یکصدمین روز فرا رسید

By | ۰۶/۰۴/۱۳۹۶

بالاخره تموم شد. صد شبانه روزی که عهد بسته بودم در وبلاگم بنویسم. تمام شد.

یکصد روز گذشت. یکصد شب هم گذشت. برای من شبانه روز یعنی زندگی. یک زندگی کامل. هر روز یک زندگی کامل. هر روز.

وقتی تصمیم گرفتم یکصد روز بنویسم، اصلا این روز رو تصور نمی کردم. اصلا و ابدا. خیال این که روزی پس از یکصد نوشته بخواهم از نوشته های قبلی ام بنویسم. اینکه بعد از صد روزِ سخت، اما لذت بخش بنویسم. چقدر چالش داشتم برای همین مساله به ظاهر ساده. برای یکصد موضوع مختلف و غیره.

یکم از اصل ماجرا بگم. من این وبلاگ را چند روزی بود که به کمک دوست متممی عزیزم محمدرضا زمانی بالا آورده بودم که تصمیم گرفتم یکصد روز بدون وقفه و با هدف آشنایی با بالا و پایین وبلاگ نویسی و تقویت قلم ام، بنویسم. و همین کار رو هم کردم. اوائل کمی بی نظم. اما در کل به طور مستمر ادامه دادم و بالاخره به اتمام رسید. پروژه ای که سخت اما ممکن بود.

در این صد روز از هر چیزی که می شد نوشتم. از فوبیا و دغدغه ای که در ذهن داشتم تا فوتبال و مسافرت و غیره.

من از ۱۲ سالگی وبلاگ داشتم اما طوری نبود که مرتب پیش ببرمش. وبلاگ اولم در دسترس نیست. اما وبلاگ دوم ام که به اینجا یعنی وبلاگ سوم ام تبدیل شد موجود هست. اینها خیلی اهمیتی نداره. چون اینجا بود که قلم من کمی سر و سامان گرفت. به کمک دوستانم، متمم و کتابهایی که اطرافم جمع کردم.

این صد روز وقتی که پیش می رفت مدام به تقویم نگاه می کردم که ببینم کی به اتمام می رسد. هر بار با یک روز خاص مواجه می شدم _دلیلش هم که واضحِ؛ منظم پیش نمی رفتم_ بعد از چند روز که نظم به سیستم نوشتن من در وبلاگ برگشت، دیگه به تقویم نگاه نکردم. یاد گرفتم در همون لحظه زندگی کنم. می تونم اعتراف کنم از تک تک این روزهایی که می نوشتم، یاد می گرفتم. حتی اگر بخوام اغراق کنم می تونم بگم که از پاراگراف ها، گاهی نکات جدیدی یاد می گرفتم.

من تصمیم گرفته بودم صد روز بنویسم. با خودم حساب کردم نوشتن می تونه پنج کلمه باشه. این که به دردم نمی خوره. پس تصمیم گرفتم هر پستی که تو این یکصد روز منتشر می کنم حداقل پونصد کلمه رو در بر بگیره. البته گاهی کمتر می شد، اما خب خیلی درگیر کمال گرایی نمی شدم. یعنی سعی می کردم که نشم. در واقع به طور متوسط من ۵۰٫۰۰۰  لغت در صد روز نوشتم. خب این برای من که قبلا  مستمر نمی نوشتم، رقم قابل توجهی ست.

با هر بالا و پایینی که بود این یکصد روز گذشت اما حکایت هم چنان باقیست. تو این مدت تصمیم گرفته بودم از همه جا و از همه جور مسائل بنویسم. بدون هیچ محدودیتی. پشت این تصمیم هم دستاوردهایی اعم از روون نوشتن، سریع تر شدن تایپ ام ، فکر کردن و کاووش در اینترنت و دیگر مسائل بود. اما حالا تصور می کنم به جایی رسیدم که نباید بیهوده بنویسم. از هر دری سخنی برای دوره ای بود که دیگه پشت سرش گذاشتم. دیگه وقتش رسیده که نوشته هام منبع داشته باشه. اگر هم منبع نداشته باشه حاصل تامل و تعقل باشه. در بدترین حالت اگر قرار هست درد دل کنم اول نوشته هام بنویسم؛ البته سعی می کنم بخش عمده این وبلاگ به نوشته هایی با مضمون قابل مطالعه اختصاص پیدا کنه. محتوایی که جذاب باشه.

دل کندن از فضایِ از همه چیز نوشتن خیلی سخته. اما این اتفاق باید می افتاد و بالاخره افتاد.

در حال حاضر تصمیم دارم کمی روی قالب وبلاگ و امکانات وردپرس وقت بذارم تا اگر شد به این وبلاگ اضافه کنمش. بعد از اون تصمیم دارم یک سری آموزش ها رو پیش ببرم. آموزش های خیلی ساده. تنها چیزی که می دونم اینکه هیچ هزینه ای قرار نیست بابت هیچ کدوم از این آموزش ها گرفته بشه. تصمیم دیگه ای که دارم اختصاصی بخشی از وبلاگم به عکس و عکاسی ست. ضمنا بخشی از وبلاگ ام را به دوستانم اختصاص می دهم. بخشی دیگر را هم به متمم و احتمالا حل تمرین هاش و غیره.

تا الان این تصمیم ها رو گرقتم. به مرور باز تغییر می کنه، به احتمال زیاد. اما کلیات به احتمال فراوان همین ها خواهد بود و تغییر نخواهد کرد.

از حمایت تک تک دوستانم سپاسگذارم.

ممنونم.

9 thoughts on “یکصدمین روز فرا رسید

  1. طاهره خباری

    سینا جان.
    خیلی خوشحالم که این صد روز رو با موفقیت پشت سر گذاشتی.
    تبریک بهت می‌گم 🙂
    و باز هم خوشحالم که قراره باز هم به نوشتن ادامه بدی. اون هم با پشتوانه‌ی مطالعه.
    راستش رو بخوای من هم چنین وسواسی در نوشتن دارم. البته گاهی هم هوس می‌کنم که یه چیزی رو فقط برای دل خودم بنویسم و توی وبلاگ بذارم ولی به هرحال نوشته‌هایی که از روی تجربه‌ی شخصی دوستان هست و یا چیزی رو مطالعه کردن و درباره‌اش نوشتن رو هم خیلی دوست دارم و برای من همیشه خوندنش علاوه بر آموزنده بودن، جذابیت هم داشته.
    امیدوارم باز هم از ۱۰۰ روزها داشته باشی.
    شاید یه دفعه تصمیم گرفتی یه هدف‌گذاری ۱۰۰۰ روزه بکنی ؛)

    Reply
    1. سینا Post author

      طاهره عزیز سلام.
      تو و دوستان متممی مثل تو در تمام این ۱۰۰ روز به طرز خیلی عجیبی حمایتم کردین. گاهی یه کامنت ساده از نظر شما برای من موتور حرکتی بود. منی که به خودم عهد بسته بودم اگر هیچ کامنتی نداشتم هم باید باز بنویسم. اینها انگیزه من شدن برای حرکت. برای بودن تو این وادی. به هر حال ممنونم از اینکه نسبت به من لطف داشتی.
      حالا تصمیم گرفتم بنویسم. جدی. رسمی. و حساب شده. اما همیشه یه جایی رو برای دل نوشته هام می ذارم.
      ممنونم.

      Reply
    1. سینا Post author

      فواد قطعا سهم به سزایی داشتی. برای به پایان بردن این پروژه یکصد روزه.
      پروژه ای که دست آورد های زیادی داشت از جمله اینکه لینک اولِ گوگلِ کلمه یکصد روز حالا برای منِ.
      فواد عزیز، خیلی ممنونم.

      Reply
  2. حامد احمدی

    بسیار خوشحالم که لذت پایان یافتن آن عهد را تا ابد خواهی چشید.
    هدف، بالا رفتن است. و هنگامی که بر بالای پله صدم می ایستیم و به پایین نگاه می کنیم، ناخودآگاه لبخندی می نشیند گوشه لب مان. حس خوبی است.
    اصولاً بالا رفتن یعنی همین، که تو عهدی بنهی، و بمانی بر آن عهد. سراسر متون تربیتی را که نگاه می کنیم، می خواهد بگوید که بر عهد بمان، چرا؟ چون در انتها لذت آن بلندی در انتظار تو است. و چه نیکو پاداشی!
    هر پله، هر آزمایش، یک انتخاب است. انتخاب بین دو چیز. عمل به عهد، یا ناسپاسی. معمول این است که انسان با خویشتن، یا با دوستان، یا با خدای خود قرار می گذارد که اگر به این میزان تلاش کردی و به نقطه پایان رسیدی، پاداش ت فلان چیز باشد. در گذشته های دور به یاد دارم که برای خواندن کتاب های درسی، با خود قرار می گذاشتم که اگر فلان کتاب را تا فلان ساعت به پایان بردی، یخمک داخل فریزر برای تو!
    اما چرا ناسپاسی؟ چرا حالت دوم را ناسپاسی خواندم؟
    چون خیال وصل مقصود، تولید انگیزه می کند. هر پله ای را که بالا می روی… به خیال رسیدن به پله صدم است. آن خیال، تو را به جلو می خواند. و اگر بر سر دوراهی انتخاب یک پله، عهد را شکستی، یعنی ناسپاسی به آن خیال و منبع انگیزه.
    و اما تو عهد نشکستی، و اکنون، کارنامه وبلاگ ت را به دست راست داری!

    نوشتن بیهوده… نوشتن از هر در… نوشتن بی منبع…. این ها خیلی چیزهای خوبی هستند برای نوشتن. مشاله لیقه هستند برای قلم نویسنده. اگر نویسنده بیهوده ننویسد، حسب حال ننویسد، قلم ش از خشکی می شکند. بنابراین، پیشنهاد می دهم، گاهی مسیر حرکت یک مورچه را از این سوی آشپزخانه تا در لانه اش توصیف کن. این کار هیچ اشکالی ندارد. آنچنان که در تصاویر کانال تلگرام، دقیقاً همین کار را می کنی، اما به زبان تصویر.

    در مورد معیار جذابیت متن، و ارزنده بودن برای مطالعه، به نکته ای بسنده می کنم: مهم نیست! همین! فقط نوشتن، ابتدا به قصد خودشناسی و رشد خویشتن، انتها به قصد انداختن یک طناب به پایین برای کشیدن دیگران به بالا! آنچنان که گویا در متمم بسیار اتفاق می افتد…

    و نکته آخر، آرزو!
    گفته شد که نوشتن سخت است و به پایان این راه سخت رسیدی. امیدوارم روزی برسد که نوشتن برای تو، سراشیب لذت بخش سرسره باشد، تا پله های سخت تلاش. در یک کلام؛
    به امید آن روز که نوشتن، پاداش باشد، نه تلاش…

    نوشتن، پاداش بشود، نه تلاش.

    وقتی می خواهی کمک کنی، پایین نمی آیی. سخت تر پایین می آیی.

    Reply
    1. سینا Post author

      حامد عزیز سلام. محبتت رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. هیچ وقت.
      می خوام شروع کنم به تعریف کردن، اما می دونم که زبونم قاصرِ. از این همه لحن و بیان زیبا. رقص کلمات در نوشته هات. و هزاران طنازی که تو با کلمات بلدی و من و امثال من از دیدنش به وجد می آیم. ممنونم که هوامو داشتی و با کامنت های جذابت مثل همین، راهِ صعب العبور رو هموار کردی. بدون شک انگیزه ای که کامنت های تو و سایر دوستان به من دادن عبور از این مسیر رو برام آسون کرد.
      نیوتن برای قدر دانی از گذشتگانش اصلاح جالبی به کار می برد. متواضعانه و واقع گرایانه: اگر من افق های دورتری را دیدم، روی شونه غول ها ایستادم.
      حالا این بیان زیبای نیوتن رو به خودم و اطرافیانم بسط می دهم. اگر من تونستم این یکصد روز رو به پایان ببرم، قطعا به کمک همراهانم بوده. مشخصه که من تنهای تنهای از پس این صد روز بر نمی آمدم.
      این روزها گذشت و حالا در مسیر تازه ای قرار دارم، طوری که گویا در بدو راه قدم بر می دارم. آغازی که این بار طعم انتها را احتمالا نخواهم چشید. چون هدف بسیار بزرگ تر و والا تر از قبل ست. در وهله اول نجات خویشتن و بعد آرام آرام تعامل با دیگران از نوع بهبود. از جنس افزایش بهره وری.
      روی شانه هایم مسئولیت را حس می کنم. بیش از قبل قصد دارم وبلاگم را معرفی کنم. و این یعنی وظیفه ای دارم که پیش تر نداشتم. آرزو می کنم از پس این موضوع بر بیام.
      باز هم سپاسگذارم.
      با آرزوی بهترین ها.

      Reply
  3. شهرام مرادپور

    دوست عزیز متممی ، سینای عزیز ، سلام ؛
    خوشحالم که با این وبلاگ آشنا شدم برای کسی مثل من که تازه وبلاگ نویسی رو (جدی تر از قبل) شروع کرده میتونه یه الگوی خوب باشه.
    اینکه تونستی با پشتکار صد روز پیوسته بنویسی خیلی منو به وجد آورد و با افتخار خواندن این صد پست را توی برنامه روزانم قرار میدم.
    از همین جا از ایمان نظری عزیز هم تشکر میکنم که اینجا رو توی وبلاگ خودش معرفی کرده.

    Reply
    1. سینا Post author

      شهرام جان سلام.
      خیلی سخت بود. ولی بالاخره از پسش بر اومدم.
      منم از ایمان نظریِ گل تشکر می کنم که نسبت به من لطف داشته.
      ممنونم از تو که برام نوشتی.

      Reply
  4. میلاد

    سلام
    در مصاحبه از کتابفروش و نویسنده و ناشر و مترجم و ویراستار و شاعر چه سوالاتی باید پرسیده شود تا برای مخاطب جذاب باشد؟

    Reply

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *