. چهار نفر جمع شده بودیم و دفیقا به صورت چرخشی میرفتیم دانشگاه های همدیگه و ثبت نام میکردیم. دوستای دبیرستان بودیم که الان در حال حاضر ۱۰ سال از دوستیمون می گذره.

مسیر دانشگاه پر بود از صدای دختر و پسر که معلوم نبود چی می گن، تنها جیزی که یادمه اینکه از وایبر حرف میزدن. البته صدای بازی Angry Birds هم می اومد. احتمالا اونا که تنها بودن تو مسیر این بود مشخصشون. من هم فقط در حال آنالیز بودم. آنالیز اینکه اگر قرار باشه ۴ سال این مسیر رو با این همه تکون و سر و صدا تو  اتوبوس برم و بیام، چی کار کنم؟
به نظر خودم، بهترین راه هندزقری بود. که همین کار رو هم کردم.

روز اول دانشگاه وقتی به دانشگاه رسیدم، هیچی نمیدونستم. فقط می دونستم دانشگاه کجاست، همین. درسته که برگه انتخاب واحد دستم بود اما هیچ اطلاعی از هیچ چیز دیگه نداشتم. با سوال و جواب تونستم برسم به دانشکده فنی دانشگاه. دلیل رسیدن به این دانشکده خیلی سادس؛ چون فک می کردم قرار همه درسا تو این دانشکده ارائه بشه! وارد دانشکده شدم یه نفر محکم خورد بهم، فک کنم اگر دبیرستان بود به این سادگی از هم نمیگذشتیم؛ آخه هم من برگشتم نگاش کردم هم اون. خلاصه؛ یکی دو طبقه رو رفتم بالا دیدم خبری نیست، اومدم پایین یه نفر حراست رو پیدا کردم که بتونم ازش بپرسم کلاسم کجاست که منو مستقیم حواله داد به تابلویی که نصب کرده بودن جلوی در ورودی. خودش مدعی بود که برای من و امثال من که تازه وارد هستیم زدن.

گشتم و گشتم شماره ای که جلوی اسم درس بود رو با تخته مطابقت دادم؛ اما چیزی دستگیرم نشد. چون روی بورد تازه تاسیس دانشکده فنی و مهندسی چیزی جز روز، درس و شماره کلاس ننوشته بود.

من از دنیا بی خبر نمی دونستم با ۴ تا رقم باید چی کار کنم، باید کجا برم. باید چه کنم. می دونستم که اگر برم دوباره از حراست بپرسم، جوابی میده که نه خودش قانع میشه نه من.

همینطور که داشتم تو ساختمون دور میزدم دیدم یه کلاسی هست که دانشجو هاش بیرون از کلاس هم صندلی گذاشتن و نشستن. توجهم جلب شد،  رفتم جلوتر دیدم کلاس پر دانشجوئه. از کمبود جا به معنی حقیقی کلمه رنج می بردند.

همزمان با من یه دانشحو دیگه هم رسید. به محض نگاه کردن بهش حس کردم تمام چیزایی که تو ذهن من بوده تا الان، تو ذهن اون هم بوده. ازش پرسیدم اینجا کلاس داری، گفت اره. گفتم چی داری، گفت ریاضی ۱٫ یه نگاه به برگه انتخاب واحدم کردم دیدم منم همینم! بعد ها فهمیدم که ۲ رقم اول از اون ۴ رقمی که تو برگه انتخاب رشته ام نوشته شماره ساختمونِ و رقم سوم طبقه اون ساختمون و رقم آخر شماره کلاس.

با اون دوستی که هم کلام شدم فهمیدم ۱۰ نفری دوست مشترک دارم!

خیلی جالب بود. تو پرند آشنا پیدا کرده بودم. آشنایی که اون هم تا همون لحظه وصال دنبال شماره کلاس می گشت. اون دوست کسی نبود جز محسن محرابی؛ حتما بیشتر ازش می نویسم. کسی که الان که دارم تو سایتم این پست رو منتشر می کنم، داره تو مقطع ارشد دانشگاه علم و صنعت، یکی از گرایش های مهندسی صنایع رو می خونه.

اون روز تا شب با دردسر دنبال کلاس ها گشتیم و بالاخره آخرین کلاس متوجه شدیم که داستان اون ۴ رقم حلوی اسم درس ها چیه. آخر روز با هم برگشتیم و کلی از دوستای مشترکمون گفتیم. و کلی با هم قول و قرار گذاشتیم که با هم بیایم و بریم. که البته ۱۰% اونها محقق شد، چون یا اون تو پیج بود یا من.

به هر حال روزای اول به سختی می گذشت. به سختی هرچه تمام تر. هر روز با خودم مرور می کردم که چجوری قراره این ۴ سال تموم شه!

یه بار برگشت زمانی که خواستم برگردم روی آخرین پله در ورودی راننده نشستم؛ بخاطر کمبود جا. این موضوع باعث شده بود برم تو فکر کار کردن. چرا که نه. من که دارم سه روز در هفته اینجا می ام بقیش رو برم سر کار. و ذر نهایت بعد از حدود ۲ ماه این اتفاق اقتاد و من دیگه سرکار می رفتم. البته حقوقش اینقدر پایین بود که عملا به این نتیجه رسیده بودم که دارم فقط وقت خالی ام رو پر می کنم.

روزهای دانشگاه خیلی سخت می گذشت و من میل و رغبت نداشته ام رو هر روز بیشتر از پیش از دست می دادم. این بی انگیزگی زمانی نمود پیدا کرد که فهمیدم بعضی از استادها حضور غیاب نمی کنن و در من عاملی شد که دانشگاه نرم و بیشتر به سر کارم بچسبم.

برای بخش اول کافیه
تو بخش بعدی راجع به دوستام مینویسم
راجع به تفریحاتمون (تو اتوبوس تو پرند و تو دانشگاه)

از کاری که پیش می بردم

از امتحانا

از محسن محرابی ( دوستی که تو روز اول باهاش آشنا شدم)
.

.

.

ممنون که همراه بودید.

۲ Comments

  1. خوشحالم که بالاخره نوشتی سینا جان …

    منتظر بقیه‌ش هستم

    ۱۰/۰۲/۱۳۹۷
    |Reply
    • قطعا از من خوشحال تر نیستی :دی
      از این به بعد میخوام به نوشتن ادامه بدم. البته در توانم نیست اگر بگم هر روز ولی تصورم اینکه هر هفته یک بار اینجا رو به روز رسانی کنم

      ۱۷/۰۵/۱۳۹۷
      |Reply

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *