وقتی روح جان می دهد

By | ۱۰/۰۳/۱۳۹۶

عرف عام از جمله عبارتهای پرکاربرد نویسنده معروف آلن دوباتن در کتاب تسلی بخشی های فلسفه ست که به نظر من در وصف خیلی از ما ها صادق ست. بهعدا مفصل راجع بهش خواهم نوشتن اما اگر بخوام به طور خلاصه بگم که منظور نویسنده چیست، باید بگم که قصد داره اذعان کنه که همیشه عرف جامعه بهترین گزینه رو جلوی پای یه نفر نمی ذاره. یعنی در واقع وقتی فضای حاکم ایجاب می کنه که جملگی به تحصیل در زمینه مهندسی بپردازند؛ اگر کسی رشته حقوق  یا پزشکی را هدف قرار داد و رفت در آن موفق شد احتمالا خیال ست و وهم. در شکل امروزی تر آن باید به مسئله دانشگاه اشاره کرد. باید در آن درس خواند و آن را به پایان رساند تا رضایت حضار جلب شود و تو را با پسوند دکتری، مهندسی وکیلی صدا بزنن تا آرام بگیرن. اما خودشان در بسیاری از موارد یا هیچ در چنته نداشته اند یا اگر دارند تاریخ انقضایش گذشته است در تصورشان در زمان حال زندگی می کنند؛ به زعم این افراد دانشگاه یک فرشته با دوبال سپید ست که من و امثال من را به موفقیتی که خودشان متصور اند می رساند.

در مواجهه با این موجودات فقط می توان سکوت کرد و پشیزی برای گفته هایشان ارزش قائل نشد. اینها اگر می دونستن که چه کسانی تاریخ را شکل دادن که به این شکل حرف نمی زدن. اینها اگر می دانستن که صاحبان غول های تکنولوژی و کسب و کار در دنیا وقتی فهمیدند علم واقعی در مطالعه تخصصی و آزاد ست و دانشگاه را ترک کردند که همچین خزعبلاتی نمی گفتن. اگر می دونستن همین حالا وقتی کسی زیبا حرف می زند که کتاب بیشتری خوانده ست نه کسی که دیپلم و لیسانس پشت هم ردیف کرده باشد، آنگاه از این مزخرفات تحویل من و امثال من نمی دادن که.

حالم از این روز ها به هم می خورد. روزهایی که بالاجبار و از سر ناچاری وادار شدم به شرکت در امتحانات دانشگاه لعنتی. دورانی که من رو از اصل خودم، از خویشتنم دور کرده. کسی که در جستجو و کاوش و یافتن پاسخ برای سوالات عصر جدید بوده حالا باید اندر پیچ و خم یک سوال نه چندان مربوط به سالهای بعدش باشد.

حالم بد می شود وقتی پسوند مهندس را به نامم سنجاق می کنن، وقتی می دانم که سوادی را با خودم از دانشگاه نیاورده ام و اگر اندک آگاهی و خردی هست مربوط به عمری ست که صرف این کتاب ها و مقالاتی ست که به تازگی می کنم (حدود ۳ یا ۴ سال ست).

بگذریم.

دیر یا زود پی به حماقتمان خواهیم برد (در درجه اول مخاطب حرفم خودم هستم!) و قطعا آن روز دیر ست و به تعبیری می توان مدعی شد که آن روزی که ما با تلنگر به خودمان می آییم احتمالا قطار توسعه پیشرفت از روی ما رد شده و تنها ما مانده ایم و این ریل و هزاران هزار راه بی خود و بی مصرف طی کرده.

پی نوشت: حال من خوب ست اما شما لطفا باور نکن.

هر روز که بیشتر جلو می رم بیشتر به این موضوع پی می برم که انسان ها از زندگی شون یاد می گیرن که چطور باید زندگی کنن نه از مشق و درس دانشگاه. اما این ما نیستیم که برای خودمون تصمیم می گیریم. اگر کشورهای دیگه دنیا پیشرفت می کنن و به ما آسیایی ها و به خصوص خاور میانه ای ها از بالا به پایین نگاه می کنند و صد در صد حق با آنهاست، و هرگز نباید از دستشون ناراحت شد. چون ما یاد گرفتیم که با بیانی لطیف به سرمون بکوبن اما هیچ دم نزنیم و یاد گرفتیم مسیری رو طی کنیم که قبلا بارها و بارها طی شده.

پی نوشت : شاید این نوشته بعدا اصلاح شود.

ممنون.

 

One thought on “وقتی روح جان می دهد

  1. حامد احمدی

    کاملا می فهمم و تقریباً کاملا قبول دارم.
    صحبت از دانشگاه مثالی بود بر اصل ابتدای سخن، که، جامعه و اشارات عوام، آن راه اصیل رستگاری نیست. مرحبا به صحت آن. و البته وا اسفا.
    همیشه در زندگی های آمیخته با رهایی و رستگاری، یک دور شدن و دوباره نزدیک شدن هست، از محمد گرفته تا بودا و غزالی که ده سالی راه درس و وعظ را رها کرد راه تفکر در پیش گرفت و این عمل چند بار در زندگی او تکرار شد.
    بله، یک استراحت داریم در ایام تعطیلات، در این ها، تازه شدن نیست، تازه شدن، وقتی است که رها شوی از دست فشار های مزاحم، به خودت بیایی، با خودت خلوت کنی، دوباره برگردی به زندگی. گاهی این اتفاق می تواند چند ساعت طول بکشد. گاهی چند سال. و جامعه آزاد، جامعه ای است که بستر را برای افراد جامعه اش برای این رفتن و بازگشتن بیشتر محیا کند.
    دوران دانشگاه، شاید از بهترین دوران ها باشد، از این نظر که این رفتن و بازگشتن بیشتر می تواند اتفاق بیافتد. همیشه فشار خوبه، چون رهایی بعد از فشار، یعنی همان تازه شدن. برای خود من، بهترین اوقات روز ها و هفته های بعد از دوره سختی است. آن زمانی که ثمر تلاش خود را از درخت اراده می چینی.
    با این حال،
    برنامه ریزی، صبر، خوش بینی، شکرگویی و خنداندن سلاح های متعددی است که همیشه در اختیار انسان است. و می توان به کمک امید، راه رستگاری را پیدا کرد، راهی که هرگاه به پشت سر نگاه کردیم، لبخندی ناخودآگاه بر لبان مان بنشیند…

    Reply

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *