حرفهای بی سر و ته (۲)

انسان چی داره که داره به خودش می نازه. هر روز و بیشتر از قبل. به چی داره افتخار می کنه که کسی جلو دارش نیست. عجیب موجودیِ این انسان. یکی از فانتزی های زندگیم اینکه یه روز ببینم حیوونات راجع ما انسانها چی می گن. یعنی می شه علم پیشرفت کنه و به این مرحله برسیم. کاش بشه این آرزوم محقق بشه. یعنی کاش عمرم کفاف بده و اون روز رو ببینم.

ما خیلی بی رحمیم. شاید به همون نسبت که با هم مصالحه می کنیم. ماها با آهن، نخ و اشیاء دیگه ای امثال اینها به جون هم می افتیم و امکان زندگی رو از همدیگه می گیریم. همین قضیه برای سایر موجودات زنده که در کنار ما مشغول حیات هستند، صادق و پا برجاست. در واقع ما با دیگر موجودات دارای حیات که در کنارشان زندگی می کنیم، طوری برخورد می کنیم که با خویشتن برخورد می کنیم. این مسئله هم مصداق مطلوب و مناسبی داره و هم برای آن می توان نمونه بدی یافت.

این رفتار ها ادامه دارند، هیچ گاه پایان نخواهد داشت، تنها می توان امیدوار بود که با اطلاع رسانی و به دنبال آن آگاهی روز افزون ما ها از شدت این اعمال کاسته شود، و گرنه جملگی ما به این مسئله باور داریم که این نوع از خشونت نقطه پایانی برای آن متصور نیستیم.

داشتم به این فکر می کردم که ما اگر اهل کشور ولز بودیم آن وقت هم به شهر یا دیارمان عشق می ورزیدیم و حاضر نمی شدیم علم و دانش مان را به افراد دیگری در جای جای دنیا در طبع اخلاص بگذاریم؟ واقعا تا به حال به این مسئله فکر نکردم. نمی دونم جوابش چیه.

در حال حاضر اما دغدغه من موضوع دیگری ست.

ما سالهای سال جنگیده ایم. سال ها شهید و جانباز داده ایم. اصلا و ابدا از ارزش این افرادِ عزیزِ از جان گذشته نمی توان گذشت. اما بحث اینکه مردم دیگر کشورها مثل ویتنام و کوبا و ژاپن و آلمان و انگلیس و غیره هم شرایط مشابهی مثل ما داشتند و احتمالا به مانند ما بازماندگانی دارند که حال ما رو درک کنند. اما آیا وضع همه ما عینا مشابه هم هست؟ باید قبول کنیم که در فرهنگ ما طوری با ما تا کردن که دیگران را به هیچ بگیریم و هموطنانمان را در اوج محسوب کنیم. اما مگر جز اینکه، همه کسانی که در جنگ برای دفاع از ناموس و آبادیِ وطنشان، جانشان را داده اند. همه آنها نیت شان یکی بوده اما این بر حسب جبر جغرافیایی بوده که مجبور شدند به جای دفاع از مرز و بوم آمریکا از سرزمین آلمان و یا ایتالیا محافظت کنند.

کاش به ما اندکی انسان واقعی بودن را ییاد می داند و کمی انسانیت را به خوردمان می دادن، تا در مواجه با مردم سایر کشورها دندان تیز نکنیم. کاش مثل خیلی از فرهنگ های دیگه که به زور به خوردمون دادن، برای فهمیدن احترام به انسان ها برامون وقت می ذاشتن. اما حیف که ما مرده پرست های عاشق وطنیم و حاضر نیستیم پی به اشتباهاتمون ببریم. حیف.

ما باید بپذیریم که هیچ گاه، با این نوع نگرش به دنیا، نمی توانیم در این دهکده جهانی (که حالا بیش از پیش مرزهایش از بین رفته) جایی داشته باشیم و در صورتی که نسل بعدی و یا نسل های بعدی ما اشتباهات ما را تکرار کنند و به شعار های مرده بادمان دامان بزنند، باز همین آش ست و همین کاسه. احتمالا آن زمان تبدیل شده ایم به یک کشورِ با غیرتِ کنجِ عزلت نشین.

نسل من آرزو ها دارد، آرزوی ارتباط با تمام دنیا. آرزوی تفاوت قائل نشدن میان انسانها. آرزوی آموختن اینکه موجودات زنده (انسان و حیوان و گیاه) قابل احترام هستند، فرقی نمی کند کجا باشند. آرزو دارد صلح و آرامش برای هر انسانی باشد. هر انسانی. هموطن و غیر هموطن هم ندارد. یا هر نوع نگرش و تفکری. نسل من آرزوها دارد.

نمی دونم تونستم اون بحثی رو که مدت ها در ذهنم بوده رو انتقال بدم یا نه. اگر تونستم که خدا رو شکر. اگر هم نه، بهم حق بدین لطفا. چون احساس می کنم از میان ۱۰۰۰ GB اطلاعات فقط تونستم ۱ GB  رو اینجا بنویسم و به شما انتقال بدم.

ممنون.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *