حرف های بی سر و ته (۳)

پی نوشت: چقدر حرف های بی سر و ته برای گفتن دارما.خودم فکرش رو نمی کردم. خودم احساس می کنم مستعد بیان حرف های بی سر و ته در روزهای متعددی هستم. اما ترجیح می دم این پستی که اینجا منتشر می کنم، نسخه آخر آن باشد. حداقل در این بازه زمانی. ترجیح می دم حرف هام رو اینجا جمع کنم تا بعد ها که دوباره این مسئله در ذهنم پدیدار شد به این نوشته ها پناه بیارم و اگر مامن آرامش بخشی نبود، مجددا مصدع شما خواهم شد.

مقدمه: کاریکاتور های متعددی رو دیدم که دنیای وارونه رو به تصویر کشیدن. برام واقعا تامل انگیز و ترسناک بوده. (بدلیل کم بودن وقتم از جستجو کردن و گشتن دنبال عکس ها فعلا پرهیز می کنم، شاید یه وقت دیگه یک سری از این عکسها _که یادمم نیست با چه عنوانی دیدمشون که سرچ کنم و پیداشون کنم_ به این مطلب اضافه کردم شاید هم حرف های بی سر و تهم را یک بار دیگه با اون عکسها به پایان ببرم، هیچ معلوم نیست.

احتمالا شما هم اون عکسها رو دیدید. اگر هم ندیده باشید، تصورش برای شما خیلی نمی تونه سخت باشه. کاریکاتور های جالبی هستن. فرضا در یکی از اونها یک هویج، انسانی را به دستش گرفته بود و روی رنده می سابید. و یا در یکی از تصاویر سگی، قلاده ای به گردن یک انسان انداخته بود و آن را هدایت می کرد. واقعاجای فکر داره. به نظر من این یه چالش واقعیه که اگر اختیارات سایر موجودات زنده از جمله حیوانات مانند ما انسانها بود، اون وقت چه اتفاقی در این دنیا رخ می داد، احتمالا (به قول قدیمی ها) سنگ روی سنگ بند نمی شد. به زعم من تصور اون دنیا غیر ممکن ست.

اصل متن: از تمام این مقدمه ای که گفتم سعی در این داشتم که به خودم بقبولونم که از این استقلال عملی که در حال حاضر دارم، (سعی کنم) به خودم غره نشم. تلاش و کوششم رو بکنم که بتونم جلوی غرور و خودشیفتگی ام رو به عنوان یک انسان بگیرم. راستش رو بخواید از وقتی فهمیدم که قراره منم مثل سایر انسانها یک روزی برایم فرا برسد که دیگر قابلیت زندگانی را نداشته باشم و به عبارتی صحیح تر مرده محسوب بشم سعی کردم خیلی دنیای اطرافم رو سخت نگیرم. شاید هم دلیلش خیلی ساده باشه. بارها با خودم فکر کردم که تمام اشخاصی که رفته اند چه دست آوردی برای ما به یادگار گذاشته اند. چه تحفه ای را در اختیار ما قرار داده اند و خودشان سبک بال و با خیالی آسوده پر کشیدن. سالهای سال ذهنم درگیر بوده و اگر بخوام صادق باشم باید بگم هر روز تقریبا به این فکر  می کنم که سهم من از این یادگاری ها چیست که باید به نسل بعدم، شاید در ابعاد کوچیکتر فرزندم و یا همسرم تارائه کنم چیست. واقعا چیست.

یکی از اتفاقات شیرینی که در زندگی ام رخ داد (البته تمام این ها نسبی ست ممکن ست اتفاقی که برای من رخ داد تنها یک بار باشد و من به اون بنازم اما برای شما هر روز رخ دهد و برای شما تبدیل به یک روزمرگی شده باشد و یا بالعکس و یا هر حالت دیگری) تدریس بود. من در سال گذشته به عده ای کامپیوتر و نرم افزار های کاربردی ماکروسافت رو تدریس کردم. بی اغراق از شیرین ترین لحظات زندگی ام بود. شاید سالها بعد نه من، شاگرد ها را یادم مانده باشد نه آنها، من را اما طعم شیرینی آن زمان همیشه زیر زبانم باقی خواهد ماند. تمام آن انرژی را که آنجا صرف کردم. تمام آن مطالعاتی که برای آن کلاس انجام دادم، تا رضایت حداقلی دانش جو ها و خودم رو کسب کنم. از این تجربه یاد گرفتم که انسان خیلی راحت می تونه زندگی خودش رو جذاب و زیبا کنه. خیلی خیلی خیلی آسوده تر از تصوری که داریم.

اگر بخوام حرفهام رو جمع و جور کنم باید بگم که سعی کنیم به عنوان یک انسان به هم نوعانمون احترام بذاریم و سعی کنیم با زبان تکریم صحبت کنیم و مدام دنبال بهانه ای باشیم برای لذت بردن از زندگی و کشف زیبایی های اون. این که ما قدر آدم های از دست رفته رو بدونیم، کار خیلی خوبیه. سعی کنیم به خودمون و قلبمون این باور رو بقبولونیم که انسان ها در تمام دنیا قابل احترام هستن. گاهی باید در برابر آنها ایستاد اما نباید توهین و یا جسارتی کرد. عظمت انسان خیلی خیلی فراتر از دید ماست که بتوانیم به راحتی آن را در مخیله خودمون بگنجونیم. کاش نسل بعدِ ما یاد بگیرد که اگر کشور، پرچم و رئیس جمهور و غیره برای خودش و هموطنانش قابل احترام ست، برای دیگران هم همین قضیه صدق می کند. انسانها یاد گرفته اند که در برابر احترام، محترم باشند. در برابر عشق عاشق باشند. به عبارت دیگه انسانها صداقت رو پیش می گیرند و در برابر شر کمی فاصله می گیرند تا در وهله اول به سراغش نروند؛ این ماییم که در گام اول تعیین کننده رفتار متقابل آنها با خودمان هستیم.

فقط کافیست کمی با آسانسور از ساختمانی بالا بروید و یا با هواپیما از روی کره خاکی بلند شوید. ما انسانها وقتی کمی از سطح زمین فاصله می گیریم به راحتی پی به کوچک بودن خودمان می بریم. احتمالا متوجه ناچیز بودن خودمان می شویم. البته عده ای در این وادی هستند که هرگز خیال مردن را در سر ندارن. واحتمالا بدترین خاطره از کل زندگی برای آنها مرگ خواهد بود.

کاش کمی بیشتر قدر خودمون، داشته هامون، و انسانیت رو بدونیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *