تابستان

اعتراف اول: از بی تیتری رو آوردم به این تیتر “تابستان “.

پی نوشت: امروز گرفتار کلیشه شدم. کلیشه سی و یکم شهریور. اول مهر. نقطه شروع. هر چیزی که می شه به حالا ربطش داد. گرفتارش شدم. خوشبختانه گرفتار پلتفرم هایی مثل اینستاگرام و تلگرام نیستم، سعی کردم خودم رو از اون فضا ها دور کنم (هر چند با وجود دوری ام امروز اتفاقی سری به اینستاگرام زدم و در کمتر از ۵ دقیقه گشت و گذارم در آنجا با ترول خورشید به هنگام غروب روبرو شدم که داشت غروب آخرین روز تابستون رو یادآوری میکرد).

بگذریم.

در اولین روز تابستون، بر خلاف سالهای گذشته می تونستم آخر این فصل  رو پیش بینی کنم. نمی تونم قضاوت کنم که این چندین روزی که گذشت و ماها اسم تابستون رو روش گذاشتیم، چطور بود. با این حال می تونم بگم به خودم بیشتر از پیش امیدوار شدم. سختی و بالا و پایین زیادی داشت و در بسیاری از موارد تونستم از پس مشکلات بر بیام. در بسیاری از موارد هم نه. احتمالا این حرفهای من تونسته شما رو به فکر وادار کنه تا کمی چند روز قبل خودتون رو بررسی کنید. اینکه خودمون توانایی قضاوت پیرامون عملکرد خودمون رو داشته باشیم، خیلی عالیه؛ اما پیش شرطش باید بی طرفی باشه.

اصل صحبت: یک ماهی ذهنم درگیر وبلاگم هست. مدتی رو مرتب نوشتم اما حالا کمی از فضای منظم نوشتن فاصله گرفتم. می دانم مشکل از کجاست. می دانم راه حل کجاست. اما بحث عمل به آن بحثی فراتر از یک ماه و دو ماه ست. موضوع من سبک زندگی ست. سبک زندگی من و امثال من که تنبلی در ما نهادینه شده ست. اسمی که پیش تر از این سخت نگرفتن بر روی آن گذاشته بودن. اسمش هرچی که باشه حالا وقت جداسازی آن ست. وقت ترک کردن آن.

کاهلی من از جایی شروع می شود که محیط اطرافم به من چیره می شود. همان جایی که احتمالا اگر من در خانه بمانم و به تماشای تلویزیون بنشینم جملگی اعضای منزل لذت می برند، که این خودش معنی پرورش تن پروری به شیوه نرمِ. و انتهای خیانت به من. اما اعتراضی هم وارد نیست. بعد دیگر این نگاه آرامش خاطر اطرافیان ست که محترم ست، اما فقط محترم ست. فقط. اجباری در مطیع بودن آن نیست.

امروز که جمعه بود از بودن در محل کارم لذت بردم. یاد گرفتم مفید بودن، خیلی هم سخت نیست. مبارزه با تنبلی آنچنان که فکر می کردم، غیرمحتمل نیست. صبح که از خواب پاشدم آخر روزم رو تصور کردم که می تونم برای کسانی که به من نیاز دارم مهم و مثمر ثمر واقع بشم، و این عامل انگیزشی من بود. از این مسئله بسیار خوشحالم.

همیشه در تمام طول عمرم یاد گرفته بودم آسان زندگی کنم. شاید بخاطر پدری و مادری ست که دارم ( که عمرم به فدایشان). پدر و مادری که اختلاف دیدگاه من با آنها به نظر خودم هزاران سال نوری ست. تقریبا در هیچ زمینه ای نقطه ی مشترکی ندارم؛ حتی صرف غذا. حتی لیاس پوشیدن. و در نهایت (که موضوع بحثم هم هست) حتی سبک زندگی مان.

سبک زندگی مان که من از آنها آموخته بودم بسیار سهل و ساده بود. و باید با نگاهِ آغشته به ترحم به زندگی و جامعه نگاه کرد. در واقع در تقابل با آدمها با رحم کرد تا مورد رحم آنها واقع شد. این نگرشی بود که من به جز در منزل خودمان در هیچ حای جامعه ای که مدام در آن در  حال رفت و آمدم ندیدم، و تصورم هم این ست که هرگز نخواهم دید. اصلا قصد ندازم عدم وجود رحم رو در خودم پرورش بدم. اما هدف اصلی من مبارزه با (به عبارت صحیح نقداز ) نگاه رایج ترحم و ملایمت اغراق آمیز در (ابعاد کوچک) خانواده ام و (در ابعاد بزرگ) جامعه ام ست. هرچند با این همه زیاده گویی میدانم که در هیچ یک از این ها نمی توانم کوچکترین تغییری ایجاد کنم، دلیلش هم مشخص ست _دلیلش رو از اگر اشتباه نکنم از آلن دوباتن نقل می کنم که در کتاب تسلی بخشی های فلسفه بهش اشاره کرد می نویسم، البته بیشتر چیزی در حدود برداشت خودم از صحیت های اوست_ تصور کنید تفکرات یک کودک نهالی تازه کاشته شده ست که به راحتی قابل جابجایی ست ولی در موردم دیدگاه و طرز نگاه او به دنیای اطرافش چه می توان گفت! آیا می توان تنه درخت بزرگی را به راحتی نهال تازه کاشته شده جابجا کرد و به مکان دیگری جابجا کرد. البته که نه.

نتیجه ای که می گیرم این ست که دیدگاهم را که توسط دیگران در من شکل گرفته بود را با کمال احترام نسبت به اطرافیانم تغییر دهم _این جابجایی خالی از گله و شکایت و نزاع نبوده_ و هر روز بیش از پیش بهبودش دهم. دیدگاهی که به نظر من یکی از عوامل بهتر و برتر کزدنش کتاب ست؛ کتاب که از پدر و مادر من دور بودند همیشه. که ای کاش نبودن. که اگر نبودند اوضاع و احوال من تغییری شگرف در آن ایجاد شده بود.

بگذریم.

تصمیم گرفتم در نیم سال دوم _روزها همان روزهای سابق هستن، نیم سال اول و دوم، اسم هایی هستن که ما بر روی روزها می گذاریم تا احتمالا تسلطمان را به آنها به رخ خودمان بکشیم! این هم از عجایب ما انسان هاست_ سبک زندگی ام رو کمی، تکرار می کنم کمی برتر از پیش تر خودم بکنم.

به اعتقاد خودم نهال ۲۵ ساله کاشته شده توانایی جابجایی از محیطی به محیطِ دیگر را دارد تا در محیط جدید نگرش اش را بهبود ببخشد. هرچند با جابجایی جدید مجبور ست در دو جبهه بجنگد، جبهه اول فراموشی نکات منفی محیطِ آلوده قبلی. جبهه دوم مطالعه و به تبع آن الهام از محیط جدید.دست آوردهای آن را در صورت موفقیت آمیز بودن به رسته تحریر در خواهم آورد.

1 دیدگاه در “تابستان

  • با دقت خواندم.
    صحبت از تنبلی شد. و جامعه ای که شاید به انسان سخت گوشی و هدفمند زندگی کردن را یاد نمی دهد.
    اما، یک نکته را می خواهم بگویم. در پانزده سال گذشته، اندیشیدم که اراده و تنبلی چیست؟ به پاسخ نرسیدم. سرانجام به خودم گفتم که تنبلی و اراده و سخت کوشی هیچ کدام معنا ندارد. استیو جابز اگر در ایران امروز بود، چه بسا یک الکتریکی ساده داشت و لامپ های کم مصرف نشکن می فروخت. بعید نیست.
    این یعنی همان نتیجه بالا. که شرایط زندگی خیلی غلبه دارد بر سبک زندگی و کیفیت زندگی.
    کاش بتوانیم محیط زندگی را برای آینده، بهتر کنیم. این هم یک نوع هدف خیر متعالی است. که بسیار موجب انگیزه است.
    خیلی عالی بود. راه درست بسیار نزدیک است…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *