در دانشگاه ها چه می گذرد؟

پیشنوشت اول :
قصد دارم تا یک سال آینده بدون هیچ قید و بندی بنویسم. یعنی می نویسم، اما معلوم نیست چجوری.
پیشنوشت دومی که می خوام بگم در واقع یه جور بدقولیه.
من به زینب عزیز قول داده بودم که درباره دانشگاه بنویسم؛ و الان حدود ۳ ماه از اون قولی که داده بودم گذشته. (لینک مطلب زینب)
پیشنوشت سوم هم اینکه من این متن رو می خوام در چند مقطع بنویسم.
و در نهایت تو پیشنوشت آخر باید اعتراف کنم که هنوز تصمیم نگرفتم که این متن رو بلند بنویسم و یا تو چند بخش منتشر کنم، ولی در هر صورت امید وارم از متنی که می نویسم خسته نشید و تا آخر مطالعه کنید.
در واقع آخر این متنی که مینویسم و یا شاید سلسله مطالبی که می نویسم، اوضاعِ فعلی منِ.

حدود یک ساعتی دنبال متنی گشتم که زینب نوشته و کامنتی که گذاشته بودم رو پیدا کردم و حالا قصد دارم بیشتر بنویسم.
زینب رمضانی از دانشگاه نوشته بود. از خوبی ها و بدی هاش. من هم یه کامنتی گذاشتم؛ با این مضمون که فضل مشترک زیادی داریم. اما می خوام تو این پست بیشتر از اینا بنویسم.

اولین روز دانشگاه:

پرسون پرسون از مترو صادقیه وقتی بیرون اومدم، ایستگاه اتوبوس های پرند رو پیدا کردم. صفِ طویلی بود. عده ای دانشجو برای رفتن به دانشگاه صف کشیده بودن. البته میان آنها کارگر و زنان خانه دار هم بودن. همان هایی که حسرت از عنبیه چشماشون نمایان و هویدا بود. انگار که داشتن با خودشون می گفتن، ما هم اگر پول داشتیم می رفتیم دانشگاه.

صف خیلی آروم جلو می رفت، یه نگاهی به اتوبوس انداختم که بین رفت و امد نامنظم دانشجو ها درش معلوم نبود؛ دیدم آخرین نفر سرپا وایساده! همون لحظه با خودم گفتم اگر قرارِ وایسم تا پرند، ترجیح می دم که نرم. یا اگر می رم حداقل سرپا نرم. نوبت که رسید به من؛ سوار شدم و کسی که پیشم نشست یه سرباز بود. یه سرباز که معلوم بود خوایش میاد. از ظاهرش پیدا بود که ماه های آحر خدمت رو داره پشت سر می گذاره، اما دلش می خواد زن بگیره. زن بگیره و خوشبخت شه. اما اگر خستگی بهش امان می داد. اگر. خستگی اما بهش فرصت نداد. تا خود دانشگاه آزاد پرند خوابید.

بار دوم بود که میومدم دانشگاه؛ بار اول با سه یا چهار نفر از دوستام اومده بودیم ثبت نام. اون وقت رو یادمه. چهار نفر جمع شده بودیم و دفیقا به صورت چرخشی میرفتیم دانشگاه های همدیگه و ثبت نام میکردیم. دوستای دبیرستان بودیم که الان در حال حاضر ۱۰ سال از دوستیمون می گذره.

مسیر دانشگاه پر بود از صدای دختر و پسر که معلوم نبود چی می گن، تنها جیزی که یادمه اینکه از وایبر حرف میزدن. البته صدای بازی Angry Birds هم می اومد. احتمالا اونا که تنها بودن تو مسیر این بود مشخصشون. من هم فقط در حال آنالیز بودم. آنالیز اینکه اگر قرار باشه ۴ سال این مسیر رو با این همه تکون و سر و صدا تو  اتوبوس برم و بیام، چی کار کنم؟
به نظر خودم، بهترین راه هندزقری بود. که همین کار رو هم کردم.

روز اول دانشگاه وقتی به دانشگاه رسیدم، هیچی نمیدونستم. فقط می دونستم دانشگاه کجاست، همین. درسته که برگه انتخاب واحد دستم بود اما هیچ اطلاعی از هیچ چیز دیگه نداشتم. با سوال و جواب تونستم برسم به دانشکده فنی دانشگاه. دلیل رسیدن به این دانشکده خیلی سادس؛ چون فک می کردم قرار همه درسا تو این دانشکده ارائه بشه! وارد دانشکده شدم یه نفر محکم خورد بهم، فک کنم اگر دبیرستان بود به این سادگی از هم نمیگذشتیم؛ آخه هم من برگشتم نگاش کردم هم اون. خلاصه؛ یکی دو طبقه رو رفتم بالا دیدم خبری نیست، اومدم پایین یه نفر حراست رو پیدا کردم که بتونم ازش بپرسم کلاسم کجاست که منو مستقیم حواله داد به تابلویی که نصب کرده بودن جلوی در ورودی. خودش مدعی بود که برای من و امثال من که تازه وارد هستیم زدن.

گشتم و گشتم شماره ای که جلوی اسم درس بود رو با تخته مطابقت دادم؛ اما چیزی دستگیرم نشد. چون روی بورد تازه تاسیس دانشکده فنی و مهندسی چیزی جز روز، درس و شماره کلاس ننوشته بود.

من از دنیا بی خبر نمی دونستم با ۴ تا رقم باید چی کار کنم، باید کجا برم. باید چه کنم. می دونستم که اگر برم دوباره از حراست بپرسم، جوابی میده که نه خودش قانع میشه نه من.

همینطور که داشتم تو ساختمون دور میزدم دیدم یه کلاسی هست که دانشجو هاش بیرون از کلاس هم صندلی گذاشتن و نشستن. توجهم جلب شد،  رفتم جلوتر دیدم کلاس پر دانشجوئه. از کمبود جا به معنی حقیقی کلمه رنج می بردند.

همزمان با من یه دانشحو دیگه هم رسید. به محض نگاه کردن بهش حس کردم تمام چیزایی که تو ذهن من بوده تا الان، تو ذهن اون هم بوده. ازش پرسیدم اینجا کلاس داری، گفت اره. گفتم چی داری، گفت ریاضی ۱٫ یه نگاه به برگه انتخاب واحدم کردم دیدم منم همینم! بعد ها فهمیدم که ۲ رقم اول از اون ۴ رقمی که تو برگه انتخاب رشته ام نوشته شماره ساختمونِ و رقم سوم طبقه اون ساختمون و رقم آخر شماره کلاس.

با اون دوستی که هم کلام شدم فهمیدم ۱۰ نفری دوست مشترک دارم!

خیلی جالب بود. تو پرند آشنا پیدا کرده بودم. آشنایی که اون هم تا همون لحظه وصال دنبال شماره کلاس می گشت. اون دوست کسی نبود جز محسن محرابی؛ حتما بیشتر ازش می نویسم. کسی که الان که دارم تو سایتم این پست رو منتشر می کنم، داره تو مقطع ارشد دانشگاه علم و صنعت، یکی از گرایش های مهندسی صنایع رو می خونه.

اون روز تا شب با دردسر دنبال کلاس ها گشتیم و بالاخره آخرین کلاس متوجه شدیم که داستان اون ۴ رقم حلوی اسم درس ها چیه. آخر روز با هم برگشتیم و کلی از دوستای مشترکمون گفتیم. و کلی با هم قول و قرار گذاشتیم که با هم بیایم و بریم. که البته ۱۰% اونها محقق شد، چون یا اون تو پیج بود یا من.

به هر حال روزای اول به سختی می گذشت. به سختی هرچه تمام تر. هر روز با خودم مرور می کردم که چجوری قراره این ۴ سال تموم شه!

یه بار برگشت زمانی که خواستم برگردم روی آخرین پله در ورودی راننده نشستم؛ بخاطر کمبود جا. این موضوع باعث شده بود برم تو فکر کار کردن. چرا که نه. من که دارم سه روز در هفته اینجا می ام بقیش رو برم سر کار. و ذر نهایت بعد از حدود ۲ ماه این اتفاق اقتاد و من دیگه سرکار می رفتم. البته حقوقش اینقدر پایین بود که عملا به این نتیجه رسیده بودم که دارم فقط وقت خالی ام رو پر می کنم.

روزهای دانشگاه خیلی سخت می گذشت و من میل و رغبت نداشته ام رو هر روز بیشتر از پیش از دست می دادم. این بی انگیزگی زمانی نمود پیدا کرد که فهمیدم بعضی از استادها حضور غیاب نمی کنن و در من عاملی شد که دانشگاه نرم و بیشتر به سر کارم بچسبم.

برای بخش اول کافیه
تو بخش بعدی راجع به دوستام مینویسم
راجع به تفریحاتمون (تو اتوبوس تو پرند و تو دانشگاه)

از کاری که پیش می بردم

از امتحانا

از محسن محرابی ( دوستی که تو روز اول باهاش آشنا شدم)
.

.

.

ممنون که همراه بودید.

بیشتر بخوانید
چگونه وبسایت بسازیم (بخش دوم)

خب در بخش اول درباره قدم اول نوشتم و صحبت کردم. همین اول جا داره یه نکته رو بگم؛ اونم این که اگر سوالی داشتید حتما در قسمت کامنت بنویسید من سعی می کنم در سریعترین زمان ممکن پاسخ بدم.

بریم سراغ قدم دوم.

قدم دوم به اعتقاد من خرید فضای میزبانی مناسبِ. باید حواسمون به این باشه که بی گدار به آب نزنیم؛ درست مثل من که برای سال اول که این وبلاگ رو راه انداخته بودم، مجبور شدم دو بار حجم میزبانی رو افزایش بدم. دلایل مختلفی هم داره این کار. یکی از دلایل حجم زیاد عکس ها بود. یکی از دلایل حجم بازدید ها بود و … .

در این پست قصد دارم بیشتر درباره میزبانی (هاست) و اطلاعات عمومی میزبانی برای ساخت یک وبسایت بنویسم و اینکه برای ساخت یک وبسایت به چه میزبانی نیاز داریم تا مناسب وبسایتمان باشه که بعدا دچار مشکل نشویم.

برای انتخاب هاست مناسب باید مثل انتخاب دامنه که در بخش اول گفتم یکی از سایت های ارائه دهنده خدمات میزبانی رو انتخاب کنید؛ برای اینکه تنوعی هم بشه یه سایت دیگه رو معرفی می کنم تا کار با این سایت رو هم یاد بگیریم؛ هر چند کلیت همه یکیه.

سایت  سرور پارس https://pars.host/ رو انتخاب می کنیم این بار. به راحتی حساب کاربری ایجاد کنید و سعی کنید اطلاعات رو جایی بنویسید که وقتی یک سال گذشت و خواستید تمدید کنید، اطلاعات رو فراموش نکنید.

بعد از ثبت نام ساده ترین نوع میزبانی رو انتخاب کنید، زیرا که در  طول یکسال، مخصوصا سال اول بیشتر از اون نیاز نمیشه. قیمت معمولی ترین حالت ممکن هم اگر اشتباه نکنم از ۱۷ هزار  تومان شروع میشه به بالا.

بعد از این باید برید و وردپرس، اگر انگلیسی راحتید، نسخه انگلیسی و اگر فارسی، نسخه فارسی اون رو دانلود کنید تا بگم باید چی کار کرد.

 

بیشتر بخوانید
چگونه یک وبسایت بسازیم

پی نوشت:
امروز که دارم این پست رو منتشر می کنم به اندازه یک سال در ذهنم پست برای انتشار دارم، اما تصمیم گرفتم با موضوع ساخت وبسایت امشب رو بگذرونم تا سر فرصت به موضوعات دیگه بپردازم.

پی نوشت دوم:

به منظور راهنمایی این نوشته رو مینویسم و امیدوارم برای شما نتیجه خوبی داشته باشه.

پی نوشت سوم:
به خاطر آموزش و به علت غرق شدن در نقش خودم، وادار شدم یه وبسایت راه اندازی کنم که در آخر اگر کسی خواست می تونم در اختیارش بگذارم.
هر کسی یه روزی ممکن تصمیم بگیره یه وبسایتی با هر هدفی (یکی برای کارش، یکی برای وبلاگ نویسی _مثل من_ و یکی هم برای امرار معاش) راه اندازی کنه. فارغ از موضوعات راه اندازی وبسایت قصد دارم از صفر تا صد راه اندازی یک وبسایت و به طور دقیق تر چگونگی ساخت یک وبسایت رو براتون شرح بدم. احتمالا سر فرصت به صورت ویدئویی هم براتون شرح بدم اما تا اون وقت به صورت مکتوب می نویسم.

اولین قدم برای راه اندازی یک وبسایت انتخاب یک اسم ست، لزومی نداره خیلی سخت بگیرید؛ شاید باورتون نشه ولی یه همچین اسمی رو شما نمی تونید ثبت کنید چون قبلا یک نفر در یک جایی از این دنیا اون رو به نام خودش ثبت کرده:
“fgsdf.com”

جالبه براتون که بگم این اسم رو با کشیدن دستم رو لپ تاپ سرچ کردم.

سرچ کردن هم بسیار سادست برای اینکه بفهمیم آیا اسمی رو میشه برای سایت خودمون انتخاب کنیم یا نه.

خیلی راحت، مراجعه می کنید به سایت های ارائه دهنده خدمات به عنوان مثال (پارس دیتا – http://www.parsdata.com/ ) وارد بخش ثبت دامنه بشید و شروع کنید به سرچ کردن. من زمانی که دنبال اسم برای همین وبلاگ می گشتم، نتونستم آدرس aghaahmadi.com رو بگیرم بنابراین مجبور شدم همین دامنه یعنی (Aghaahmadi.ir) رو به نام خودم ثبت کنم و ازش استفاده کنم. یه مساله ای رو هم همینجا بگم که مهمه، اونم این که تمدید دامنه ها یا یک ساله هستن یا دو و یا سه ساله؛ شما سعی کنید سه ساله ثبت کنید تا دغدغه این رو نداشته باشید که مبادا سایتتون به زودی از دسترس خارج بشه.

بعد از انتخاب اسم مناسب برای وبسایتتون و ثبت جهانی اون که معمولا هزینه خیلی بالایی نداره باید به منظور ثبت در کشور وارد وبسایت  http://www.nic.ir/ بشید و با ساخت اکانت در آنجا ضوابط و قوانین موچود در آنجا را می پذیرید، در غیر این صورت امکان استفاده از دامنه ای که ثبت کرده اید وجود ندارد.

من تا اینجای مرحله رو اسمش رو میزارم قسمت اول راه اندازی یک وبسایت.

 

بیشتر بخوانید
باورنکردنی ولی ممکن

نمی دونم چجوری ممکن شده.

بدون شک یکی از شلوغ ترین دوران زندگی ام رو دارم پشت سر می گزارم؛ و به طور ناخواسته انگار افتادم وسط این همه دغدغه.

بدون شک دستاورد این روزها رو با هیچ چیز عوض نمی کنم، اما تحمل این همه کار که از در و دیوار می ریزه رو سرم رو ندارم.

آخر این مسائل تصمیم گرفتم ازتون کمک بگیرم و یک قسمت کوچیک از کارهایی که دارم این روزها انجام میدم رو باهاتون به اشتراک بزارم.

لینک زیر یه نظرسنجی ساده ست که می تونید تو کمتر از دو دقیقه تکمیل اش کنید و به من لطف بزرگی در اولین گامی که می خوام بردارم، بکنید.

به هر حال اگر مایل بودید لینک زیر رو باز کنید و تو نظر سنجی شرکت کنید.

پیشاپیش از اینکه برای من وقت می گذارید، مثل همیشه ممنونم.

https://sina45.typeform.com/to/HT2izj

 

بیشتر بخوانید
اولین بار

به طور جدی برای اولین بار در زندگیم هست که به مشکل جدی خوردم. مشکل در رسیدگی به کارهام، و به عبارتی مدیریت زمان.

در حال حاضر که دارم تایپ می کنم، صدای تلویزیون بالاست، و من به لطف مهمانی که داریم مجبورم در جمع باشم. از طرفی دیگه من یه عالمه کار نیمه تموم دارم، ترجمه متن، نوشتن مقاله، تحقیق درباره پارک های علم و فناوری شهرستان ها و انتشار پست برای شبکه های اجتماعی که در حال حاضر با آنها در حال همکاری هستم و …

برای اولین بارِ که دارم به این فکر میکنم که چرا وقت کم آوردم. و به عبارت صحیح تر وقت کم می آرم.

برای اولین بارِ که پذیرفتم سختی به من فائق اومده. ولی با افتخار اعلام می کنم که تلاشم بیش از پیش شده و به این موضوع می بالم. از این مسئله خوشحالم.

این سومین مطلبی هست که می نویسم، و دو دلم که منتشرش کنم یا نه.

به هر حال تصمیم گرفتم منتشرش کنم.

ممنون.

بیشتر بخوانید
آیا بعد از هر سختی آسانی هست ؟

همین یکی دو هفته پیش بود که تو یکی از پست های منتشر کرده در ویسایتم گفتم کمی وقت آزاد دارم؛ اما انگار این صدا در پیکره جهان پیچید و من وادار شدم به کارهایی که حتی در روز تعطیل  تا پاسی از شب به آن مشغولم. گویا این که بعد از هر سختی آسانی هست (اِنّ مَعَ العُسْرِ یسْراً) برای من برعکس تعریف شده. اول آسانی بود و حالا سختی. به هر حال اتفاقی ست که افتاده و این مهم رو به فال نیک می گیرم.

چند روزی هست درگیر کارهای ثبت نام در ارشد هستم. از طرفی کار جدیدی برای خودم دست و پا کردم که با یکی از دوستان متممی دارم پروژه ای رو پیش می برم که

وضعیتِ سینا

زیر نظر معاونت علمی و پژوهشی ریاست جمهوری ست. همزمان یک پروژه تولید محتوا در دست دارم که تعهدات سنگینی رو متحمل شدم. راه اندازی کسب و کاری برای خودم و یکی از دوستان نزدیکم در حال وقوع ست (در واقع به انتهای مراحل تحقیق بازار نزدیک شدیم). از طرفی پیشنهاد همکاری بابت پیش برد یک پروژه صادرات را در پیش دارم که نیاز به زمان و انرژی زیادی ست. ضمن تمام اینها پیشنهادی کاری شده بابت پیمانکاری توزیع میوه شب عید در یکی از مناطق تهران. و یکی دو مورد دیگه هم هست که بسیار و بسیار از جملگی مواردی که عرض کردم مهمتر و زمان بر تر ست که در موقعیت مناسب تر عرض می کنم.

در حال حاضر به واسطه لطف همکارم از کار به مدت نیم ساعت فارغ شدم و مشغول نوشتن هستم.

به زودی برنامه های جالبی برای وبسایتم دارم که تا عملی شدن اونها چیزی نمی گم.

ممنون

پی نوشت : منبع عکس و شخص عکاس در این لینک قابل ملاحظه هستند (+) .

 

بیشتر بخوانید
روایت یک دیوانه

روایت یک دیوانه در سرزمین حیوانات.

دوان دوان از راه رسید. نمیدونست که جایی که در اون قرار داره کجاست. اطراف رو نگاه کرد. پر از وسایلی بودن که گویا به دست او و امثال او ساخته شده بود. نور در آنها روشن بود. به اولین نفر که رسید ازش سوال کرد. اما فقط نگاهش کرد و با حالتی عجیب و اصطلاحا عاقل اندر سفیه و سپس گذشت.

گویی کسی متوجه حرفش نمی شد. به نظر می رسید او غریبه ای ست در میان جمعی شلوغ. شاید هم همه اینها تصورات فانتزی او بود. هرچه که بود او مجددا برای رفع ابهام درون ذهنش به نخستین فردی که رسید سوالش را تکرار کرد. سوالش ساده بود. و حتی خنده دار.

اینجا دستشویی کجاست؟

نفر دوم که متوجه سوالش شد ازش خواست دیگر همچین سوالی را از کسی نپرسد.

خوشحال از اینکه کسی حرفش زا فهمید؛ ناراحت از اینکه این فهم و درک هم افاقه نکرد.

به راهش ادامه داد. این بار آرام تر گام برداشت. آرام تر از قبل. به نظر می رسید بعد از رد و بدل شدن یک دیالوگ ساده مثانه اش آرام شده. اما این آرام شدن به معنی کاهش کنجکاوی او نیست.

ناگهان صدایی آمد که او را خطاب قرار داده بود. برگشت و متوجه کسی نشد.

کسی که او را فریاد می زد از طبقه دوم ساختمان بود. زنی ژنده پوش، نه چندان تر و تمیز که گویا او هم به دنبال دستشویی می گشت و از این مشکل رنج می برد. بعد از اینکه او را دید ازش خواست سمتش نیاید زیرا کسی نباید بداند که یک زن صدایش را یک مرد شنیده. حداقل در این منطقه اینطوریه! صدایش را آرامتر کرد و ازش خواست سه تا خیابان دیگر برود و پیش کسی برود که جواب سوالش را می داند. و باز هم تاکید کرد او میشناسد اما نزدیک شدن به آن فرد معذور ست. دلیلش همان دلیل قبلی بود. به گفته خودش او یک زن ست.

خیابان ها را ادامه داد تا به جایی که باید میرفت، رفت. سه خیابان جلوتر. شخصی را دید که خوشبختانه مرد بود. حداقل به نظر می رسید که مرد بود. پیش تر رفت. ازش خواست فرمی را پر کند و به آشغالی هدایتش کند؛ چاره ای نداشت. همین کار را کرد. از سر ناچاری.

شروع کرد به پرسیدن:

اینجا دستشویی کجاست؟

مرد پاسخ داد. من را میشناسی؟ گفت نه. شروع کرد به توضیح دادن. اینجا ما همه مثل هم هستیم، اما من بهترینم. اینجا همه حیوانیم اما من بیشتر می فهمم. اینجا همه به یک میزان از نعمت های خالق برخورداریم اما من بهترم. اینجا میانگین سنی مان ۴۵۰۰ سال ست اما من با اینکه ۴۰۰۰ سال دارم بیشتر به حرفم گوش میدهند. ولی باز هم من راضی نیستم. راضی نیستم.

هنوز هستن کسایی که میفهمن. اما خوشبختانه اطرافیانم می گن خیلی کم هستن. خیلی کم.

چیری که من میدیدم، اطرافش فقط یک نفر آدم کور و یک نفر آدم بی دست و بی پا بود.

در ادامه صحبت هاش مدام از کسانی حرف به میان می آورد که داشتن زندگی خودشون رو می کردن و فرسنگ ها دورتر از او بودن. در عین حال او جملگی آنها را دشمن خود می خواند. و همش در حال نقشه کشیدن برای سرنگونی آنها بود. زیر لب گفت: پیش بینی می کنم آنها به زودی نابود می شوند.

اون شخصی که نه دست داشت و نه پا برگشت گفت: مردم گشنشونه، چی کار کنیم؟

پرسید مردم گشنه از جاهای دیگه می تونیم گیر بیاریم؟ گفتن آره. گفت پس از مردم های بیچاره تر براشون بگین، اینجوری همه چی درست می شه. فکر از این بهتر.

از یه طرف دیگه که تاریک بود نجوایی اومد که تکنولوژی رو چی کار کنیم. سریع برگشت گفت هر چیزی که من روش نظارت دارم اوکیه، وگرنه نذار مردم استفاده کنن. کسی چیزی نمی فهمه که. تازه مردم گشنن، به این چیزا که فکر نمی کنن. مگه نه؟

همه تایید کردن. من هم به صورت ناخودآگاه سر تکون دادم؛ یعنی آره. حرف شما درسته. من کسی بودم که در سرزمین قبلی به خاطر زبون نیش دارم پرتم کردن بیرون. حالا اینجا چرا همچین حرفی رو تایید کردم. نمی دونم. انگار اتمسفر اینجا، جز این رو نمی طلبید.

خبر آوردن زن ها (فوری یاد همونی افتادم که بهم آدرس اینجا رو داده بود افتادم) می خوان بیرون بیان از خونه هاشون؛ چی کار کنیم. گفت خودشون میرن سر جاشون میشینن، خودشون میفهمن. فقط بزار این رویه آروم آروم انجام بشه. درنگ جایز ست.

(در تعجب کامل) من سر تکون دادم، اون هم به عنوان اولین نفر. بعد از من دو سه نفری که اطرافیان او را تشکیل می دادن با صدای بلند سخنش رو تایید کردن و پذیرفتن.

چقدر برام عجیب بود اینجا. اصلا نمی دونم چجوری من اینجا در اومدم. ولی تجربه جالبی بود.

دست به قلم شده بود و داشت چیزی می نوشت، سرم رو بردم جلو تا ببینم چی می نویسه ؛ حواسم بود که کسی من رو نبینه، یکی که کور بود، یکی هم که تو تاریکی بود. رفتم جلوتر.

دیدم نوشته اگر کسی حرفی بر علیه من داره، بکشینش؛ بدون وقفه تو ذهنم برگشتم گفتم چرا؟ گفت ما صدات رو شنیدیم. همونی بود که کور بود! مگه میشه کسی کور باشه، صدای من رو از ذهنم بشنوه.

مثل اینکه دیگه دیر شده، دستور اومده بود، می خوان بکشن. قراره بمیرم.

یک روز وقت داشتم. در تمام این روز با کسانی همنشین شدم که همه حرفهامون یکی بود، و فهمشان از آن پیرمرد خیابان سومی بیشتر بود. اما کاری نمیشد کرد گویا. اونها هم قرار بود بمیرن.

در مسیر جایی که بودم تا محل کشتن، عکس خودم را می دیدم که انگار دعوت شده بودن برای تماشای صحنه ای از کشتن. کناری ام به من گفت: اینجا تماشای مرگ یک تفریح به حساب می آید. از تعجب شاخ درآوردم. مگر میشه. مرگ. تفریح. تماشا. هیچ جوره اینا به هم ربط نداشتن اینا.

اما اینجا با جاهای دیگر دنیای حیوانات متفاوت بود. فقط یک نقطه دیگه مثل اینجا بود. اسمش هم گفتن “ناریا” بود. این دیگه چه اسمیه.

حالا دیگه کار از کار گذشته بود. رسیده بودم به محل قتلم.

از من پرسیدن آخرین حرفی که می خوای بگی چیه. من که از همون اول فقط دنبال دستشویی می گشتم و هنوز وفت نشده بود برم، دو دل بودم که بپرسم دستشویی کجاست یا اینکه راجع به اسم جایی که هستم بپرسم. تصمیمم را گرفتم.

گفتم اینجا کجاست؟ همه گفتن اینجا ذهن افراطیون ست. و همه چیز سفید شد. اما بالاخره من جواب سوالم را گرفتم. من مکان دستشویی را یافته بودم. درست همان جا که بودم. کاش زودتر فهمیده بودم و این همه دردسر را تحمل نکرده بود. کاش اصلا به خیابان سوم نرفته بودم.

کاش می دانستم دستشویی یک مفهوم کلی ست و این کنجکاوی من را به فنا می دهد.

کاش.

برای زنده ماندن:

  • کنجکاو نباشید.
  • آسان بگیرید.

منبع عکس ها: کلیک کنید و تماشا کنید و لذت ببرید.

بیشتر بخوانید
وقت آزاد

من بر حسب عادت و علاقه نوشته های دکتر صدر رو دوست دارم _میتونید نمونه نوشته های دکتر حمیدرضا صدر رو در این لینک ببینید_ ولی به دلیل مشغله کاری و کمی تنبلی چند وقتی نتونسته بودم که مطالبی که می نوشت رو بخونم. اما این روزها خوشحالم که تونستم مجددا این مطالب که به شدت بهشون علاقمندم بخونم. هر چند این وضعیت شامل حال وبلاگ برخی دوستانم هم شده که باعث افتخار هست برای من. می خوام اعتراف کنم که حضور دوستانِ حال حاضرم بی تاثیر در این موضوع نبوده که من رو وادار به استفاده بهینه تر از وقتم شده ست.

به هر حال وقت من این روزها کمی بیشتر از قبل شده و اعتراف می کنم از این موضوع بسیار خوشحالم. اما این خوشحالی نه نون میشه نه آب!

فارغ از اینکه علت این آزاد شدن وقت چیست، تصمیم گرفتم این نعمت رو قدر بشمارم. حالا برای این قدر شمردن برنامه دارم. یعنی می خوام بگم به این سادگی نیست که بگم قدر میشناسم و تمام.

قصد دارم تصمیم هایی که گرفتم جهت بهره وری حداکثری زمانم باشه.

اما کاری که می خواهم بکنم چیست.

  1. مطالعه وبلاگ دوستانم.
  2. مطالعه کتاب.
  3. مطالعه متمم.
  4. زبان انگلیسی.
  5. یادگیری مهارت های مرتبط با کارم.
  6. راه اندازی یک کسب و کار.
  7. نوشتن در وبلاگ

این لیست ممکن ست به روز شود.

اینها مواردی هست که ممکن ست در طول روز آنها را انجام دهم اما این نوع انجام دادن به درد من نمی خوره. قصد دارم بعد از حدود ۲ یا ۳ ماه یک گزارشی تهیه کنم و امیدوارم اون گزارش بتونه کمک راهنمایی باشه برای کسانی که قصد دارن در زندگی شان تحول ایجاد کنند.

از فرصت پیش آمده مسرت بخش هستم و تمام تلاشم این ست که به طور روزانه گزارشی تهیه کنم و آن را  اینجا منتشر کنم و یا  در صورتی که به صورت روزانه نشد، به صورت هفتگی در همین وبلاگ منتشر کنم.

این تصمیم ها رو اینجا نوشتم تا نسبت به اونها متعهد باشم.

این تصمیم ها به صورت جزیی تر در وبلاگم تشریح شده ست. در عین حال باور دارم انتشار آنها هم باز من رو متعهد تر می کند. در صورت امکان آنها را منتشر میکنم.

پی نوشت :

عکس مربوط به سایت unsplash می باشد.

ممنون.

بیشتر بخوانید
زندگی جاریست

سلام.

خوشحالم که دوباره دارم مینویسم.

تو این مدت قصد کرده بودم درباره وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی به صورت دنباله دار بنویسم که به دلایل فراوون نشد.

این مدتی که نبودم (اگر اشتباه نکنم حدود دو هفته میشه) به شدت درگیر بودم. البته معتقدم که مدیریت زمان نکردم و باید حتما کمی با دوست عزیزم، سجاد سلیمانی گپ بزنم، زیرا ایشون دیگه به قولی داره تو زمینه مدیریت زمان استاد میشه و به راحتی میشه ازش راهنمایی هم گرفت.

داشتم می گفتم که نبودم چند وقت؛ یکی از دلایلش نداشتن قدرت مدیریت زمان بود. یه دلیل دیگه مشغله های فکری زیاد بود. علت دیگه که کاملا فنی بود، عدم توانایی من برای ورود به سایتم بود که نمی دونم که چرا نمیشد. راستش من لپ تاپم رو به شرکت اهدا کردم و به همین منظور تمام اطلاعات پاک شده بود، مجبور شدم برای ورود به سایت راه های مختلف رو امتحان کنم که هر دفعه با ERROR های متفاوتی روبرو میشدم؛ تا اینکه در نهایت تونستم با یه مرورگر جدید وارد وبسایت بشم و بنویسم.

به هر حال این روزها گذشت و من در حال نوشتن اوضاع و احوال این چند روزی که نبودم هستم. در واقع زندگی همچنان جاریست.

تو این چند وقت هزاران موضوع تو ذهنم اومد و رفت که همشون رو برای وبلاگم انتخاب کردم؛ از اتفاقاتی که بعد از مرگ برای ما ها رخ می ده گرفته تا جایی که در آنجا کار می کنم به نام استارتاپ همپا و انتشار سلسله مطالب مرتبط با مسائل مالی و … . البته موضوع زیاد هست. همیشه. اما این که نویسنده قابلیت جذاب نوشتن رو داشته باشه هنر محسوب میشه. من شخصا دنبال این هستم که وقتی شما زمانتون رو صرف مطالعه مطالب من می کنید در انتها یه جور رضایت قلبی به همراه داشته باشید. همین و بس.

در این فاصله زمانی کلی اتفاقات شخصی هم در زندگی ام افتاد که احتمالا جلوتر راجع به اون هم خواهم نوشت.

هر از گاهی هم به ذهنم میرسه که مثل استاد خودم “دکتر صدر” مطالب تخصصی فوتبالی منتشر کنم.

اما نمی دونم بگم خبر خوب یا بد اما واقعیت اینکه هنوز تصمیم نهایی رو نگرفتم. علت اصلی هم اینکه احساس می کنم نوشتن بدون تجربه کمی تهی به نظر می رسه و این وقت گذاشتن شاید اون رضایت نسبی که من دنبالش هستم رو به همراه نداشته باشه.

به هرحال این روزها می گذره ما هم از این بلاتکلیفی در میایم.

پ.ن: تصویر مربوط به زمستان سه سال پیش میشه که از منطقه بازار خودم گرفتم.

ممنون.

 

بیشتر بخوانید
تازه ها

از امروز به دلایل نا معلوم قصد دارم در وبلاگم بخش انگلیسی رو هم اضافه کنم؛ به بیان بهتر نوشته اول رو همین امروز منتشر کردم. دوست داشتید مطالعه کنید.

البته این رو هم بگم که میدونم اشتباه دارم. میدونم. و قطعا خوشحال می شم که بگید. ولی قصدم اینکه اینقدر این نوشته های به زبان بلاد کفر رو ادامه بدم تا بعد از مدت ها بتونم بدون اشتباه بنویسم.

در روزهای پیش رو قصد دارم کمی تخصصی تر در وبلاگم بنویسم.

قصد دارم بخش طنز و داستان رو هم اضافه کنم. البته این رو اصلا اطمینان ندارم. ولی مدام بهش فکر می کنم.

امیدوارم که بشه.

ممنون.

 

بیشتر بخوانید
چرا وبلاگ نویسی؟ چرا وبلاگ خوانی؟

در بخش اول کمی از وبلاگ خوانی و انواع و اقسامِ افرادی گفتم که روزی روزگاری با وبلاگ سر و کار خواهند داشت؛ من خودم اسمش رو میزارم مقدمه ای برای وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی .

این هفته وقتی داشتم فکر می کردم که در وبلاگم چی بنویسم، تصمیم گرفتم کمی در گوگل راجع به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی سرچ کنم.

نتایج خیلی جالب بود.

من کلماتِ “وبلاگ خوانی” ، “وبلاگ نویسی” و “وبلاگ” رو سرچ کردم.

در مورد وبلاگ که اصلا مطلبی منتشر شده از کسی وجود نداشت _در صفحه اول_. همگی متعلق بودن به بستر های ساخت وبلاگ.

در جستجوی کلمه وبلاگ خوانی به سایت امین آرامش عزیز از دوستان تازنینم برخوردم که درباره دغدغه وبلاگ خوان ها نوشته بود (+).

البته دیگران هم بودن که جدیدترین تاریخ آنها مربوط به سالهای اواخر دهه هشتاد می شد که در حال حاضر فارغ از وبلاگ نویسی بودن.

در جستجوی کلمه وبلاگ نویسی هم مطابق انتظار به سایت محمدرضا شعبانعلی رسیدم. همان مطلبی که تقریبا می شه گفت به تازگی منتشر کرده و درباره آموخته هایش در حدود ده سال وبلاگ نویسی گفته (+).

ما بقی باز برمیگشت به سالها قبل که سایر دوستان در مورد وبلاگ و وبلاگ نویسی نوشته بودن.

تصمیم گرفتم من هم تجربه شخصیم رو تا جایی که ممکنه اینجا بنویسم.

تجربه وبلاگ نویسی من از سالهای ۸۴ و ۸۵ شروع می شه و بعد از یک وقفه سه سال مجدد از پارسال شروع شد (که در این مورد در اولین پست وبلاگم نوشتم)، و از همان موقغ مجدد با شدت و جدیت بیشتری وبلاگ خوانی رو شروع کردم.

حالا قصد دارم با کمک این داشته های محدود در حوزه وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی هر چه در ذهنم می گذرد را در این ساهه بیارم.

در بحث وبلاگ نویسی تصور می کنم در ابتدای امر باید به خودمان یادآوری کنیم در این وادی که قصد داریم وارد شویم چه می خواهیم و قصد داریم بعد از چندین و چند روز وبلاگ نویسی چه آورده ای داشته باشیم. یعنی اگر قبل از کشش به این سمت جواب این سوال را بدانیم می توان مدعی بود که در مسیر درستی گام برداشته ایم.

در مورد وبلاگ نویسی می شه ساعت ها گفت و نوشت. اما دارم فکر می کنم که به کدوم بعد این موضوع بپردازم.

وبلاگ نویسی ریشه اش در سالهای آخر دهه نود میلادی بود، البته که پیشتر هم بوده اما اوج آن در آن سالها بود که خارجی ها از ما پیشی گرفتن.

در کشور ما از حدود سالهای ۸۳ وبلاگ نویس ها شروع به فعالیت جدی تر از قبل کردن. طبق انتظار در حوادث اجتماعی این وبلاگ ها بودن که نقش داشتن و اگر از نقشی که برایشان تعریف شده بود خطا می کردن هیچ راهی جز دسترسی از طریق IP های خارج از کشور نداشتیم.

همونطور که من هم دیدم احتمالا شما هم به چنین افرادی برخوردید که به جرم وبلاگ نویسی به زندان محکوم شدن. خب خبر نه چندان خوب اینکه فقط در ایران هست که همچین جرمی داریم. فقط در کشور خودمان.

علت اینکه ما چرا وبلاگ نویسی می کنیم باید برای هر کسی که قصد چنین کاری رو داره مشخص باشه.

با توجه به تیتری که در نظر گرفته بودم باید درباره این می نوشتم اما نظرم عوض شد سعی کردم به ابعاد مختلف وبلاگ نویسی بپردازم.

واقعا ما از وبلاگ نویسی چه انتظاری داریم؟

در وبلاگ نویسی ما به دنبال گمشده ای هستیم که به راحتی در دسترس نبوده. ما اگر مینویسیم دست کم یک گام از سایر دوستانمان جلوتر هستیم. زیرا توانسته ایم سوالی را برای خودمان مطرح کنیم و به دنبال جوابی برای آن شروع کردیم به نوشتن؛ و اتفاقا در گام بعدی انتخاب کردیم که وبلاگ سایر دوستانم را مطالعه کنیم. کسانی که دغدغه ای نه دقیقا مثل ما، اما می توان گفت شبیه به ما داشتن. در چنین شرایطی اگر این افراد (یعنی وبلاگ نویس هایی که وبلاگ خوان هم هستن) را از سایر افراد جامعه جدا کنیم، حرکتی غیر منطقی به حساب نمی آید.

وبلاگ نویسی
وبلاگ خوانی

به زعم من تمامی آنهایی که در وبلاگ هایشان می نویسند با سایر آدم های زنده دنیا متفاوت اند. زیرا تصمیم گرفتند از خود یادگاری به جای بگذارند که تا سالها بعد از مرگشان قابل رویت ست. و قابل استفاده.

این نگاه آینده نگرانه وجه تمایز میان این دسته و سایر آدم های در حال زندگی ست.

با گشت و گذاری ساده در فضای وبلاگ نویس ها دستمان می آد که چقدر از فرهیختگان جامعه مان در این بخش در حال فعالیت هستن یا شاید هم بودن. و می نوشتن و می نویسن تا شاید نسل ها بعد از حال و روز این روزهای ما درس بگیرن و به دردشون بخوره.

یادم هست من یکی از انگیزه هام برای نوشتن وبلاگ، کتاب آخرین سخنرانی “رندی پاش” بود. در اون کتاب نویسنده به سایتی اشاره می کنه از خودش به یادگار گذاشته و سعی کرده طوری اون سایت رو طراحی کنه که تا سالها بعد مفید واقع بشه (+).

به هر حال در جمع بندی کلی توصیه می شه که وبلاگ نویسی رو اگر شروع نکردیم، شروع کنیم؛ اگر شروع کردیم، ادامه بدیم؛ و اگر ادامه دادیم، با هدف ادامه بدیم.

وبلاگ در ذهن من یعنی خلق چیزی که پیشتر وجود نداشته. بیایید برای خلاق شدنمان تلاش کنیم. بیایید به دیگران بیاموزیم می توان خیلی ساده از موضوعاتی نوشت که سالهای سال در مدارس سرکوب میشده. بیایید با وبلاگ نویسی ثابت کنیم جامعه مان به کمک نیاز دارد. ثابت کنیم که تا رسیدن به اهداف بزرگ باید خلاق بود. بیایید از استعدادهایمان بنویسیم که قبل تر از این هرگز جرات نوشتنشان را نداشتیم.

بیایید وبلاگ بنویسیم؛ که این وبلاگ نویسی مشروط به وبلاگ خوانی نیز هست.

ممنون.

 

بیشتر بخوانید
چرا وبلاگ نویسی؟ و چرا وبلاگ خوانی؟

در حال حاضر که مشغول نوشتن این سیاهه هستم، تمام طول هفته رو با خودم کلنجار رفتم که آیا با این تجربه محدود حق دارم از وبلاگ نویسی بنویسم یا خیر؛ و اعتراف هم می کنم که هنوز هم به جمع بندی نرسیدم. با این وصف شروع می کنم به نوشتن تا آخر و در انتها تصمیم می گیرم آن را منتشر کنم یا خیر.

قصد دارم کمی متفاوت تر نسبت به بقیه پست هام این پست رو منتشر کنم.

در واقع فصد دارم سلسله مطالبی پیرامون وبلاگ و وبلاگ نویسی منتشر کنم و در آخر یک جمع بندی مناسب؛ امیدوارم که به درد بخور باشه.

اولین سوال می تونه این باشه که چرا وبلاگ باید بخونیم؟

بیایید یه نگاهی با هم بندازیم به دور و اطرافمان. یکم دقیق تر از قبل. واقعا مطالبی که مورد مطالعه قرار می دهیم چیست؟

به نظر من در پاسخ به این سوال می توان افراد را به چند دسته تقسیم کرد _افرادی که می خواهم دسته بندی کنم هیچ دلیلی جز تجربه شخصی ام ندارم_ دسته اول: افرادی که به اطلاعاتی که می خواهند دریافت کنند اهمیت می دهند. دسته دوم: افرادی که در جذب اطلاعات برای خودشان هیچ محدودیتی قائل نیستند. و دسته سوم: افراد مجهول الهویت هستند که قابلبت برچسب گذاری روی آنها را ندارم.

حال برگردیم به پاسخ سوال؛ تکلیف دسته سوم مشخص نیست. صرفا آنها را در این دسته بندی ثبت کردم که بدانم چنین افرادی هم هستند.

در سال اخیر در چهار سمینار با موضوعات مختلف شرکت کردم. در تمامی آنها از حضور انبوه اطلاعات صحبت شد. مطلبی که همه ما حالا آن را می دانیم و صحبت از آن به عبارتی تبدیل شده به صحبت از بدیهات. لازم هم نیست مجدد یادآوری کنم که در گذشته باید به دنبال اطلاعات می گشتیم و زمانی که آن را پیدا می کردیم. با جدیت تمام به مطالعه آن می پرداختیم. و احتمالا برای شما هم پیش آمده بود که مطلبی رو bookmark می کردین ولی هیچ وقت ازش استفاده نمی کردین. برای من که زیاد پیش اومده.

در دسته دوم فرض ذهنی من این ست که این افراد ممکن ست هیچگاه وبلاگ نخوانند و وبلاگ ننویسند و گذر زندگی را با طعمی آلوده به نادانیِ مفرط به انتها برسانند.

نمی دانم چرا اما احساس خوبی به هیچ یک از آدم های این دسته ندارم. در ذهن من این ها همان کسانی هستند که در مترو و BRT و … حضور دارند و در حال تماشای تلگرام و آپارات و غیره هستند و برای جذب اطلاعات به ذهنشان حاضر نیستند کمی وقت صرف کنند_فکر کنم دقیقا افرادی که تلویزیون می بینند و به بیهوده بودن این جعبه جادویی ایمان نیاوردن، مورد نظر من باشند_.

دسته اول: همان هایی هستند که در جامعه ی کنونی کشورمان و کشور هایی مانند ما جهان سوم (یه قول جهانیان) و در حال توسعه (به قول خودمان) می توانند عامل حرکت جمعی باشند که فرسایش زمان موجب کنج نشینی آنان شده. نمونه بارز زیاد داریم.

اگر بخوام جور دیگه ای بگم باید در مورد این بنویسم که ما آدم های مفید جامعه مون رو سعی کردیم نشناسیم. دقیقا اصرار دارم از واژه سعی استفاده کنم چون احساس می کنم وادار شدیم به بی توجهی به این بخش از جامعه.

ما عادت کردیم در اینستاگرام و تلگرام و توییتر بچرخیم و به عکس ها خیره بشیم. یاد گرفتیم که فقط از دیدن عکس ها لذت ببریم. فقط عکس ها. و به محض رسیدن به نوشته اونها رو سریع رد کنیم. مشکل هم از ما نیست؛ مشکل از جایی ست که ما به سادگی قابل به حل آن نیستیم.

به هر حال احساس می کنم افرادی که در این جایگاه هستن، سهم به سزایی در اشاعه فرهنگی ماندگار خواهند داشت، این افراد باید مدل ذهنی شان را با دیگر افراد به اشتراک بگذارند تا کمی در جهت بهبود و با هم گام برداریم.

 

فعلا تا اینجا می نویسم و سعی می کنم هر زمان که نکته ای تازه به ذهنم رسید یادداشت کنم و در تکمیل اینجا به این پست اضافه کنم.

ممنون.

ادامه دارد…

 

بیشتر بخوانید
برای داوود عزیز

اول تصمیم گرفته بودم که فقط برای داوود عزیز در جواب کامنت بنویسم. اما بعد از طولانی شدن آن، تصمیمم بر این شد که به عنوان یک پست بنویسم، پیشاپیش از طویل بودن این سیاهه از شما عذر خواهی می کنم.

سوال داوود شاکری عزیز در زیر پست قبلی آمده، با این حال اینجا هم مینویسم:

سلام. چند تا سوال ازت داشتم و می خواستم نظر و سلیقه شخصیت رو بدونم.
یکی از مشکلاتی که من همیشه برای پیدا کردن کار دارم و مخصوصا الان به شدت برام داره مشکل سازه میشه این هست که من سابقه کار ندارم و وقتی برای کار در شرکت های خصوصی تقاضا میدم با دیدن رزومه من میگن که با توجه به اینکه سابقه کار ندارید ما نمی تونیم با شما همکاری کنیم و اگر تمایل داشته باشید می تونید به عنوان کارآموزی به شرکت ما بیایید و معمولا این زمان های کارآموزی که دو یا سه یا حتی شش ماه پیشنهاد میشه بدون حقوق هست. به نظرت بهتره چنین فرصت هایی رو قبول کنم یا اینکه وقتی طرف حاضر نیست حتی نصف حقوق قانون کار رو پرداخت کنه قطعا در آینده هم نمیشه روی چنین شرکتی از لحاظ پرداخت حقوق حساب باز کنم؟ یا حتی برای شروع کار پیشنهاد میشه که شما باید یک یا دو یا سه ماه به صورت آزمایشی کار کنید و بعدا در صورت رضایت می تونیم همکاری بلند مدت تری داشته باشیم، خب این چند ماه آزمایشی به نظرت چقدر باید حقوق دریافت کرد؟
و سوال دوم من این هست که به نظرت اینکه یک شرکت تو رو بخواد بیمه کنه یا نکنه مهمه؟ آیا این مساله بیمه در انتخاب شغل های پیش رو برای تو جز اولویت هات محسوب میشه؟
ممنون میشم نظرت رو بهم بگی.
متشکرم

 

اما جواب من:

سلام دوست عزیز؛ داوود شاکری عزیز.
اول از همه، میدونم که به من اعتماد کردید و حاضر هستید تا آخر نوشته من رو بخونید؛ اما لازم هست یادآوری کنم که هر زمان خسته شدید می تونی دست از خوندن برداری.
اعتراف؛ من اگر مجدد به جایی که هستم برگزدم هرگز خودم رو جوری که الان معرفی کردم، نمی کردم.
اجازه بده بیشتر توضیح بدم.
چند روز پیش وقتی داشتم با مدیر عامل مون صحبت می کردم به این نتیجه رسیدم که من برای ورود به این شرکت هرگز خودم را به شکل صحیحی معرفی کردم. و برام مثال می زد که فلان شخص آخرین حقوقش در شرکت قبلی n  تومان بوده؛ طبیعیِ که ما باید به اون این مبلغ پرداخت کنیم.
یا فرضا  در یک مورد دیگه وقتی با یکی از دوستان همکار صحبت می کردم فهمیدم چقدر جالب همکاری ش رو با شرکت شروع کرد؛ و اون خودش کلاس آموزشی بود برام که دوست دارم برات بنویسم. و مطمئنم می تونی برداشت صحیحی از این بحث خواهی داشت.
این دوست ما می گفت من رزومه ام رو داخل سایت های کاریابی گذاشته بودم که باهام تماس گرفتن. تماس گرفتن و بهشون گفتم که من اینقدر می گیرم و میام. کارمم حرفه ایِ. رزومم هم دسترسی دارین بهش و می تونین نگاه کنین.
این حرف ساده بود اما منو تکون داد. یاد گرفتم که موقع معرفی به یک شرکت جدید خودم رو درست بفروشم.
خاطرم هست که روز اول که اومده بودم تو این شرکت، هر چیزی گفتن، گفتم چشم! و این برای من باخت بود. چون اتفاقی که روز اول میوفته به نظر من تا سالهای سال ماندگار خواهد ماند.
اما راجع به سوال اولی که پرسیدی.
هیچ وقت فرصت آموزش رو از دست نده، اما از طرفی برای کسی که این روزها مشغول به کار میشه، عدم دریافت حقوق معنیش عدم استفاده از فرصت های پیش آمده ست. شاید باید تا حد امکان به دنبال شرکت یا کاری گشت که حقوق داشت و در آخرین گزینه جایی باشه که کارآموزی بدون دریافت مزد باشه. چون تصور من این ست که هر جایی که آدم صاحب کار میشه در حال آموزشِ.
سعی کن بیاموزی و درآمد داشته باشی. و سعی کن با خودت این مسئله رو حل کنی که شخصیت T رو در خودت پرورش بدی.
حتما راجع به شخصیت T هم اطلاع داری. ولی اگر داری هم، زمانی که تصمیم می گیری با خودت صادق باشی راجع اون بخون و به کار جدیدی که می خواهی باهاش مدت ها کار می کنی ربطش بده و سعی کن با اون پیش بری. بخوام خودم رو مثال بزنم باید اعتراف کنم تو شغل جدیدیم، خودم رو در حوزه امور مالی (از جمله بودجه بندی و فرمول های اکسل و پیش بینی و آینده نگری و …) به چالش کشیدم و سعی کردم مدل T رو رعایت بکنم.

پیشنهاد من اینکه اگر می خواهی به کاری مشغول شی، به کاری مشغول شو که به دنبالت اومده باشن.
راجع به سوال دوم. راستش رو بخوای خیلی تجربه ندارم. تمام حرفهایی که می زنم از روی تجربه های دیگران هست که به من منتقل شده و من در اینجا با دخل و تصرف نقش راوی رو دارم.
بیمه برای همه آدم ها به یک میزان از اهمیت یکسان برخوردار نیست. در واقع ما آدمها خودمون تصمیم می گیریم بیمه رو برای خودمون مهم در نظر بگیریم یا نه و به تبع آن اطرافیان هم از رفتار ما بر ما تاثیر می گیرند. پس پیشنهاد من این ست که ابتدا با خودت روراست باش و بعد انتخاب کن که می خوای برات بیمه مهم باشه یا نه. مثال واضحش هم بازاری ها هستن که بیمه ندارن اما هیچ مشکلی ندارن. اگر بخوام مثال واضح تر بزنم می تونم از فریلنسر ها _از آرزو هامِ که جزو آنها باشم_ نام ببرم. اگر به مهارتی که داری، ایمان داری، حتما راجع بهش فکر کن.

ممنون که برام نوشتی و منو وادار کردی به نوشتن. از این موضوع خوشحالم.

راستش رو بخوای من کامنتت رو زمانی دیدم که در خانه مان مهمان داشتیم. آن هم مهمان هایی از راه دور. از به هم ریختگی جملات به کار برده هم طلب بخشش می کنم. اینجور مواقع جمله ی طنزی دارم که ازش استفاده می کنم و اون اینکه: برنامه زندست، پیش میآد دیگه.

از این به بعد به وبلاگت سر می زنم داوود عزیز (لینک وبلاگ داوود شاکری).

ممنونم.

 

بیشتر بخوانید
پول به بیان ساده

پی نوشت: روزهای سختی رو دارم می گذزونم. اما در همین روزها هم که هستم معتقدم بعد از هر سختی، آسونی هست. هر بالایی، پایینی هم داره. شاید به همین خاطر هست که دارم به زندگی ادامه میدم و دوست دارم ادامه بدم. روزها همون روزها هستن. شب ها هم همون شب ها؛ با این تفاوت که آدم ها در مسیر متفاوتی قرار گرفتن. من هم همینطور.

نمی دونم از چی بنویسم. در واقع می دونم. و در طول هفته هم بهش فک کردم، اما چون مدام به چنتا گزینه فکر کردم، الان هم دقیقا چنتا گزینه جلومه و سخت می تونم از یکی به راحتی بگم و روش تمرکز کنم.

به همین خاطر تصمیم دارم از چیزی بنویسم که اصلا بهش فک نکردم.

قصد دارم سیاهه ای از تجربه کاریم بگم براتون. ازچیزی که در جامعه این روزها می بینم. و گواه این موضوع نیز خودم هستم!

چند ماهی می شه که در یک استارتاپ به نام “همپا” مشغول هستم. کسب و کارِ نوپایی که در ابتدا، زمانی که وارد آن شدم تصور می کردم آنجا مال من ست و قرار ست در آن حکمرانی کنم. شاید به این خاطر بود که خیال می کردم تجربه بسیاری دارم.

زمانی که در شرکت مشغول به کار شدم فرسنگ ها با خیالم فاصله داشتم. اما برای  رسیدن به رویایی که داشتم باید می جنگیدم. از روزهای اول من به نوعی سوء استفاده شد. زیرا بابت آن روزهای سختی که باید از تهران به قم میرفتم هیچ مزدی دریافت نکردم. شاید من ساده بودم و زیادی رو بازی کرده بودم. در واقع اون ده روز به من مطلبی رو آموزش داد که برای تمام دورانی که قرار بود در همپا باشم کافی بود.

البته بعد ها یاد گرفتم که پول رو با هیچ چیز دیگه ای عوض نکنم. حتی اگر لازم شد پشتِ پا بزنم به جایی که قرار هست در آنجا مشغول باشم.  اما تکلیفم در بحث مالی ماه پیش رو مشخص باشد.

این روزها به دلایل متعدد از علاقه افراطی ام به شرکت همپا کاسته شده اما هرگز قصد ندارم درست  در جایی که بخشی از کارها بر دوش من ست آن را ترک کنم. قصد دارم این شرکت را به گونه ای متفاوت از سایر شرکت هایی که در آنها مشغول بودم، ترک کنم. شیوه ای که آموخته ام باید رابطه میان انسانها را فراتر از گذشته شان دید.

مخلص کلام؛ این روزها اعتراف می کنم که هم دارم تجربه می کنم و هم دارم از تجربه ام استفاده می کنم.

گاهی ما انسانها مدت های مدیدی سر کار هستیم و بعد از آن هیچ ره آوردی (صرفنظر از بحث مالی) با خود نداریم. اما من سعی کردم به این شکل نباشم. برای این سبک نگرش هم فقط لازم ست در آخر شب یا آخر هفته تجربه های جدید رو مرور کنیم و یادمون باشه اونها رو در فردای پیش رو به کار ببریم.

قصد دارم مطالب زیادی راجع به پول و مسائل مالی بنویسم.

ممنون.

 

بیشتر بخوانید
مرگ کلیشه

طبق وعده ای که داده بودم تصمیم دارم تا اطلاع بعدی جمعه ها در اینجا بنویسم.

امروز که در تمام مدتی که در منزل مان مهمان داشتیم به این فکر می کردم که موضوع نوشته ام چی باشه. با خودم گفتم بهتره از چیزی که این روزها باهاش درگیرم بنویسم. از فضایی که خودم برای خودم ساختم و در آینده نه چندان دور قصد دارم آن را بیشتر در زندگی ام درگیر کنم. اتمسفری که این روزها در آن هستم (یه نوع گرفتاری سبک) به نظر من بیان ساده ای از مرگ کلیشه ای ست که دستی برای خودم ساخته بودم و حالا از آن گریزانم.

برگردیم به اصل بحث.

فکر ما آدما در طول روز دقیقا مثل کش تنبون گریزان ست و مدام سرک می کشد به این سو و آن سو. از این گشت و گذار روزانه ذهن من هم مستثنی نیست. تصمیم گرفتم از پرش ذهنم بنویسم.

چند روز پیش فرصتی پیش آمده بود تا از ایده ای که در ذهن داشتم بنویسم. نوشتم و منتشر کردم.

اما اون فقط ایده بود و بس.

بعد از یکم گشت و گذار متوجه شدم که کله ام در برف بود. بنابراین تصمیم گرفتم کلا به فضای اون مدل کسب و کار فکر نکنم.

بگذریم.

این روزها سخت در تلاشم (یعنی همان فکر ذهنی) که کسب و کار جدیدی را پیش ببرم.

البته الان که مینویسم کمی از درگیری ذهنی پیشتر رفته ام. یه سفر یک روزه. یه چنتا مذاکره. چنتا تماس تلفنی و … . به نظر خودم گام به جلو بوده. اما عملی نبوده.

اصلا تا اینجا قصدم از نوشتن رو هنوز نتونستم اعمال کنم.

قصد دارم تو این نوشته از تفاوت میان ایده تا اجرا بنویسم.

امکان ندازه (حاضرم شرط  ببندم) که شما در حال خواندن این متن باشید اما ایده ای برای شروع یک کسب و کار نداشته باشید. اصلا محالِ.

ابن را خودم چشیدم.

به همین خاطر پیشنهاد می کنم (در مقامی بالاتز از این نیستم) برای رسیدن به آنچه در ذهن دارید، جامه عمل بپوشانید. یاد بگیرید. بیاموزید.

هیچ وقت برای به کار گیری ایده هایمان دیر نیست.

از پراکندگی موضوعات عذر خواهی می کنم.

ممنونم.

 

بیشتر بخوانید
بروزرسانی نوشته ها

از این تاریخ با توجه به مشغله روزانه ام تصمیم گرفتم که فقط در روزهای جمعه وبلاگم را بروز رسانی کنم. امیدوارم این کم بودنم، مفید باشه.

به قولی “کم گوی و گزیده گوی چون در”.

تا امروز هر باز سعی کردم جمعه ها بنویسم نتونستم، اما یکی از اهداف نوشتن در اینجا این بود که بتونم از این به بعد بنویسم .

بیشتر بخوانید
درد دل کوتاه

خب بالاخره بخش جدیدی به وبلاگم اضافه شد که مدت ها منتظر بودم تا بهانه ای شود راه اندازی اش کنم.

بخش جدید وبلاگم “متمم” ست.

متمم همان جایی ست که بارها و بارها از آن در وبلاگم نوشتم(+ و + و + و + و + و +). دانشگاهِ من (به معنای حقیقی کلمه) . محلی که بی اغراق از آن هر روز می آموزم.

از این تعریف ها که بگذریم، قصد دارم در این بخش تمامی برداشت های خودم از درس هایی که می خونم رو در کنار تمرین هایی که لازم هست حل شود را بنویسم. یعنی در واقع می شه گفت نوعی آشنایی و احتمالا یادآوری ست برای مطالعه ی درس.

اما سعی کردم چنتا قانون برای اونجا در نظر بگیرم که اینجا می نویسمش:

  • لینک درس در آنجا قرار داده می شود.
  • برداشت خودم رو از درسی که خوندم می نویسم.
  • در صورت داشتن تمرین، تمرین درس رو حل می کنم _علاوه بر اینکه در خود متمم هم تمرین رو می نویسم_.

فعلا تا اطلاع ثانوی این قوانین در این بخش پابرجاست.

اما بخش بعدی که به زودی سعی می کنم راه اندازی اش کنم، بخش انگلیسی وبلاگم هست که اونجا هم قوانین خودش را خواهد داشت که به طور مجزا به آن اشاره خواهم کرد. فعلا چند روزی در گروهی از دوستان متممی که به زبان انگلیسی تابپ می کنند مشغول هستم و قصد دارم با برنامه و قانون این بخش وبلاگم رو راه اندازی کنم.

بخش انگلیسی، بخش هیجان انگیزیه اما نمی خوام این هیجان غالب باشه به فضایی که دوست دارم مفید باشه. امیدوارم مطالعه وبلاگ من دست آوردی داشته باشه، هرچند خیلی ناچیز.

اما آخرین مطلب که می خوام بهش اشاره کنم اینکه، من وبلاگ دوستانم را از طریق برنامه Feedly که روی گوشیم نصب کردم مطالعه می کنم و این اپلیکیشن امکان کامنت گذاشتن را نداره اما بسیار طراحی جالبی داره. به همین خاطر خواستم به اطلاع دوستان عزیزم برسانم که درستِ کامنت نمی ذارم اما پا به پای وبلاگشان دارم پیش می آم.

پی نوشت: توضیح راجع به  عکس؛ عکس مربوط به ۷ سال پیشِ و مکان عکسبرداری کلاردشت ست. و هیچ ربطی به موضوع ندارد !

ممنون.

 

بیشتر بخوانید
تابستان

اعتراف اول: از بی تیتری رو آوردم به این تیتر “تابستان “.

پی نوشت: امروز گرفتار کلیشه شدم. کلیشه سی و یکم شهریور. اول مهر. نقطه شروع. هر چیزی که می شه به حالا ربطش داد. گرفتارش شدم. خوشبختانه گرفتار پلتفرم هایی مثل اینستاگرام و تلگرام نیستم، سعی کردم خودم رو از اون فضا ها دور کنم (هر چند با وجود دوری ام امروز اتفاقی سری به اینستاگرام زدم و در کمتر از ۵ دقیقه گشت و گذارم در آنجا با ترول خورشید به هنگام غروب روبرو شدم که داشت غروب آخرین روز تابستون رو یادآوری میکرد).

بگذریم.

در اولین روز تابستون، بر خلاف سالهای گذشته می تونستم آخر این فصل  رو پیش بینی کنم. نمی تونم قضاوت کنم که این چندین روزی که گذشت و ماها اسم تابستون رو روش گذاشتیم، چطور بود. با این حال می تونم بگم به خودم بیشتر از پیش امیدوار شدم. سختی و بالا و پایین زیادی داشت و در بسیاری از موارد تونستم از پس مشکلات بر بیام. در بسیاری از موارد هم نه. احتمالا این حرفهای من تونسته شما رو به فکر وادار کنه تا کمی چند روز قبل خودتون رو بررسی کنید. اینکه خودمون توانایی قضاوت پیرامون عملکرد خودمون رو داشته باشیم، خیلی عالیه؛ اما پیش شرطش باید بی طرفی باشه.

اصل صحبت: یک ماهی ذهنم درگیر وبلاگم هست. مدتی رو مرتب نوشتم اما حالا کمی از فضای منظم نوشتن فاصله گرفتم. می دانم مشکل از کجاست. می دانم راه حل کجاست. اما بحث عمل به آن بحثی فراتر از یک ماه و دو ماه ست. موضوع من سبک زندگی ست. سبک زندگی من و امثال من که تنبلی در ما نهادینه شده ست. اسمی که پیش تر از این سخت نگرفتن بر روی آن گذاشته بودن. اسمش هرچی که باشه حالا وقت جداسازی آن ست. وقت ترک کردن آن.

کاهلی من از جایی شروع می شود که محیط اطرافم به من چیره می شود. همان جایی که احتمالا اگر من در خانه بمانم و به تماشای تلویزیون بنشینم جملگی اعضای منزل لذت می برند، که این خودش معنی پرورش تن پروری به شیوه نرمِ. و انتهای خیانت به من. اما اعتراضی هم وارد نیست. بعد دیگر این نگاه آرامش خاطر اطرافیان ست که محترم ست، اما فقط محترم ست. فقط. اجباری در مطیع بودن آن نیست.

امروز که جمعه بود از بودن در محل کارم لذت بردم. یاد گرفتم مفید بودن، خیلی هم سخت نیست. مبارزه با تنبلی آنچنان که فکر می کردم، غیرمحتمل نیست. صبح که از خواب پاشدم آخر روزم رو تصور کردم که می تونم برای کسانی که به من نیاز دارم مهم و مثمر ثمر واقع بشم، و این عامل انگیزشی من بود. از این مسئله بسیار خوشحالم.

همیشه در تمام طول عمرم یاد گرفته بودم آسان زندگی کنم. شاید بخاطر پدری و مادری ست که دارم ( که عمرم به فدایشان). پدر و مادری که اختلاف دیدگاه من با آنها به نظر خودم هزاران سال نوری ست. تقریبا در هیچ زمینه ای نقطه ی مشترکی ندارم؛ حتی صرف غذا. حتی لیاس پوشیدن. و در نهایت (که موضوع بحثم هم هست) حتی سبک زندگی مان.

سبک زندگی مان که من از آنها آموخته بودم بسیار سهل و ساده بود. و باید با نگاهِ آغشته به ترحم به زندگی و جامعه نگاه کرد. در واقع در تقابل با آدمها با رحم کرد تا مورد رحم آنها واقع شد. این نگرشی بود که من به جز در منزل خودمان در هیچ حای جامعه ای که مدام در آن در  حال رفت و آمدم ندیدم، و تصورم هم این ست که هرگز نخواهم دید. اصلا قصد ندازم عدم وجود رحم رو در خودم پرورش بدم. اما هدف اصلی من مبارزه با (به عبارت صحیح نقداز ) نگاه رایج ترحم و ملایمت اغراق آمیز در (ابعاد کوچک) خانواده ام و (در ابعاد بزرگ) جامعه ام ست. هرچند با این همه زیاده گویی میدانم که در هیچ یک از این ها نمی توانم کوچکترین تغییری ایجاد کنم، دلیلش هم مشخص ست _دلیلش رو از اگر اشتباه نکنم از آلن دوباتن نقل می کنم که در کتاب تسلی بخشی های فلسفه بهش اشاره کرد می نویسم، البته بیشتر چیزی در حدود برداشت خودم از صحیت های اوست_ تصور کنید تفکرات یک کودک نهالی تازه کاشته شده ست که به راحتی قابل جابجایی ست ولی در موردم دیدگاه و طرز نگاه او به دنیای اطرافش چه می توان گفت! آیا می توان تنه درخت بزرگی را به راحتی نهال تازه کاشته شده جابجا کرد و به مکان دیگری جابجا کرد. البته که نه.

نتیجه ای که می گیرم این ست که دیدگاهم را که توسط دیگران در من شکل گرفته بود را با کمال احترام نسبت به اطرافیانم تغییر دهم _این جابجایی خالی از گله و شکایت و نزاع نبوده_ و هر روز بیش از پیش بهبودش دهم. دیدگاهی که به نظر من یکی از عوامل بهتر و برتر کزدنش کتاب ست؛ کتاب که از پدر و مادر من دور بودند همیشه. که ای کاش نبودن. که اگر نبودند اوضاع و احوال من تغییری شگرف در آن ایجاد شده بود.

بگذریم.

تصمیم گرفتم در نیم سال دوم _روزها همان روزهای سابق هستن، نیم سال اول و دوم، اسم هایی هستن که ما بر روی روزها می گذاریم تا احتمالا تسلطمان را به آنها به رخ خودمان بکشیم! این هم از عجایب ما انسان هاست_ سبک زندگی ام رو کمی، تکرار می کنم کمی برتر از پیش تر خودم بکنم.

به اعتقاد خودم نهال ۲۵ ساله کاشته شده توانایی جابجایی از محیطی به محیطِ دیگر را دارد تا در محیط جدید نگرش اش را بهبود ببخشد. هرچند با جابجایی جدید مجبور ست در دو جبهه بجنگد، جبهه اول فراموشی نکات منفی محیطِ آلوده قبلی. جبهه دوم مطالعه و به تبع آن الهام از محیط جدید.دست آوردهای آن را در صورت موفقیت آمیز بودن به رسته تحریر در خواهم آورد.

بیشتر بخوانید
مسیر جدید

اگر انتخاب با من بود وسط این جاده دو طرفه، میون این همه سبزیِ سبزه های کنار جاده پنجره رو پایین می کشیدم سرم رو تا گردن بیرون می کردم و فریاد می زدم. می ذاشتم خیلی راحت باد به عمق پیاز موهام سر بزنه. حسابی زبونمو بیرون می آوردم تا خشکی اش رو نتونم با آب درمون کنم. فقط کافیه آسمون ببازه تا خیالم تخت بشه که رسیدم به ته دنیا. یه جاده بی انتها و یه باد غلیظ و یه بوی نم. ته دنیاست اینجا. کاش انتخاب با من بود.

از ابری که بالا سرم تشکیل شده بیرون میام.
زندگی انقدر زیباست که وقت تلف کردن در اون اصلا جایز نیست. سعی می کنم این نوشته ام خیلی طولانی نشه. آخه احساس می کنم حرفام نمی تونه خیلی جذاب و گیرا باشه.

چند وفتی هست که ذهنم درگیر یه پروژه ای هست که حتی خودمم بهش باور نداشتم. تا اینکه امروز بعد از حدود هشت ماه دوبازه بهش فکر کردم. دوباره بهش فکر کردم و متوجه شدم واقعا چرا همچین پروژه ای رو یکم پیش نبرم. چرا واقعا. این که می گم پروژه دلایل زیادی داره اما یه دلیلش عمر انجامشِ. یکی دیگش تشکیل تیمِ. دلیل دیگش نیاز به زیر ساخت. به هر حال اگر می گم پروژه بدونید که قصد بزرگنمایی ندارم.

اصلا ادعای این رو ندارم که نفر اولی هستم که می خوام ایده رو اجرا کنم اما شدیدا معتقدم که این ایده رو _با توجه به وضعیت موجود_ هر تیمی اجرا کنه، برندس. این که از شخص نام نبردم و کلمه تیم رو ذکر کردم دلیل داشت. اونم این بود که با توجه به مطالعه خیلی کمی که تو زمینه راه اندازی این پروژه داشتم متوجه شدم، تیم یعنی عامل پیروزی. به هر حال هر کسی دنیا رو از دریچه نگاه خودش می بینه دیگه. من هم اینطوری خیال میکنم.

بر خلاف سایر دوستانم اصلا احساس نمی کنم با نگفتن ایده ام _که ممکن به زعم خیلی ها تاریخ انقضا گذشته هم باشه_ دارنده دنیا هستم؛ بلکه تنها و یگانه دلیلم خام بودن ایده ام ست. همینجا و از همین تریبون اعلام می کنم که به امداد شما دوستان برای راه اندازی این پروژه نیاز دارم (حداقل در این بازه زمانی به این شکل فکر می کنم). امیدوارم زمانی که این ایده به مرحله اجرا می رسه بتونم روی کمک شما حساب کنم.

قصد نداشتم چیزی راجع بهش بگم اما می نویسم تا یادم بمونه که در این برهه از زمان نگرش ام به چه شکلی بوده.

می خواهم سایتی به منظور بالا آوردن رتبه سایت استارتاپ ها در گوگل با کمک بازاریابی محتوا راه اندازی کنم.

بیشتر نوشتن در این مکان عمومی برای من جنبه تعهد داره تا حنبه معرفی اما به هرحال من با کلی کلنجار با خودم تصمیم گرفتم بنویسم.

هر چند نام گذاری بر روی یک کودک چهارده ماهِ عملا به خودی خود نتیجه ای نخواهد داشت. مگر اینکه مراحل رشد آن را بتوان به نظاره نشست.

بگذریم.

نمیدونم چطور قدیمآ هر روز می نوشتم اما اعتراف می کنم فعالیت در همپا نای فعالیت های روزانه رو هم از من گرفته چه برسه به وبلاگ نویسی. هر چند که بعد از چند روزی تونستم خودم رو به یه حالت پایدار کمی نزدیک تر کنم. یه سری مطالعه روزانه تونستم بیشتر از قبل به برنامه های روزانم اضافه کنم.

ممنونم.

 

بیشتر بخوانید
دست آورد های یک روز تابستانی

خب گردهمایی متمم در تاریخ ۲۶ مرداد به بهترین شکل ممکن برگزار شد. من به نوبه خودم خیلی خوشحالم که در اون بودم. به وجود دوستانم می بالم. خیلی نمی خوام وقتتون رو بگیرم. فقط می خوام یه مقدار از تصمیماتی بنویسم که بعد از این گردهمایی گرفتم. جون احساس من اینکه اگر تو سمینار یا گردهمایی یا همایش یا هر چیز دیگه ای که هست شرکت کنی ولی نتونی یه دست آورد عملی از توش در بیاری تمام زمان و انرژی و هزینه رو به بطالت گذروندی. بنابر این قصد دارم اونهایی که مد نظر دارم رو بنویسم و بعد گزارش اجراش رو هم اینجا بنویسم.

اولین کاری که می خوام بکنم اینکه یه بخش به عنوان متمم به وبلاگم اضافه کنم و از درس هایی که می خونم اونجا برداشت خودم رو بنویسم.

در وهله بعدی دوست دارم بخش کتاب که در بالای صفحه میبینینش بیشتر پیش ببرمش.

تصمیم سوم هم گزارشی از دیدارهایم با متممی هاست. این تصمیم البته نیازمند یه سری زیرساخت هاست. مثلا اینکه از یه سری دوستان عزیزم بخوام که به من وقت بدن. و بتونم باهاشون صحبت کنم. درگیرشون بشم. و در نهایت نتیجه اون رو اینجا بنویسم. من خودم حدس می زنم از پس این کار بر نیام اما اعتراف می کنم که قصد دارم یکم جسور تر رفتار کنم.

و در نهایت بخش انگلیسی رو به وبلاگم می خوام اضافه کنم. یکی از استراتژی هایی که قصد دارم در این بخش اجرا کنم اینکه اینقدر غلط بنویسم تا بتونم درست بنویسم. چنتا قانون هم داره که در همون بخش می نویسمش.

پی نوشت: این عکس از اون عکساست که باید در حافظه این وبلاگ بمونه.

مرسی محمدرضا.

 

ممنونم.

بیشتر بخوانید