روایت یک دیوانه

روایت یک دیوانه در سرزمین حیوانات.

دوان دوان از راه رسید. نمیدونست که جایی که در اون قرار داره کجاست. اطراف رو نگاه کرد. پر از وسایلی بودن که گویا به دست او و امثال او ساخته شده بود. نور در آنها روشن بود. به اولین نفر که رسید ازش سوال کرد. اما فقط نگاهش کرد و با حالتی عجیب و اصطلاحا عاقل اندر سفیه و سپس گذشت.

گویی کسی متوجه حرفش نمی شد. به نظر می رسید او غریبه ای ست در میان جمعی شلوغ. شاید هم همه اینها تصورات فانتزی او بود. هرچه که بود او مجددا برای رفع ابهام درون ذهنش به نخستین فردی که رسید سوالش را تکرار کرد. سوالش ساده بود. و حتی خنده دار.

اینجا دستشویی کجاست؟

نفر دوم که متوجه سوالش شد ازش خواست دیگر همچین سوالی را از کسی نپرسد.

خوشحال از اینکه کسی حرفش زا فهمید؛ ناراحت از اینکه این فهم و درک هم افاقه نکرد.

به راهش ادامه داد. این بار آرام تر گام برداشت. آرام تر از قبل. به نظر می رسید بعد از رد و بدل شدن یک دیالوگ ساده مثانه اش آرام شده. اما این آرام شدن به معنی کاهش کنجکاوی او نیست.

ناگهان صدایی آمد که او را خطاب قرار داده بود. برگشت و متوجه کسی نشد.

کسی که او را فریاد می زد از طبقه دوم ساختمان بود. زنی ژنده پوش، نه چندان تر و تمیز که گویا او هم به دنبال دستشویی می گشت و از این مشکل رنج می برد. بعد از اینکه او را دید ازش خواست سمتش نیاید زیرا کسی نباید بداند که یک زن صدایش را یک مرد شنیده. حداقل در این منطقه اینطوریه! صدایش را آرامتر کرد و ازش خواست سه تا خیابان دیگر برود و پیش کسی برود که جواب سوالش را می داند. و باز هم تاکید کرد او میشناسد اما نزدیک شدن به آن فرد معذور ست. دلیلش همان دلیل قبلی بود. به گفته خودش او یک زن ست.

خیابان ها را ادامه داد تا به جایی که باید میرفت، رفت. سه خیابان جلوتر. شخصی را دید که خوشبختانه مرد بود. حداقل به نظر می رسید که مرد بود. پیش تر رفت. ازش خواست فرمی را پر کند و به آشغالی هدایتش کند؛ چاره ای نداشت. همین کار را کرد. از سر ناچاری.

شروع کرد به پرسیدن:

اینجا دستشویی کجاست؟

مرد پاسخ داد. من را میشناسی؟ گفت نه. شروع کرد به توضیح دادن. اینجا ما همه مثل هم هستیم، اما من بهترینم. اینجا همه حیوانیم اما من بیشتر می فهمم. اینجا همه به یک میزان از نعمت های خالق برخورداریم اما من بهترم. اینجا میانگین سنی مان ۴۵۰۰ سال ست اما من با اینکه ۴۰۰۰ سال دارم بیشتر به حرفم گوش میدهند. ولی باز هم من راضی نیستم. راضی نیستم.

هنوز هستن کسایی که میفهمن. اما خوشبختانه اطرافیانم می گن خیلی کم هستن. خیلی کم.

چیری که من میدیدم، اطرافش فقط یک نفر آدم کور و یک نفر آدم بی دست و بی پا بود.

در ادامه صحبت هاش مدام از کسانی حرف به میان می آورد که داشتن زندگی خودشون رو می کردن و فرسنگ ها دورتر از او بودن. در عین حال او جملگی آنها را دشمن خود می خواند. و همش در حال نقشه کشیدن برای سرنگونی آنها بود. زیر لب گفت: پیش بینی می کنم آنها به زودی نابود می شوند.

اون شخصی که نه دست داشت و نه پا برگشت گفت: مردم گشنشونه، چی کار کنیم؟

پرسید مردم گشنه از جاهای دیگه می تونیم گیر بیاریم؟ گفتن آره. گفت پس از مردم های بیچاره تر براشون بگین، اینجوری همه چی درست می شه. فکر از این بهتر.

از یه طرف دیگه که تاریک بود نجوایی اومد که تکنولوژی رو چی کار کنیم. سریع برگشت گفت هر چیزی که من روش نظارت دارم اوکیه، وگرنه نذار مردم استفاده کنن. کسی چیزی نمی فهمه که. تازه مردم گشنن، به این چیزا که فکر نمی کنن. مگه نه؟

همه تایید کردن. من هم به صورت ناخودآگاه سر تکون دادم؛ یعنی آره. حرف شما درسته. من کسی بودم که در سرزمین قبلی به خاطر زبون نیش دارم پرتم کردن بیرون. حالا اینجا چرا همچین حرفی رو تایید کردم. نمی دونم. انگار اتمسفر اینجا، جز این رو نمی طلبید.

خبر آوردن زن ها (فوری یاد همونی افتادم که بهم آدرس اینجا رو داده بود افتادم) می خوان بیرون بیان از خونه هاشون؛ چی کار کنیم. گفت خودشون میرن سر جاشون میشینن، خودشون میفهمن. فقط بزار این رویه آروم آروم انجام بشه. درنگ جایز ست.

(در تعجب کامل) من سر تکون دادم، اون هم به عنوان اولین نفر. بعد از من دو سه نفری که اطرافیان او را تشکیل می دادن با صدای بلند سخنش رو تایید کردن و پذیرفتن.

چقدر برام عجیب بود اینجا. اصلا نمی دونم چجوری من اینجا در اومدم. ولی تجربه جالبی بود.

دست به قلم شده بود و داشت چیزی می نوشت، سرم رو بردم جلو تا ببینم چی می نویسه ؛ حواسم بود که کسی من رو نبینه، یکی که کور بود، یکی هم که تو تاریکی بود. رفتم جلوتر.

دیدم نوشته اگر کسی حرفی بر علیه من داره، بکشینش؛ بدون وقفه تو ذهنم برگشتم گفتم چرا؟ گفت ما صدات رو شنیدیم. همونی بود که کور بود! مگه میشه کسی کور باشه، صدای من رو از ذهنم بشنوه.

مثل اینکه دیگه دیر شده، دستور اومده بود، می خوان بکشن. قراره بمیرم.

یک روز وقت داشتم. در تمام این روز با کسانی همنشین شدم که همه حرفهامون یکی بود، و فهمشان از آن پیرمرد خیابان سومی بیشتر بود. اما کاری نمیشد کرد گویا. اونها هم قرار بود بمیرن.

در مسیر جایی که بودم تا محل کشتن، عکس خودم را می دیدم که انگار دعوت شده بودن برای تماشای صحنه ای از کشتن. کناری ام به من گفت: اینجا تماشای مرگ یک تفریح به حساب می آید. از تعجب شاخ درآوردم. مگر میشه. مرگ. تفریح. تماشا. هیچ جوره اینا به هم ربط نداشتن اینا.

اما اینجا با جاهای دیگر دنیای حیوانات متفاوت بود. فقط یک نقطه دیگه مثل اینجا بود. اسمش هم گفتن “ناریا” بود. این دیگه چه اسمیه.

حالا دیگه کار از کار گذشته بود. رسیده بودم به محل قتلم.

از من پرسیدن آخرین حرفی که می خوای بگی چیه. من که از همون اول فقط دنبال دستشویی می گشتم و هنوز وفت نشده بود برم، دو دل بودم که بپرسم دستشویی کجاست یا اینکه راجع به اسم جایی که هستم بپرسم. تصمیمم را گرفتم.

گفتم اینجا کجاست؟ همه گفتن اینجا ذهن افراطیون ست. و همه چیز سفید شد. اما بالاخره من جواب سوالم را گرفتم. من مکان دستشویی را یافته بودم. درست همان جا که بودم. کاش زودتر فهمیده بودم و این همه دردسر را تحمل نکرده بود. کاش اصلا به خیابان سوم نرفته بودم.

کاش می دانستم دستشویی یک مفهوم کلی ست و این کنجکاوی من را به فنا می دهد.

کاش.

برای زنده ماندن:

  • کنجکاو نباشید.
  • آسان بگیرید.

منبع عکس ها: کلیک کنید و تماشا کنید و لذت ببرید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *