تغییرات

By | ۱۳/۰۵/۱۳۹۶

هر روز صبح. حدود ساعت ۷ . بعد از کش و قوص دادن اعضا و جوارح بدنم. اولین کاری که می کنم این ست که به دنبال عینکم می گردم. عینکی که بتونم دنیایی که در اون زندگی می کنم رو به رسم خودم ببینم. رسمی که از بزرگتر های فامیل به من ارث رسیده. بزرگتر هایی که اگر دختر بودم هرگز ازشون برای بله گفتن در تصمیم اساسی زندگی ام ازشون اجازه نمی گرفتم. همونایی که هیچ گاه با خودشون خلوت نکردن و با خودشون رو راست نبودن. صادق نبودن چون برای بودن در زمان حال جنگ می کردن. و تلفات می دادن. حالا من و امثال من همان نسلی هستن که باید با عینکی به اطراف نگاه کنن که هرگز قبلا کسی جرات همچنین کاری رو نداشته. شاید برای اولین بار در تاریخ. باید به این گونه تغییر نگرش ها مدال شجاعت داد تا پایدار بماند؛ وگرنه مثل هر تصمیم دیگه ای ممکنِ که در نطفه خفه شود. کسی نمی دونه.

اینها درد دل من بود. درد دلی که تو ذهنم آتیش گرفته بود و حالا با بیان خاکسترش فقط کمی خودم را تسکین دادم. یادم هست هر از چند گاهی از این کارا می کردم. شاید مثل شما. شایدم مثل دوست شما؛ با خودم خلوت می کردم و می شستم می نوشتم. از همه چی. از بد و خوب روزگار. از قدیم. از حال. از اتفاقاتی که هر روز درگیرش هستم، تا کار پیش بره.

بگذریم.

من حالا در سن و سالی هستم که همیشه دوست داشتم اونجا باشم. شاید باز هم به عقب برگردم بیست و پنج سالگی رو نقطع عطف زندگی خودم بدونم. نمی دونم چرا این عدد. اگر به خاطر رند بودنش هست که باید بشینم از نو تصمیم بگیرم. اما اگر از روی تامل این عدد رو انتخاب کردم باید افتتخار کنم که به پختگی نسبی رسیدم.

زندگی سرشار از بالا و پایین هاست. و اعتقاد شدیدی دارم که اگر پایین می ری باید بالا هم بری و بالعکس؛

جایگاهی که حالا دارم برای من اصلا دور از دسترس نبود. اما دقیقا تا همین دو ماه پیش رو دارم میگم. اما همین حالا می تونم اعتراف کنم که جایی هستم که برای من پیشتر آرزو بود. جایی که احساس کنم امنِ و نیاز نیست دست و پا بزنم و چشم به ساحل امن بدوزم. الان درست در لحظه ای که باید کاری را انجام دهم، انجام می دهم. احساس می کنم همین احساس خوب رو تونسته به من القا کنه. خیلی ساده بود. خیلی. همین حرفی که تو انواع و اقسام کتاب ها خونده بودم. شاید شبیه مطلبی که تو کتاب غورباغه را قورت بده بارها و بارها گفته شده بود.

باز هم بگذریم.

در نهایت این مدتی که از وبلاگ و متمم و روزنوشته ها و وبلاگ دوستانم مثل علی، فواد، محمدرضا، سمیه، شهرزاد و سجاد و … دور بودم، اعتراف می کنم که به خودم ناسزا می گفتم. که چرا دارم به خودم ظلم می کنم. اما بعد از گذشت یکم سختی حالا می تونم با خیال راحت تری برای خودم و دوستانم وقت بگذارم.

دوست دارم با زیاده گویی به خودم بقبولونم که تونستم این مدتی که نبودم رو جبران کنم اما واقعیت اینکه نمیشه. راهِ جبران این نیست.

دوستان و خوانندگان این وبسایت، ممنونم که وقت تون رو صرف مطالعه این مطالب می کنید. بعد از یکصد روز اول سعی می کنم سطح کلی نوشته هام رو ارتقا بدم.

پی نوشت: قبلا یه بار اشاره کرده بودم که وقت برای چقدر ارزشمند هست. البته این بدیهیِ. اما خب از نظر من خود این که ما می فهمیم دو بعد داره. حس کنیم فهمیدیم و یا اینکه لمس کنیم فهمیدیم.

خلاصه می دونم و لمس کردم که وقت چقدر ارزشمنده، پس سعی می کنم وقتتون رو با نوشته هام تلف نکنم.

ممنون.

6 thoughts on “تغییرات

    1. سینا Post author

      احسان ممنون که برام نوشتی.
      نمی دونم این حس از کجا ریشه داره. امیدوارم خیال پردازی و کذب نباشه.

      Reply
  1. حامد احمدی

    قوص، بندری بوده است در اردن قدیم که گویا امروز اثری از آن نیست!
    به هر حال، خوشحالم که برگشتی.
    بحث های متفاوتی هست، از فراز و نشیب زندگی، تا اوج زندگی، بیست و پنج سالگی.
    اما این یک حقیقت است که اوج زندگی آنجایی است که آدم احساس کند در اوج است. هیچ ربطی به سن ندارد. معمولا چهل است البته.
    دوست دارم بسیار بشنوم…

    Reply
    1. سینا Post author

      نوشته بعدی وبلاگم رو از کلمه بدوی کامنت تو برداشتم.
      حامد جان ممنون که همیشه برام می نویسی.
      قطعا جوون به این خامی نمی تونه واقعیت رو به این سادگی بپذیره و یا باهاش رودررو شه. پس فرض رو بر این می ذارم که دارم اشتباه می کنم.
      احساس شخصی من اینکه اگر روزی به واقعیت رسیدم و تونستم باهاش تعامل کنم یعنی اون وقت تونستم به یه رضایت نسبی برسم.
      حدس خودم دقیقا لحظه مرگِ.

      Reply
  2. رحيمه

    سيناى عزيز به بهانه ى اين پستت مى خواستم بگم بالاخره توصيه ى تو براى رفتن به وردپرس در من كارگر افتاد . خواستم ازت تشكر كنم كه باعث اين كوچ شدى .

    Reply
    1. سینا Post author

      چه خبر از این بهتر.
      امروز به دلایل زیادی بی حوصله بودم. اینقدر بی حوصله که سر کار هم نرفتم.
      اما این خبر تو بهترین خبری بود که امروز شنیدم.
      مرسی.

      Reply

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *