قوس زندگی

By | ۱۶/۰۵/۱۳۹۶

دقیقا وقتی انتظار نداری اتفاقی بیفته، همون چیزی میشه که نباید بشه.

روایت این روزهای زندگی من شبیه این شده که همین بالا گفتم. باورش برام سخته. اگر صادق باشم باید بگم که عملا باور نکردمش هنوز. دروغ چرا. چرا با فریبکاری کار از کار پیش ببرم. شاید بهتر باشه به خودم بقبولونم که نتونستم به واقعیت پوزخند بزنم. حتی تبسم به واقعیت یعنی انتهای شجاعت.

از این زیاده گویی ها که بگذریم بر می گردیم به اصل ماجرا که خواستم اینجا بنویسم که با خودم و شما غریبگی نکنم.

دیروز شروع کردم به وبلاگ خوندن. یکی از کتاب هایی که طلسم شده بود و تموم نمی شد و از بد روزگار زبان اجنبی هم داشت به انتها رسید. امروز دو تا وبلاگ خوندم. یه نگاهی هم به متمم انداختم. ضمنا به مدیر عامل شرکتمون هم متمم رو معرفی کردم و خوشش اومد (باشد که پند گیرد).

در نهایت اومدم این رو بگم که تمام تلاشم بر اینکه بتونم زمانم رو مدیریت کنم تا آموزش هام رو عقب نندازم، در دجه اول و اینکه مطالب دوستان عزیزتر از جان رو می خونم. اما امیدوارم درک کنید که به این زودی ها نمی تونم کامنت بذارم. اما به زودی خودم رو وفق می دم. و نظراتی که از ذهنم بیرون می اد رو خام و نپخته می نویسم.

امیدوارم که قدرت مدیریت زمان داشته باشید.

ممنونم.

3 thoughts on “قوس زندگی

  1. حامد احمدی

    شمس که بر مولانا وارد شد، اولین خواسته اش این بود که دیگر کتاب نخوان. هیچ کتابی را نخوان. البته این برای ۵۱ یا ۵۲ سالگی مولانا باید باشد احیانا.
    بعد از آن شد که مولانا ۵۵ سالگی شروع کرد به نوشتن شعر.

    همیشه اتفاقات بد، یک پله است برای بالا رفتن. همیشه.

    Reply
  2. محمدجواد بانشي

    امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
    ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

    گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
    دانی که رسیدن هنر گام زمان است

    آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
    دریا شود آن رود که پیوسته روان است

    سينا با همه اين روزايي که واسه هممون پيش مياد ولي متممي جماعت چون ميخونه و مينويسه پس ميتونه حال رو دگرگون کنه.

    Reply

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *